تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان - مهمانی دستانم
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

حالا دیگر هر لحظه حضورم در کنار تو مهمانی دستانم است ، مهمانانم آنقدر لطیف و نازکند که لحظه ای ترسم می گیرد چشمان تاب نیاورند این همه نرمی و لطافت را....

انگار خودم را در آینه آینده می بینم ، مانی من ؛چقدر دلم دلتنگ این لحظات است که هنوز نگذشته بی تابشان شده ام....

پسرک مهربان من به تازگی عاشق بازی با دستانم شده ، عاشق لمس آرنج و بازی با آن گویی ابزار جدیدی کشف کرده ، آرام آرام انگشتانش سر می خورد روی ساق دستم ، پشت انگشتانم را لمس می کند ، انگشتها را بالا و پایین می کند ، می بوسد و روی صورتش می کشد ، نگاهی به ناخنهایم می اندازد و بلند می شود - برایم ناخنگیر می آورد که ناخنهایت را بگیر...

حالا دیگر نمی خوابد تا زمانیکه دستانم را نداشته باشد ، بازی و موشکافی یک دست که تمام شود نوبت دست دیگر است و دوبازه از نو و اختتامیه اش بوسه های فراوان است و دستهایی که به دور گردنم حلقه می شود و گوشهایم را نوازش می کند و کم کمک چشمانش به رویا می رود...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مانی جانم ؛ جایمان عوض شده؟انگار ما دو کودک تو هستیم و این چنین از محبت تو لبریز !چه کیفی دارد در کنار تو بودن !مانی من حالا دیگر دوست ندارد روی زمین یا مبل بنشیند ، جایش روی پاهایم است و دستانش دور گردنم...شکایتی نیست که این اوج ارتباط مادر - فرزندیمان است..انگار تازه همدیگر را پیدا کرده ایم که قبلا کوچکتر بودی و وابستگیمان از نوعی دیگر بود..حالا بزرگ شده ایم ما و تو - با هم ...

هفته گذشته باز هم راهی تهران بودیم ، اینبار ماموریت مامان و چکاب پزشکی مانی باهم ،که در اینجا برای پسرکم تشخیص نرمی استخوان داشتند و پزشکان تهران متعجب از این تشخیص غلط، آزمایشها انجام شد و نتیجه این بود : پسرکم هیچ مشکلی ندارد!خدا را شکر !

مانی جان :گاهی ، نه شاید برای من و تو خیلی بیشتر از گاهی بود ، خیلی در معرض امتحان صبرمان بودیم ، باز هم شبها اشک بود که می ریختم و در دل بارها تو را از او خواستم ، خدایا !چه صبریست ...چقدر امتحانم می کنی که من این همه عیانم !و باز کلامهای مهربانی بود و گرمای دستانی که مرا به صبر دعوت می کردند و بهشت فردا که چه بیهوده !من بهشتم را دارم !بهشت من همین جاست ..در آغوشم ..در دستانی که دامانم را می کشد و چشمانی که برایم می خندد...در قدمهای کوچکی که پشت سرم ورزش می کند و از دیدن بادکنکی لبریز اشتیاق می شود..مرا چه حاجت به بهشتی دیگر؟من و تو باز همیم در کنار یکدیگر از این خارهای کوچکی که کف پاهایمان را کمی خراش داده می گذریم ، اما فردا تابستان است و گرمای لطیف شنهای ساحل منتظرمان ...دستانت را به من بده..فردا مال توست و من با تو به فردا سفر می کنم....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:44  توسط شبنم  |