تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

مانی من

همه آن چیزی که در دنیا برایم عزیز و ماندگارست ، فرشته من ، معلم شفیقم و یار مهربانم؛

روزی به این فکر می کردم که من باید انسان مهمی شوم ، آن روزها که آرزوی پزشک شدن داشتم و کتابهای آناتومی بدن را مشتاقانه ورق می زدم و بارها جریان خون را در پیچ و واپیچ رگها دنبال می کردم و یا آن زمان که با گروه ستاره شناسی عازم دیلمان شدیم و دو شب را بر بلند ترین مکانی که می شد ایستادیم ، تلسکوپها را اعلم کردیم و به آسمان خیره ماندیم....

مانی من حالا به چیز دیگری فکر می کنم ، اینکه مهم نیست حالا نه پزشکم و نه ستاره شناس ، نه استاد دانشگاهم و نه یک فناور عرصه تولید...مهمترین این است : من مادرم و این بالاتر از همه آنهاست ، مادر تو بودن افتخاری بس بزرگ و دیدنی ست در این دنیای وارونه که هر روز مشکلی نو سر بر می آورد و ما تو را داریم؛چه غم ، دیشب که باز هم در گیرو دار بالا رفتن فشار بودم و نگاهم روی تو خیره ماند، بر خودم نهیب زدم که :تا زمانیکه زنده ام باید استوار در کنار تو بمانم...

دیروز به امروزم فکر کردم ، به امروز که سالی نو در زندگیم دمیده و یکسال با تجربه تر شده ام ...به ۳۱ سالی که رفته و سالهایی که در پیش رو داریم ، به اینکه هنوز چقدر مانده ...چقدر باید به تو یاد بدهم ...و چقدر باید از مادربودنم یاد بگیرم...از بوسه های نازکت بر روی دستانم..از درک عمیقت .....

و امروز در آستانه ۳۱ سالگیم خوشحالم که موهبت داشتن تو و  بابا حمید را دارم...

محبوبم : زمانی ...نه خیلی دور ..شاید ۵ سال آنطرفتر ....فکر می کردم که تا آخر عمر مجرد خواهم ماند و برایم آینده ای تصویر می کردم که با حال خیلی تفاوت داشت...اما خوشحالم...خوشحالم که امروزم آنطوری نشد که تصور کرده بودم و من در کنار تو و دردانه مان شادمانم.....بابت آن همه مهربانیت سپاسگزارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:27  توسط شبنم  |