مانی جان سلام عزیز دلم
امروز برایت از برنامه روزانه جدیدمان می نویسم، می دانی برنامه ما کمی تغییر کرده است:هر روز بعد از ظهر - حوالی ساعت ۴ عصر - تو را از مهد کودک می گیرم و دو نفری پیاده حرکت می کنیم ، تو که انگار در عرشی ، از دیدن آدمها و ماشینها ، از بادی که صورتت را نوازش می کند ، از لبخندی به کیوسک روزنامه فروشی که همیشه توقفی کوتاه جلوی آن داریم ، از نگاهی به بیسکوئیتهای مادر که می دانی یکی قسمت توست ، غرق شادی هستی.با تو حرف می زنم و تمام اجزا و اشیا را به تو نشان می دهم ، پمپ بنزین ، صندوق صدقات ، خط عابر پیاده ، خط سفید وسط خیابان ، درختان و گلهای کنار جدول ،ساختمانها و مغازه ها ، بیلبوردهای تبلیغاتی و دیوارها و ...
به خانه که می رسیم بعد از تمیزی و بهداشت دلی از عزا در می آوریم چند میوه و آب میوه و هر کدام به سراغ کار خود می رویم، مامان مرور درسها و مانی بازی با اسباب بازیها ، می دانی که ، آجرهای خانه سازیت را می گویم ..کم کمک درسم را کنار می گذارم و با هم خانه ای می سازیم ، هلی کوپتری یا باغچه ای با چند گل،رنگها را خوب می شناسی و بعد از بازی به مهیج ترین قسمت برنامه مان می رسیم ، کتابهای مامان که جمع شد اسباب بازیهای مانی هم جمع می شود و سی دی های آهنگ - چه کودکانه و چه بزرگسال - ردیف پشت هم قرار گرفته اند و در نوبت تا برای ما بخوانند.من می رقصم و تو ابتدا می نشینی و با شادی تمام می خندی و دست می زنی ، کم کم سرت را تکان می دهی و پاهایت به وجد می آیند ، کمی که خوشترمان می شود به سویم می آیی که : مرا هم بغل کن تا با هم برقصیم و با هم می رقصیم و می رقصیم و می رقصیم ...( مانی جان ، بزرگ که شدی حتما کتاب زوربای یونانی را بخوان ، از آن لذت می بری )،جالب اینکه با آهنگهای مختلف حرکات تو هم فرق می کند ، می دانی رقص اولین هنر از هنرهای هفت گانه است، بعدش ما با هم آهنگ می سازیم و می رقصیم، اما نه از ارگ کوچکت استفاده می کنیم نه از بلز و فلوت و طبل ، با زبانم و صدای دهانم برایت آهنگسازی می کنم ، برایت شعر می سازم و آهنگین می خوانم،و تو یاد گرفته ای که شادی خود را نشان دهی.مهم نیست ما تمام رقصها را نمی دانیم و یا ساز زدن بلد نیستیم ، مهم این است که با موسیقی شاد می شویم و می خندیم و روحمان را جلا می دهیم ، این مزیت هنر است....