تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان - بخاطر مانی
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

نمی خوام تلخ باشم ؛

نمی خوام مثل هوای این روزها دلگرفته باشم و از غم بنویسم، راستش کلافه ام ، از این همه خودخواهی و خودکامگی تو این محیط، محیط کارم یه جای واقعا بی نظم و بی برنامه ست ، ما یه شرکت د*و*ل*ت*ی هستیم و در حقیقت یکی از متولیان صنعت کشور ،اینجا از برنامه خبری نیست ، از نظم و ترتیب ، از مدیریت صحیح و عقلایی ، اینجا همه چی رابطه ست نه ضابطه ، مهم نیست پست سازمانی چیه ، مهم اینه که تو باید آچار فرانسه باشی و این یعنی هر موقع که اراده کردند :منشی ، نامه بر ، مسئول آموزش ، اپراتور برنامه ، مسئول فتوکپی ، ارسال کننده فایل برای سازمان مادر ، روابط عمومی ، نظافتچی اتاق خودت - چون آقای خدماتی وقت رسیدگی ندارند - چای ساز خودت ، تنظیم کننده برنامه کارشناسان و یا اپراتور اتاق کنفرانس و خیلی چیزهای دیگر ، و اضافه میشه عنوان اصلی خودت : مسئول انفورماتیک - البته مواقعی که یه نامه تهدید آمیز از تهران رسیده و تو باید جواب بدی - همه اینها رو میشه تحمل کرد...سخته ، خیلی سخته ولی دارم تحمل می کنم ، جای بدترش موقعی که یه کارشناس همتراز خودت با لحن دستوری ازت می خواد براش کاری انجام بدی و اول ، وسط یا آخر جمله اش خبری از لطفا یا خواهش می کنم نیست و بدتر از اون مدیری هست که هنوز نمیدونه سی دی رو از کدوم طرف تو جاش می ذارن و یا اصلا مفهوم سوییچ و سرور رو نمیدونه ، نمیدونه رک چیه و چیزی راجع به نقش یک مدیر شبکه نمیدونه و حتی نمی خواد هم بدونه...خدا جون ! خدا؟خدای من ؟ واقعا اینجا رو میبینی؟خدای من....پس کی؟چقدر دیگه مونده؟.........

خیلی روزها با خودم میگم امروز آخرین روزه و فرا دیگه نمیام ، اما خونه که میرسم و مانی رو میبینم دوباره - یه جوری که نمیدونم - تو دلم امید میاد که شاید فردا بهتر بشه ، شاید اوضاع تغییر کنه ، الکی دلمو خوش می کنم که فردا حتما بهتره و بازم روز از نو و روزی از نو ، برخلاف اون تبلیغ صا ایران : هر روز بدتر از دیروز!

مانی من ،چرا وقتی اون خنده های قشنگت رو میبینم بازم به تغییر فردامون امیدوار میشم، مگه این آدمها فرقی می کنند؟مگه میشه از مدیری که تو رو بدون هیچ رابطه ای پذیرفته، توقع داشت بدون سفارش کسی تغییری تو رفتارش بوجود بیاره؟مگه میشه؟مانی من ، منتی نیست ، خودم این شرایط رو ساخته ام و خودم تحمل می کنم ، نه تنها به خاطر تو ، به خاطر خودم که آرزوهای خوبی داشتم ، برای یک سازمان متولی صنعت که بتونه از تکنولوزیهای روز دنیا برای خدمت بهتر استفاده ببره..خدمت بهتر؟خدمت بیشتر به صنعتگران ؟ برای چی ؟ برای ایران بهتر ...همه جان و تنم ..وطنم، وطنم ، وطنم...

بقول دوستی:"چه فرقی میکنه تو کجا کار کنی ؟ هدف خدمت به ایرانه..."

چرا حالا به این جمله پوزخند می زنم؟چرا کسی نیست که بیاد و بگه شرایط بهتر میشه؟چرا این همه مدیر ناکارآمد تو سیستم  ما کار می کنند که نه سوادی دارندو نه تجربه ای؟به کی بگم که مدیر من هنوز تفاوت فلاپی و سی دی رو نمیدونه و هنوزم نمیدونه برای اتصال به اینترنت لاقل به یه خط تلفن احتیاجه...بی کی بگم که آبدارچی ما از من بیشتر حقوق میگیره..پس این لیسانس لعنتی کجا باید خودشو نشون بده..این هشت سال سابقه کار مرتبط و تجربه و مدارک مختلف چی میشه؟

مانی من ، باورت میشه؟اما از جهتی خوشحالم ، خوشحالم که تو پسری !که شاید فردا این همه تفاوت بین کارشناس زن و مرد را نبینی!چقدر ناخوشاینده!برای من مادر چه فرقی می کرد که پسری داشته باشم یا دختری!مهم این بود که فرزندم یک انسان باشد ، اما واقعیت اینه که تو شرایط ما فرق میکنه،اگه زن باشی خودت باید برای خودت چایی بریزی چون میگن اینکارو که دیگه بلدین!!!!!!!اما اگه مرد باشی آبدارچی ساعتی یکبار برات چایی میرزه و میزت هم پاک میکنه.......

مانی ؛من کجام ؟اینجا همون ایران خودمونه؟همون جایی که یه روزی آرزو داشتم براش هرکاری بکنم؟همون کشوری که هربار پرچمش تو باد میرقصه لبخند میزدم و قلبم قیلی ویلی می رفت؟چقدر رویاهای کودکیمون با الان فرق میکنه، یادمه روزیکه خرمشهر آزاد شد...مامان منو حاضر کرد که با هم بریم بیرون...صدای گوینده رادیو هنوز یادمه و خودمو که از مامان پرسیدم :مامان چرا گریه میکنی؟و مامان که گفت:آخه همه کشورمون دست خودمونه و من که شاید اون موقع نفهمیدم....

از تو چه پنهون ، هنوزم از دیدن مدالی که کسب میشه و سرود ملی رو میشنوم..آدمهایی که دستشون رو روی سینه شون میذارن و می ایستند بغضم میگیره....یه حس افتخار..اما تو بگو، باید چه کار کرد؟برای اصلاح این شرایط و ساختن ایرانی که همه آرزوی داشتنش رو داریم؟باید بمونم و بازم بگم فردا بهتر از امروزه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 13:18  توسط شبنم  |