اسمت چیه؟مانی
مانی یا ماهی؟مانی
مانی کی هستی ؟ مانی!
مانی من
مدتیست که درگیرم ، کارهایم زیاد شده ، آنقدر که دوستانم شاکی اند و دلخور..می دانم ، اما فعلا راه دیگری نیست، گاهی زمان کمی سخت می گیرد و این ماییم که باید خود را با شرایط تطبیق دهیم ، منظورم تسلیم نیست ، نه ، منظورم تلاش و کوشش است تا جایی که بتوانیم اوضاع را به دلخواه تغییر و یا در صورتیکه امکانش نیست با لبخندی شرایط را بپذیریم...روزهاست که می نویسم ،می نویسم و می نویسم و خودم را و زندگیم را از منظری دیگر می بینم ،به پشت سرم نگاه می کنم که چه کرده ام و آیا راهی بود تا بهتر باشم؟به حال و کارهایی که باید انجام دهم و نقشه هایی که برای آینده دارم!مانی من ، هر انسانی در تفکر و اندیشه و روش زندگیش یکتاست و الزاما تمام کارهایی که انجام می دهم شاید برای تو و روش تو خوب نباشد اما در زمان و مکان مهم است که تصمیم درستی گرفته باشیم...


پسرک من،حالا کلماتی که یاد گرفته ای شیرینتر شده و گاهی شاید ساعتی با ادای کلمه ای که با صدای مخملین کودکانه ات همه جای دنیا را بهار می کند خندیده ام..مثل کرخ بجای چرخ و یا ابس بجای اسب و یا چتر که درست ادا می شود،اما هیچ کدامش بقدر مانی شادم نکرد...در صحبتهای روزانه من و تو که پرسیدم اسمت چیه؟گفتی مانی...با خنده پرسیدم : مانی یا ماهی؟و تو گفتی مانی و کلامی که مرا به فکر فرو برد پاسخ بعدی تو بود در جواب مانی کی هستی؟مانی!

تو انسان مستقلی هستی و از این بابت مغرورم..کودکم می تواند...مانی من،این حس استقلالت به من این امید را می دهد که تا حالا کارم را خوب انجام داده ام..شاید می توانستم بهتر از این باشم ولی راضیم....مانی من حالا می تواند شلوارش را بپوشد ..جورابهایش را پا کند و تا کنون هیچ وقت کفش یا دمپایی اش را برعکس نپوشیده...چند روز پیش مربی مهد کودکش اصرار داشت که مانی را برای تست هوش ببرم...در صحبتهایش بر هوش مانی و اینکه از کودکان همسال خود جلوترست و در این کلاس حوصله اش سر میرود اشاره کرد..اینکه پسرک من با خانه سازیهای بازی می کند و تبحر دارد که مخصوص کودکان سه سال به بالاست و خیلی سریع با حیوانات و شخصیتهای کتاب ارتباط برقرا می کند....اینکه مانی من در حال تجربه اسباب بازیهای هفت ساله هاست.....اینکه به شدت مستقل است و اعداد و جمع اعداد را می داند..با این همه ترجیح شخصیم این است که تو کودکی نرمال باشی ...متناسب سنت و حالا در فکرم.....

مانی جانم ، دانایی درد است...می دانستی..آگاهی رنج به دنبال دارد..اینکه بدانی و دیگران ندانند..اینکه تو بتوانی و دیگران از روی نتوانستنشان مانع رشدت شوند...می خواهم کمکت کنم...سعی می کنم یادت دهم چطور رفتار کنی...چطور در عین دانا بودن زندگی کنی که صدمه نبینی...اما با هوش سرشارت چه کنم؟چطور بتو بگویم که این وسایل آموزش کودکان هفت ساله است نه مانی 22 ماهه من!چطور هدایتت کنم!به دنبال یک مشاور کودکانم، اگر کسی می شناسد راهنماییم کند!


