تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

۱- روز عید فطر - ساعت ۱۱ صبح:

مامان:مانی جان بیا مامان جوراب بپوش بریم خونه مامان ایران...بیا مامان...

روبرویم می نشیند، پاهایش را دراز می کند،به جورابهایش خیره می شود و در حالیکه دست تکان می دهد به پاهایش می گوید : خابافظ پای مانی!

۲ - ۳۰ ام شهریور ۸۸ - ساعت ۸ شب:

مامان : مانی جان ، بیا پیشم مامان...

مانی : نمی خوام!!!!

بابا : مانی جان ، چی شده بابا؟

مانی : نمیدونم!!!!

مامان : جائیت درد می کنه؟مانی : نه!نه!نه!

بابا : چیزی دلت می خواد؟گشنته؟ کتاب بخونم؟

مانی : نه !نه!نه!

مامان : برات آب بیارم مامان؟ دلت تازه میشه ها!

مانی : نمی خوام!!!!!

بابا رو به مامان : چی شده؟

مامان : نمیدونم!نکنه داره مریض میشه....

مانی:نه!میض نیستم!ندارم!

مامان:چی نداری مامان؟

مانی:اوم..اوم...

نتیجه:گاهی باید گذاشت تا تو خودش باشه...آره..تو غار تنهایی خودش... و بعد از نیمساعت دوباره گرم شد و شروع به بازی کرد...

مانی من؛

این چند روز بازهم بزرگتر شده ای..نشانه های استقلالت روز به روز بیشتر عیان می شود...انگار نه انگار که ما دو تا بزرگ و یک بچه هستیم...انگار سه تا آدم بزرگیم...این گوشهای شنوا و چشمان بینا که هر لحظه ، هر حرکتی ، هر سخنی و هر لبخندی را موشکافانه برانداز می کند و حلاجی...نمی دانم اما گاهی ترسم می گیرد...نکند آنطور که باید نتوانم...نتوانم راهنمای خوبی برایت باشم...ترسم می گیرد لحظه هایی که در گیر مطالعه هستم خودم را بیشتر دوست داشته باشم...می دانم که عملا اینطور نیست و همه چیز برای تعالی خانواده کوچکمان است..اما چرا باز هم دلم می گیرد..انگار - مثل کودکی - اشتباهی سر زده...مانی من ..چند روزیست بازهم احساساتم شده پارادوکسی عجیب...زمان می خواهم..زمان ...و یک بغل از خنده های از ته دلت و آغوش کوچکت برای رفع خستگی...

مامان  دوباره خوب خواهد شد....دوباره ....کمی صبر چاره ست  عزیزم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:14  توسط شبنم  | 

گر بوی تو را باد به منزل برساند

         جانم برهاند

                     ورنه  ز وجودم اثری هیچ نماند

                                                    جز گرد و غبارم.....

ماهی سیاه کوچولو ؛ سلام

میدونم الان خیلی دوری ...خیلی دور...بهت نمی گم عزیزکم:دلم برات تنگ میشه، بهت نمی گم دلم برای خنده ها و گریه ها و دادزدنهات تنگ میشه، بهت نمی گم کوچولو مواظب خودت باش و تو شبهای سرد لحافتو کنار نزنی..بهت نمی گم هله هوله نخور - معده ات درد می گیره...نه ! اینا رو نمی خوام بهت بگم...چون اونقدرها مهم نیستند..میدونی چی مهمه؟مهم اینه که تو داری از این حوضچه کوچک آب میری به سمت یه اقیانوس بزرگ.. رودخونه ای که باهاش همراهیی..گاهی خیلی سرده..گاهی خیلی گرم...گاهی آروم و گاهی طوفانی..گاهی سنگهای بزرگی جلوی مسیرتو میگیرن و گاهی  هم سنگ ریزه هایی ...اما می ارزه! آره می ارزه ماهی سیاه کوچولو!

