تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

مانی من،عزیز تر از هر چه دارم و خواهم داشت ؛

این وبلاگ مکانی بود برای ثبت خاطراتم با تو و یافتن دوستان جدیدی که خیلی چیزها با هم یاد گرفتیم و فرصتی برای عرضه تجربه های مادرانمان ،حالا که بزرگتر شده ای و کلماتم را درک می کنی حرفهایم با تو جنبه شخصی تری گرفته و من راضیم به همان صحبتهای روزانه مان و نوشتن در دفتر یادداشتهای روزانه ام که نام روی جلد " برای مانی "را یدک می کشد،این وبلاگ برای همیشه برای تو خواهد ماند شاید فرصت نوشتنم کمتر شود ،اما همیشه اینجا مکانی برای دید و بازدید دوستانه باقی خواهد ماند ، فقط شاید زمانهای نوشتنم کوتاهتر شود که آن را هم در دفتر یادداشتت جبران می کنم...

مانی جانم

امروز صبح هوا پاییزی پاییزی بود ، انگار نه انگار که بهار آمده و حتی صبح زود هم از صدای گنجشکها خبری نبود ، اما من به بهار دلم با تو و خانواده کوچکمان دلخوش دارم که بهار همین جاست: در قلب من و تو و بابا حمید،بقول حافظ :

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم         دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

دوستت دارم عزیز دل....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 10:27  توسط شبنم  | 

ساعت ۱۰ شب ، من و تو می رویم که بخوابیم ، عادت کردی که روی تخت ما بخوابی ، فرق نمی کند که ظهر باشد یا شب ، باید کنارت باشم تا با دستان کوچکت گردنم را بغل کنی ، به صورتم دست بکشی و بازوانم را نوازش کنی و من مبهوت این همه محبتت هستم ، زیر زیرکی می خندم و ته دلم قیلی ویلی می رود از این همه خوشی که پسرکم بدون من نمی خوابد ، با چشمان خسته و نیمه بسته به یاد بابا حمید می افتی و صدایش می زنی :بابا - بابا و تا نیاید همچنان صدا می زنی و با دست بالشش را لمس می کنی ،بابا که آمد و دستت را گرفت خیالت راحت می شود که همه با همیم و چشمانت بسته می شود....

مانی جانم ،عزیز دلم ، ای کاش می دانستم حالا در ذهنت چه می گذرد؟مانی جانم یادت می ماند این لحظه های خوشی که با هم داریم ؟یادت می ماند چند شب گذشته باز چه تجربه عجیبی داشتی که من ناخودآگاه فراموش کردم این هم تجربه توست نه شیطنتی کودکانه؟سنگ های شومینه ،یادت هست ؟یادت هست در جواب سوال :مانی سنگ خوردی؟سرت را تکان دادی و گفتی آره و من مضطرب چطور تند تند لباس پوشیدم و پوشاندمت و به دکتر رفتیم ،بعد به رادیولوژی تا زمانیکه گفتند چیزی نخورده میدانی چه به من گذشت؟مانی من ،بعضی اوقات آرزو می کنم که ای کاش عوض دو تا چهار تا دست و چهار تا پا داشتم و بیشتر مواظب تو بودم اما تو بگو در آن صورت فرصت تجربه ها را از تو دریغ نمی کردم؟پس همان بهتر همینی هستم که هستم ، یک مادر که تو را بیشتر از خودش دوست دارد و گاهی اشتباه هم می کند ، گاهی از شدت نگرانی و گاهی از شدت خوشحالی اشک می ریزد و هق هق می کند،دلش برای این روزها تنگ می شود و به فردای تو دل خوش دارد...بزرگ شو پسرم ، بزرگ شو....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 8:57  توسط شبنم  |