تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

دیشب وحشت کردم..مامان..وقتی اولین کلمه بد به زبونم اومد چیکار کردی؟...خشکم زده بود..زیرزیرکی نگاش کردم و موندم چه عکس العملی نشون بدم...همون طوری که تند تند لایه های ذهنمو ورق می زدم به خودم هم لعنت فرستادم برای بردن مانی به مهد کودک...گفتم تا جایی که یادمه بهترین روش بی تفاوتی و اینکه چیزی نشنیدم...دوباره مردد شدم...باید مشورت کنم با یکی...با کی؟خداجون...

مانی من دیشب - حین بازی و در حال کمی ناراحتی - کلمه پررو رو به زبون آورد!دارم فکر می کنم و مشورت تا راه حلی پیدا کنم...

میشه گفت دیروز بد بود؟نه...فکر نکنم..فقط جزیی از راه زندگی و مادر بودنم بود...


امروز با استرس اومدم سرکار...باید اینترانت رو راه اندازی می کردم...تنظیم روتر و تست ارتباط با تهران می کردم ،و در حین این همه کار فهمیدم مشکل کند شدن شبکه تو این مدت چی بوده...خدا رو شکر...بعد از مدتها احساس کردم که روز خوب هم میتونه وجود داشته باشه....

پ.ن:اینها رو نوشتم تا یادم نره که درست زمانیکه فکر می کردم همه چی اشتباه و خرابه اما یه حرکت سنجیده و با شهامت همه چی رو درست کرده و اینکه مانی کی اولین حرف زشتش رو بیان کرده...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:16  توسط شبنم  | 

مانی من،

میدونی...گاهی عجیب احساس ناتوانی دارم...احساس درماندگی...کلامم قاصر میشه..نمیتونم بگم...نمیتونم بنویسم...حتی گاهی فکر کردن به این هم برام سخته...به این لحظات..به بزرگ شدن تو...درمانده میشم از توصیفش...و اون وسطها گاهی آرزو می کنم که ای کاش قلم خاله لیلی مهربون رو داشتم برای نوشتن از تو...پسرک ۱۰۰ سانتی من...چطور بنویسم از این لحظه ها..از این ثانیه های رویش تو...از این کلامها و کارهای اعجاب آورت که انگشت بر دهان می مونم که تو، واقعا پسر منی؟!...چطور اینقدر بزرگی؟چطور این قدر مهربون و چطور این قدر دانا...چطوری میشه که حتی، اگه یه لحظه هم باشه و تو خودم باشم ،دستهای کوچولوت دور گردنم حلقه میشه و میگی:"مامان چی شده؟"

مانی من،ای کاش می تونستم بهت بگم...بگم چه فکری دارم و چه احساساتی در من شکل می گیره از این همه محبت تو...دیشب موقع خواب مردد بودی..به سمت بابا حمید می رفتی و سرشو نوازش می کردی،بعد دلت طاقت نمی آورد و برمی گشتی سمت من و منو بغل می کردی و در نهایت گفتی:"مامان،حمید هر دو بغل میشه؟"و سرهای من و حمید بود که مهمان شانه های کوچکت شدند...

مانی،من خوشبختم...خیلی...میدونی چرا؟نه به خاطر شغل و پست و مِلک ..به خاطر مادر بودنم....من خوشبختم، چون مادر توام و این همه کافیست برای بیان احساسم....همین!

پ.ن۱:پسرکم ۱۰۰ سانتی شده...۷۸۰ روزه و کماکان بدغذا...هنوز ماهی نمیخوره و عاشق سیب زمینیه و البته کاهش وزن داشته تقریبا ۸۰۰ گرم و حالا ۱۵ کیلو وزن داره...دیشب برای اوین بار به معنای واقعی کلمه توپ رو کشف کرد و باهاش تمام سالن رو دوید و شوت کرد،آخر شب خیس عرق بود و خسته اما هنوزم میدوید....

