پسر قشنگ من این کلمات رو به خوبی ادا می کنه:
۱-س لام - سلام که گاهی بسیار تند ادا می شود و لام به گوش نمیرسد-در همه وقت ادا می شود حتی اگر کسی چند بار از اتاق بیرون رفته و دوباره برگردد....
۲-بابایی - برای مواقعی که خودشو لوس می کنه
۳-مامان ایران - مامان من
۴-بابا جونی - بابای من
۵-عزیز جون - اشاره به خودش
۶-عسل جون - اشاره به خودش
۷-نپس - "نفس" بازم اشاره به خودش
۸-گوگو - جوجه
۹-گدگد - مرغ
۱۰-گاب - گاو با صدای ماع ماع
۱۱ - کوب کوب - کوفته قلقلی
۱۲- پاساپاسا - پاستیل
۱۳ - خااااااله - خاله گلبهار و خاله گلناز
۱۴ - داییییییی - دایی مزدک
۱۵ - عما - عمه
۱۶ - عمو - هر آقایی که مهربون باشه علی الخصوص عمو مصطفی
۱۷ - آقا - همه آقایان
۱۸ - پس - عمو پلیس
۱۹ - موشی موشی - شیمو قهرمان سری کتابهای شیمو و دوست صمیمی مانی
۲۰ - باد - بادکنک و بادبادک - مانی من باد را می پرستد!
۲۱ - اوخ - اوخ خودمون
۲۲ -بابای - خداحافظ
۲۳ - بووسی - بوس کردن
۲۴ - آب - آب
۲۵ - شیر - شیر اعم از ساده و طعم دار
۲۶ - تخت - تخت
۲۷ - بشین - بشین
۲۸ - بده - بده
۲۹ - برو - برو
۳۰ - بیا - بیا
۳۱- دستشویی - دستشویی - به نظرم واقعا کلمه سختیه!
۳۲- نقاشی - نقاشی -اینم از اون کلم های سخته!
۳۳ - دریا - دریا
۳۴- کنده - خنده
۳۵- باشه - باشه
۳۶ - ب ده - همون بله خودمون- گاهی گفتن ل براش سخته!
۳۷ - پویو - پلو
۳۸ - نون- نان
۳۹-سس-سس- از هرنوعش که باشه مانی عاشقشه!
۴۰-اموم - حموم یا همان حمام
۴۱-پیشی-گربه
۴۲ - هاپو - سگ
۴۳ - گل - همون گل از اولین کلماتی که مانی بیان کرد در حقیقت بعد از مامان و بابا!
۴۴ - ماشین - ماشین فرقی نمی کنه البته برای ماشینهای بزرگ با تشویق و فرستادن بوس همراهه!
۴۵ - کاذ - کاغذ
۴۶- م م به کسره - مورچه!
۴۷-لاموپ - لامپ- نمیدونم اون واو رو از کجا میاره!
۴۸-....
....
و اما جملات:
۱- دوست دارم
۲ - مامان دوست دارم
۳ - بابا دوست دارم
۴ - دریا دوست دارم
۵ - خااااااله دوست دارم
۶- دایی دوست دارم
۷ - اموم دوست دارم
۸ -ماشین دوست دارم در کل به تمام چیزها یی که می خواهد دوست دارم رو اضافه می کنه و نکته جالب در جمله "مانی ترسید" تا بحال نشنیدم که بگه "من ترسیدم " همیشه "مانی ترسید" بیان میشه بخصوص از صدای بلندگو دستفروشان و یا دور تند ماشین لباسشویی...
۹ - مانی ترسید
۱۰ - اساً نه - اصلاً نه - برای مواقعی که میل خوردن نداره!
حالا میتونه جملات دو و یا سه کلمه و ندرتا چهار کلمه ای بسازه..
کماکان عاشق لوله کردن فرشها و کمک در جاروبرقی کشیدنه...مثل همیشه سفره غذا رو پهن و جمع میکنه..در جمع کردن ظرف از سفره کمک فراونیه و همچنین خالی کردن ماشین لباسشویی از رختهای شسته شده و یا انداختن رختهای کثیف در ماشین لباسشویی..در جارو دستی کشیدن و اما نکته مهم در روز حداقل ۲۰ بار تقاضای رفتن به حموم داره به شیوه های گوناگون مطرح میشه:
مامان اموم!
مامان بریم اموم!
مامان ،اموم دوست دارم!
مامانی !!!!!!!!!!!!اموم!
مامان بیا،اموم!
مانی بره اموم!
و ....
مانی من عاشق کشیدن نقاشییه!و تنها چیزی که میخواد : باد(همون بادکنک) و گوگو ( جوجه) هست..چند وقت پیش یه امتحانی کردم..چند تا بادکنک کشیدم ،اما نخ متصل به اون رو نکشیدم...نتیجه این بود که با مهارت نخها رو کشید..بعد یه پسربچه کشیدم و در کنارش چند تا بادکنک بدون نخ و نتیجه این بود:هر بادکنک رو با یک نخ به دستهای پسربچه متصل کرد..از روی این نقاشیش فهمیدم چقدر تو ذهنش به بادکنک علاقه داره..حتی چند تا بادکنک رو هم به نوک جوجه وصل کرد...عجب سخاوتی...