مهم اینه که :تو در حال حرکتی!تو در جنبشی ! تو زنده ای!می خوام بدونی تو این مسیر پر از نشیب و فراز یه خورشید گرم همیشه بالای سرته..یه جفت گوش شنوا و چند تا قلب که همیشه توشون جا داری..میدونم که میدونی! مانی چقدر دلش برای خاله نازش تنگ میشه!دیگه نمیتونه هر روز بیاد پیشت تا بهش نقاشی یاد بدی و تمرین ساز دهنی انجام بدید !اما میدونم بازم هر روز - پای تلفن - بهم می گی:خواهری با مانی تمرین کن..خیلی می فهمه...

میدونی؟! خیلی دنبال کتاب ماهی سیاه کوچولو گشتم تا هدیه خداحافظی تو باشه..اما نبود..هیچ جا نبود و اون قدیمی که مال من هم بود پیش خودته...میدونم بارها و بارها خوندیش..اما فراموش نکن هدفت تو زندگی چیه و خواهرکم ...هیچ وقت هدف وسیله رو توجیه نمی کنه...میدونم که همیشه به همون اصولی که باهاش بزرگ شدیم پایبندی!اما می خوام که هیچ وقت تو دلت غصه ها رو مهمون نکنی...یا اگه هم مهمون ناخوانده ات شدند با یه لبخند جوابشونو بدی و بذاری برن...یادته؟کتاب مهمانهای ناخوانده  ...چقدر برای مانی صدای حیوانهای مختلف رو در آوردیم؟

گلناز من؛

زندگی گاهی سخته..مثل یه روز برفی..مثل همون برف سنگین سال ۸۳ که یه هفته آب نداشتیم...گاهی گرمه..مثل تابستون ۸۶ که چقدر تو آب شنا کردیم...گاهی نرمه...مثل بهارمون و عیدیهای لای قرآن....گاهی سرده...مثل پاییز و طعم گس خرمالوهایی که هنوز نرسیده مهمون دستهای ما می شدند...یادته...درخت آلبالو و تو و گلبهار و اون همه ماجرا؟!.....

میدونم اولین های مانی رو همیشه نگه می داری:اولین خطی که کشید..اولین مویی که از سرش کوتاه کردی..اولین ناخنش که گرفتیم..اولین کاغذی که قیچی کرد و .....کلی فیلم از اون اولینها...حالا خاله ناز مهربون..مانی می خواد بهت بگه:خاله نازی...دوستت دارم...زود زود بیا...و قول میدم وقتی بیایی ساز دهنی رو بهتر می زنم...دیگه رنگهای انگشتی رو به دیوار نمی کشم...و دیگه رو دست و پاهام مازیک نمی کشم!!!

برای آینده روشن و درخشانت دعا می کنم خواهر کوچولو..میدونم که تو میتونی...آخه خواهر خودمونی دیگه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:18  توسط شبنم  | 

یه عالمه حرف مونده رو دلم با یه عالمه بیشتر کار رو دستم...اما دستم به کار نمیره...امروز از اون روزهاست...از اون روزها که حتی دوست ندارم حرف بزنم...دلم نمی خواد دهنم باز بشه یا گوشم چیزی بشنوه...از اون روزهای ابری ابری ابری...از اون روزها که فقط زمان باید بیاد و بره و دلتنگیها و این همه حال بدو با خودش ببره...از اون روزها که دعا می کنم ای کاش اینطوری نبود...اما مانعی نیستم که از شیرین کاریهای جدید مانی ننویسم...

دیشب مانی در حال تماشای تلویزیون بود که دیدم صدای تلویزیون بلند شد و مانی ناگهان گفت:بابا....ترسیدم...چقدر جالب بود که پسرک من به این سرعت زبان استعاره و کنایه رو داره یاد می گیره...یا شب که بابا حمید حین قصه گفتن کنارش دراز کشیده بود و انتهای داستان زیر گوشش زمزمه کرد:مانی خیلی دوست دارم...مانی با صدای بلند و در حالیکه چشماش باز شده بود منو صدا کرد:مامان...بابا حمید گفت ؛مانی دوست دارم....و من حین خنده متعجب بودم که ما هر روز بارها و بارها علاقمون رو به مانی نشون می دیم و چطوره که مانی حالا با شنیدن این جمله اینقدر خوشحال شده؟!!!!