برای لیلی:لیلی جانم ، خوشحالم در جایی سکونت داری که این همه می توانی برای رشد آراز مهربان تلاش کنی و فرصتهایی نو بسازی برای تجربه های زندگی...و مسلما هیچ کس چون مامان لیلی نمی تواند مادر و معلم کاملی برای آراز باشد..تو کاملی عزیزم!
برای عادله:می دانم مدتیست که کمتر جویای احوالت می شوم،به من زمان بده...همه چیز درست می شود ، مثل همیشه!
برای رکسانا : دوست عزیزم که تازه تو را یافته ام ...کلام آرامت مثل همیشه و علی الخصوص آن روز سختی که گذراندم آرامش بخشم بود ، ممنونم!
پ.ن۱:مانی من ،امروز ۲۲ ماهه شدی...مبارکه پسرم!
پ.ن۲:بابا ...میخوام مثل تو باشم!دانا و صبور....
پ.ن۳:وسطهای فصل ۲ هستم...کلماتم گاهی فرصت نوشتن نمی دند و گاهی روزهایی هیچی برای نوشتن ندارم....
پ.ن۴:دلم می خواد الان کنار دریا باشم..پاهام تو آب بذارم و یه لیوان آب طالبی بخورم..بعدشم حسابی بدوم تا خیس عرق بشم...فعلا که تو اداره ام!!!!!!!!!!!!!!!!شبنم خانم چشماتو باز کن!!!!!!!!!!
حالا دیگر هر لحظه حضورم در کنار تو مهمانی دستانم است ، مهمانانم آنقدر لطیف و نازکند که لحظه ای ترسم می گیرد چشمان تاب نیاورند این همه نرمی و لطافت را....
انگار خودم را در آینه آینده می بینم ، مانی من ؛چقدر دلم دلتنگ این لحظات است که هنوز نگذشته بی تابشان شده ام....
پسرک مهربان من به تازگی عاشق بازی با دستانم شده ، عاشق لمس آرنج و بازی با آن گویی ابزار جدیدی کشف کرده ، آرام آرام انگشتانش سر می خورد روی ساق دستم ، پشت انگشتانم را لمس می کند ، انگشتها را بالا و پایین می کند ، می بوسد و روی صورتش می کشد ، نگاهی به ناخنهایم می اندازد و بلند می شود - برایم ناخنگیر می آورد که ناخنهایت را بگیر...
حالا دیگر نمی خوابد تا زمانیکه دستانم را نداشته باشد ، بازی و موشکافی یک دست که تمام شود نوبت دست دیگر است و دوبازه از نو و اختتامیه اش بوسه های فراوان است و دستهایی که به دور گردنم حلقه می شود و گوشهایم را نوازش می کند و کم کمک چشمانش به رویا می رود...

مانی جانم ؛ جایمان عوض شده؟انگار ما دو کودک تو هستیم و این چنین از محبت تو لبریز !چه کیفی دارد در کنار تو بودن !مانی من حالا دیگر دوست ندارد روی زمین یا مبل بنشیند ، جایش روی پاهایم است و دستانش دور گردنم...شکایتی نیست که این اوج ارتباط مادر - فرزندیمان است..انگار تازه همدیگر را پیدا کرده ایم که قبلا کوچکتر بودی و وابستگیمان از نوعی دیگر بود..حالا بزرگ شده ایم ما و تو - با هم ...
هفته گذشته باز هم راهی تهران بودیم ، اینبار ماموریت مامان و چکاب پزشکی مانی باهم ،که در اینجا برای پسرکم تشخیص نرمی استخوان داشتند و پزشکان تهران متعجب از این تشخیص غلط، آزمایشها انجام شد و نتیجه این بود : پسرکم هیچ مشکلی ندارد!خدا را شکر !
مانی جان :گاهی ، نه شاید برای من و تو خیلی بیشتر از گاهی بود ، خیلی در معرض امتحان صبرمان بودیم ، باز هم شبها اشک بود که می ریختم و در دل بارها تو را از او خواستم ، خدایا !چه صبریست ...چقدر امتحانم می کنی که من این همه عیانم !و باز کلامهای مهربانی بود و گرمای دستانی که مرا به صبر دعوت می کردند و بهشت فردا که چه بیهوده !من بهشتم را دارم !بهشت من همین جاست ..در آغوشم ..در دستانی که دامانم را می کشد و چشمانی که برایم می خندد...در قدمهای کوچکی که پشت سرم ورزش می کند و از دیدن بادکنکی لبریز اشتیاق می شود..مرا چه حاجت به بهشتی دیگر؟من و تو باز همیم در کنار یکدیگر از این خارهای کوچکی که کف پاهایمان را کمی خراش داده می گذریم ، اما فردا تابستان است و گرمای لطیف شنهای ساحل منتظرمان ...دستانت را به من بده..فردا مال توست و من با تو به فردا سفر می کنم....