کماکان با دست راست نقاشی می کنه ..برخلاف مامان و باباش،اما لیوان رو با دست چپ میگیره و قاشق رو هم با راست...گاهی می بینم مردده بین چپ و راست با وجودیکه ما هیچ عکس العملی در این زمینه نشون ندادیم..حتی یک حرف کوتاه!
وزنش بین ۱۴.۲۰۰ تا ۱۴.۵۰۰ متغیره و گرمای هوا هم به کم اشتهایش دامن زده..روزی ۳ سی سی مینادکس میخوره و کم کم داره شیشه شیر رو هم ترک می کنه...گوشت مرغ رو هنوز دوست نداره و حتی لای برنج مزه اش رو می فهمه و بیرون میده..مثل همیشه همه چیز رو اول بو می کنه و اگه خوشش نیاد محاله بخوره...تمامی تلاشهای من برای دادن ماهی تاکنون ناموفق بوده و در هیچ نوعی ماهی نمی خوره....اما عاشق سسه (از نوع قرمز )و دوست داره خای خالی هم بخوره درست عین پنیر سفید که واقعا با اشتها می خوره..راستی پسرکم عاشق آبلیموه و به ادای جالبی آبلیمو می خواد...
آخیش..راحت شدم..همش منتظر فرصتی بودم برای نوشتن از شازده کوچولو..البته هنوز مونده...تا فرصت بعدی...
ادامه دارد...
مانی من
زندگی میتونه گاهی خیلی بیرحم باشه ، اونقدر سریع آدمو غافلگیر کنه که حتی فرصت نداشته باشی فکر کنی چطور چنین اتفاقی ممکنه...کی؟چطور؟دیروز شنیدم که سارا - دخترخالم - مبتلا به ام اس شده...سارا فقط هفده سال سن داره و فرزند دوم خاله هست..باورت میشه؟نمیتونم درک کنم چطور؟شاید علت عمده اش از عدم آگاهی من راجع به این بیماری باشه..اینکه چیزی ازش نمیدونم و یه جورایی نمی خوام بدونم...مانی...من ترسیده ام..خیلی زیاد...از دیروز یه بغض لعنتی تو گلوم گیر کرده و نه پایین میاد نه بالا میره...به نظرت مادر ضعیفی هستم؟خوب!همیشه قرار نیست من قوی باشم..گاهی باید بتونم یه دل سیر اشک بریزم و به زمین و زمان بد و بیراه بگم...
جدیدا خیلی روزها می خوام برات بنویسم..نه اینجا که حتی تو دفتر یادداشتهای تو هم نمی تونم...یه حس بازدارنده برای نوشتن...دارم حلاجی می کنم که چرا؟گاهی هم می نویسم و پاره می کنم..شاید نگران قضاوت آینده تو هستم...اما ای کاش بدونی که من همیشه و همیشه به فکرت هستم و این درددلها در همون زمان محلی برای قضاوت هستند...اینکه در هر لحظه زمان درست ترین تصمیم رو گرفته باشیم.....
من این لحظات برای تو نوشتن رو خیلی دوست دارم..میدونی؟چون همون لحظاتی هستند که خیلی از غمهای بزرگ دنیا رو فراموش می کنم و فقط به تو فکر می کنم..به خنده های قشنگت...به وابستگیت که روز به روز بیشتر میشه .. ....به مسواک زدن جالبت و ترست از خمیر دندون...به رقصیدنهای مداومت...به قایم موشک بازیها و به شکایت کردنهات...به عشقت به دریا رفتن...به نقاشی کشیدن..و حتی به سرماخوردنهات...اینجور مواقع زندگی دوباره عین یه روز تابستونی گرم و دوست داشتنی میشه و چقدر میچسبه کنار هم می شینیم و بستنی می خوریم......
نمی خوام تلخ باشم ؛
نمی خوام مثل هوای این روزها دلگرفته باشم و از غم بنویسم، راستش کلافه ام ، از این همه خودخواهی و خودکامگی تو این محیط، محیط کارم یه جای واقعا بی نظم و بی برنامه ست ، ما یه شرکت د*و*ل*ت*ی هستیم و در حقیقت یکی از متولیان صنعت کشور ،اینجا از برنامه خبری نیست ، از نظم و ترتیب ، از مدیریت صحیح و عقلایی ، اینجا همه چی رابطه ست نه ضابطه ، مهم نیست پست سازمانی چیه ، مهم اینه که تو باید آچار فرانسه باشی و این یعنی هر موقع که اراده کردند :منشی ، نامه بر ، مسئول آموزش ، اپراتور برنامه ، مسئول فتوکپی ، ارسال کننده فایل برای سازمان مادر ، روابط عمومی ، نظافتچی اتاق خودت - چون آقای خدماتی وقت رسیدگی ندارند - چای ساز خودت ، تنظیم کننده برنامه کارشناسان و یا اپراتور اتاق کنفرانس و خیلی چیزهای دیگر ، و اضافه میشه عنوان اصلی خودت : مسئول انفورماتیک - البته مواقعی که یه نامه تهدید آمیز از تهران رسیده و تو باید جواب بدی - همه اینها رو میشه تحمل کرد...سخته ، خیلی سخته ولی دارم تحمل می کنم ، جای بدترش موقعی که یه کارشناس همتراز خودت با لحن دستوری ازت می خواد براش کاری انجام بدی و اول ، وسط یا آخر جمله اش خبری از لطفا یا خواهش می کنم نیست و بدتر از اون مدیری هست که هنوز نمیدونه سی دی رو از کدوم طرف تو جاش می ذارن و یا اصلا مفهوم سوییچ و سرور رو نمیدونه ، نمیدونه رک چیه و چیزی راجع به نقش یک مدیر شبکه نمیدونه و حتی نمی خواد هم بدونه...خدا جون ! خدا؟خدای من ؟ واقعا اینجا رو میبینی؟خدای من....پس کی؟چقدر دیگه مونده؟.........