مانی عاشق کتابه و این چیز عجیبی نیست تو این رده سنی...اما نکته جالب در مورد کتاب "میوه های خوشمزه و پرفایده" اینه که مرتبا اصرار داره صفحه آخر که به معرفی آلبالو هست رو براش بخونم و اون وسط مرتب میگه ...بوخون....مامان بوخون....ابلالو بوخون....اما هیچ علاقه ای به خوردن آلبالو نداره!!

حالا دیگه نقاشیهاش محدود شده به : مانی....مرتب میگه :مامان بیا....بیا....مانی رو بکش.....قبلا بادکنک می خواست و جوجه...حالا مانی می خواد با بادکنکی که تو دستشه و خودش هم چندتا بادکنک تو دستها و دورو بر پسرک میکشه....

و اما عکسهای مانی و یه دنیا خاطره: 

این شازده رو کسی میشناسه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 فرشته کوچک خوشبختی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مانی - امیر و آوین در مهمانی خاله رکسانا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مانی در عروسی - مشهد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مانی در فرودگاه - بازگشت از سفر مشهد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو ساله شیرین من...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آقا کوچولوی عینکی!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مانی چقدر تمیزه!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مانی در بلوار انزلی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مربای من...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* عکسها توضیح دارد.

*عکسها قابل توجه خاله رکسانای مهربون!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:0  توسط شبنم  | 

عزیز دلم :مانی؛

امروز جمعه ست و من بیشک باید کنار تو باشم و بابا حمید...امروز باید کلی کارهای عقب مونده رو انجام می دادم...امروز باید صبح تو رو می بردم پارک تا کلی گیاه جدید می دیدیم و کنار درختچه ها مینشستیم و به برگهاشون با دقت نگاه می کردیم،بعد از برگها یه تاج کوچولو برات درست می کردم و تو می شدی شاه قصه ها!امروز باید اتاقتو با کمک هم تمیز می کردیم و تو با یه دستمال دورتادور لبه تختو پاک می کردی و بعد به من نشون می دادیشو می گفتی :مامان شمم ، آشگال!

امروز باید کنار هم ناهار بخوریم!باید خونمون بوی پیاز داغ می گرفت و بوی برنج در حال جوشیدن!باید کابینتها رو بهم می ریختم و با تو و بابا حمید خونه تکونی می کردیم...امروز بعد خونه تکونی، باید حموم می کردی ...که اینقدر دوست داری...بعد لباسهاتو حاضر می ذاشتم تا بریم سری بزنیم به مامان ایران و مامان شپی...چقدر کار بود که باید انجام می دادیم...

امروز عصر که تو خوابیده بودی....دو تا لیوان چای میریختم و کنار بابا حمید می نشستم و باهم از روی تراس آسمونو نگاه می کردیم...دستهای همدیگرو می گرفتیم و از آیندمون حرف می زدیم و فکرهای خنده دار می کردیم و زیرزیرکی می خندیدیم...جمله های نصفه و نیمه تو رو یادآوری می کردیم..."حمید ، می دونی مانی ، دیروز به من چی گفت؟"   ....." نه،چی گفت؟"...."داشتم چایی می خوردم...گفت مامان شمم چایی..بهش چایی خودمو نشون دادم و گفتم بفرمایید...پسرک بلا گفت : شما بخور..بفرمایید..""راست میگی؟خودش گفت؟"......" آره..فکرشو بکن چقدر بزرگ شده!....."

این همه کار و لحظه قشنگ...و مامان شممی که تو اداره ست...آره عزیز دلم...منو ببخش که روز جمعه خوبمون رو خراب کردم...ناچار شدم بیام اداره...ولی بهت قول میدم هفته آینده جبران کنم...