پ.ن۲:سری به وبلاگ دیرتش باد بزنید..وبلاگ سرباز معلم - آقای شعرانی - است در کوچکترین مدرسه دنیا در روستای کالو، برای منی که عاشق معلمی ام خیی جالب بود...

پ.ن۳:عاشق این جمله شدم در وبلاگ کامران نجف زاده"حقیقت ،آینه ای بود که از دستان خداوند به زمین افتاد و شکست .پس هر کس تکه ای برداشت و خودش را در آن دید و پنداشت حقیقت در دست اوست . حقیقت اما در میان مردمان پخش بود "

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:23  توسط شبنم  | 

دلم تنگ شده برای خودم...

دلم تنگ شده برای بی خبری...

دلم تنگ شده برای خود خودم بودن...

دلم تنگ شده برای دریا....

دلم تنگ شده برای شبنم خوش خنده و فشار پایین...

دلمو زده این همه کار..

دلمو زده این همه استرس.....

دلمو زده این فشار بالا..همش ۱۷ یا ۱۸ گاهی یه خورده بالاتر و گاهی هم پایینتر...

دلمو زده این همه ...

دلم یه روز خوب می خواد با یه حال خوب....

پ.ن:یه وبلاگ هست که خیلی دوستش دارم...اسمش اینه:نیلوفر و بودنش ، نیلوفر یه پست جالب نوشته که توش یه جمله خیلی تکونم داده :

"همه جای دنیا و در هر شرایطی می توان خوشبخت بود یا خوشبخت نبود."

مرسی بابت این یادآوری نیلوفر جون!دارم به این جمله فکر می کنم، به اینکه چطوری میتونم خوشبخت تر باشم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 14:34  توسط شبنم  | 

الان دلم سیب می خواد...یه سیب قرمز آبدار...از اونایی که وقتی گاز میزنی قرچ قرچ صدا میده و آب از گوشه لب آدم سرازیر می شه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

الان دلم دریا می خواد...یه هوای گرم تابستونی..یه نسیم نمکی و انگشتهایی که تو ماسه ها فرو می رند...پاهایی که از اون جونورهای دریایی بهش می چسبند و هی پاهارو بالا و پایین می کنی تا از پات جدا بشن....

الان دلم دانشگاه می خواد..هوای مهر و اتوبوسهایی که سوار می شدیم تا بریم لاهیجان...

الان دلم گرگ و میش هوا می خواد...صبحهای امتحانات و دلهره و خنده های زیرزیرکی از دیدن مدیر گروه عصبانی...باصدای : مگه نمی خوای ارشد بری؟مگه نمی خوای دکترا بگیری؟اینطوری درس میخونی؟!...آره دکتر...آره استاد...چقدر اون روزها زود گذشته...

الان دلم یه بغل سیر گریه میخواد...مثل اون روز...پشت ساختمان دانشگاه...روی نیمکت خالی...داد زدم:خدا.....خداجون...............چرا؟

الان دلم یه قهقهه می خواد....یه قهقهه بلند که عمه بگه...شبنم چقدر بلند می خندی عمه...و من خوشحال از قبولی دانشگاه باشم...

الان دلم مانی می خواد...دستهای کوچولوش رو دور گردنم حلقه کنه و بگه :شمم بازم آب بده...شمم بیا..گذا بده...مامان شمم دوست دارم....مامان شمم...بریم...بریم مامان ایران...بریم بابا حمید...شمم جون....بکش...مانی بکش...مامان جیش دارم....شمم زمبور اومده...شمم....

الان دلم می خواد سوار ماشین بشم و تا انزلی رانندگی کنم و تو پیش دستم بگی:مواظب باش...چقدر دلم برای جاده اش تنگ شده...

و بیشتر از همه...الان دلم تو رو می خواد....برای اینکه راجع به همه چی حرف بزنم .....امروز تو شلوغ پلوغی این همه کار یهو دلم این همه چیز خواست...منتظر ساعت ۲ هستم...تا بریم خونه و این همه حرف بزنم...منتظرم،بابا حمید مهربون....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:22  توسط شبنم  |