خیلی روزها با خودم میگم امروز آخرین روزه و فرا دیگه نمیام ، اما خونه که میرسم و مانی رو میبینم دوباره - یه جوری که نمیدونم - تو دلم امید میاد که شاید فردا بهتر بشه ، شاید اوضاع تغییر کنه ، الکی دلمو خوش می کنم که فردا حتما بهتره و بازم روز از نو و روزی از نو ، برخلاف اون تبلیغ صا ایران : هر روز بدتر از دیروز!
مانی من ،چرا وقتی اون خنده های قشنگت رو میبینم بازم به تغییر فردامون امیدوار میشم، مگه این آدمها فرقی می کنند؟مگه میشه از مدیری که تو رو بدون هیچ رابطه ای پذیرفته، توقع داشت بدون سفارش کسی تغییری تو رفتارش بوجود بیاره؟مگه میشه؟مانی من ، منتی نیست ، خودم این شرایط رو ساخته ام و خودم تحمل می کنم ، نه تنها به خاطر تو ، به خاطر خودم که آرزوهای خوبی داشتم ، برای یک سازمان متولی صنعت که بتونه از تکنولوزیهای روز دنیا برای خدمت بهتر استفاده ببره..خدمت بهتر؟خدمت بیشتر به صنعتگران ؟ برای چی ؟ برای ایران بهتر ...همه جان و تنم ..وطنم، وطنم ، وطنم...
بقول دوستی:"چه فرقی میکنه تو کجا کار کنی ؟ هدف خدمت به ایرانه..."
چرا حالا به این جمله پوزخند می زنم؟چرا کسی نیست که بیاد و بگه شرایط بهتر میشه؟چرا این همه مدیر ناکارآمد تو سیستم ما کار می کنند که نه سوادی دارندو نه تجربه ای؟به کی بگم که مدیر من هنوز تفاوت فلاپی و سی دی رو نمیدونه و هنوزم نمیدونه برای اتصال به اینترنت لاقل به یه خط تلفن احتیاجه...بی کی بگم که آبدارچی ما از من بیشتر حقوق میگیره..پس این لیسانس لعنتی کجا باید خودشو نشون بده..این هشت سال سابقه کار مرتبط و تجربه و مدارک مختلف چی میشه؟
مانی من ، باورت میشه؟اما از جهتی خوشحالم ، خوشحالم که تو پسری !که شاید فردا این همه تفاوت بین کارشناس زن و مرد را نبینی!چقدر ناخوشاینده!برای من مادر چه فرقی می کرد که پسری داشته باشم یا دختری!مهم این بود که فرزندم یک انسان باشد ، اما واقعیت اینه که تو شرایط ما فرق میکنه،اگه زن باشی خودت باید برای خودت چایی بریزی چون میگن اینکارو که دیگه بلدین!!!!!!!اما اگه مرد باشی آبدارچی ساعتی یکبار برات چایی میرزه و میزت هم پاک میکنه.......
مانی ؛من کجام ؟اینجا همون ایران خودمونه؟همون جایی که یه روزی آرزو داشتم براش هرکاری بکنم؟همون کشوری که هربار پرچمش تو باد میرقصه لبخند میزدم و قلبم قیلی ویلی می رفت؟چقدر رویاهای کودکیمون با الان فرق میکنه، یادمه روزیکه خرمشهر آزاد شد...مامان منو حاضر کرد که با هم بریم بیرون...صدای گوینده رادیو هنوز یادمه و خودمو که از مامان پرسیدم :مامان چرا گریه میکنی؟و مامان که گفت:آخه همه کشورمون دست خودمونه و من که شاید اون موقع نفهمیدم....
از تو چه پنهون ، هنوزم از دیدن مدالی که کسب میشه و سرود ملی رو میشنوم..آدمهایی که دستشون رو روی سینه شون میذارن و می ایستند بغضم میگیره....یه حس افتخار..اما تو بگو، باید چه کار کرد؟برای اصلاح این شرایط و ساختن ایرانی که همه آرزوی داشتنش رو داریم؟باید بمونم و بازم بگم فردا بهتر از امروزه؟