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:23  توسط شبنم  | 

مانی من؛

می خوام روزی رو ببینی که پسرکوچولوت ( شایدم دختر کوچولوت!) اونقدر بزرگ و فهمیده شده که پوشکشو بهت نشون بده و بگه : "مامان دیگه نمی خوام!!!!!" و تمام طول روز و شب رو بدون پوشک سپری کنه...موقعی هم که کار داره!!!!! خودش صدات کنه و بگه :دستشویی!!!مانی گلم ؛ اگه بدونی چه احساسی داره!چقدر خوشحالم کردی!

پسرک من بر خلاف تمام پیشنهادهای مامان ایران - از یک سال و سه ماهگی تا کنون - برای گرفتن از پوشک تمایلی نشان نمی داد، مثل همیشه گذاشتم به میل خودش تا آمادگی پیدا کنه و دیروز همون روزی بود که منتظر بودم...درست عین روزی که گفت دیگه پستونک نمی خواد!هر بار که نیاز داشت خودش به سمت دستشویی می دوید و منم پشت سرش و ناگفته نباشه آخر کار کمی هم آب بازی!

مانی من؛چقدر خوبه...چقدر باعث غرور و افتخاره وقتی با همه سلام می کنی و دست میدی...چقدر خوبه پسرک من میتونه در عین بی تفاوتی و بداخلاقی راننده تاکسی - انتهای مسیر صداش کنه و بگه :عمو مرسی!عمو خبافظ!

مانی ...مانی .... چقدر تغییر کردی...مثل همون غنچه خوابیده ای هستی که یه روز صبح نگات می افته به باغچه و می بینی گلبرگهاشو باز کرده و قد کشیده...خدا جون...چطور اینقدر زود رشد می کنی...چطور میتونی اینقدر مهربون باشی و بی توجه به بی تفاوتی دیگران بازم براشون دست تکون بدی و لبخند بزنی....میدونی چند تا کلمه بلدی؟چند تا جمله؟خیلی ...چون دیگه هر چیزی که میشنوی تکرار می کنی و من و بابا حمید چقدر مواظب این گوشهای شنوا هستیم....

دیروز - ۳۱مرداد - با تاخیری یک هفته ای کنترل قد و وزن داشتی---قد :۹۰ سانتی متر وزن : ۱۵ کیلو گرم

مثل همیشه عالی بودی گل من...

امسال مانیکم دو تا تولد داشت چون دو سری مهمون داشتیم : یک سری به مناسبت عروسی خاله گلناز که شب قبل از عروسی و در حقیقت شب واقعی تولد مانی بود و مهمونی کوچکی برگزار کردیم با یک کیک شبه موش که مانی عاشقش شد و سری دوم پنج شنبه گذشته با یک سری دیگر از مهمانان که اینبار کیک شکلی پیدا نکردم و کیک مانی یک کیک ساده مربعی شکل و سفید رنگ بود و خودم خیلی دوستش داشتم....هدیه دوست داشتنی مانی هم  - از بین آن همه - یک کامیون بزرگ بود که خودش هم در قسمت بار جا می شد و بیشتر از همه به دلش چسبید و البته هدیه مامان و بابا که یک سه چرخه برای روزهای بارانی ست تا مانی خان ما حوصله اش سر نرود....

مانی من ؛کلی عکس روی دستم مونده...فرصت آپلودش رو ندارم و امروز هم که وقتش هست سایتش باز نمی شود....تا فردا باشد و یک عالمه عکس از سفر مشهد و باغ وحش و عروسی خاله و دو سری تولدت عزیزم...

پ.ن:بهت گفته بودم روز بروز بیشتر عاشقت می شم؟بین من و بابا مسابقه ست برای لذت بردن از این لحظه های خوب رویش تو....بزرگ شو گل من.....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 14:46  توسط شبنم  |