تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد          هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

برکش ای مرغ سحر نغمه داودی باز         که سلیمان گل از باد هوا باز آمد

عزیز نازنینم همه روزها مناسبتی دارد و فردا مناسبت شغلی توست که همراه و یاور منی، مهربانترینم ، می دانم که زندگیمان با حضور توست که رنگی بهاری دارد و نه عید و فصل بهار که ما در کنار تو همیشه بهاری هستیم:۲۹ اسفند روز صنعت نفت مبارک و پس از آن عیدت مبارک محبوبم...

فرشته بهشتی - عزیز جون مامان و بابا - مانی ما:امسال عید دومین عید باهم بودنمان است و چه بسیار آموخته هایمان افزون شده از حضور تو در کلبه کوچکمان،با تو یاد گرفتیم صبوری و خنده هیچگاه از ضمیرمان پاک نشود و تلاشمان پایدار باشد برای ادامه زندگی...عیدت مبارک....

بابا اصغر و مامان ایران ، خاله گلبهار و خاله گلناز و دایی جون مزدک که همه برایمان عزیز و دوست داشتنی هستید :عیدتان مبارک...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:32  توسط شبنم  | 

عاشقانه من ،

نمی دانم چند سال دیگر آیا بیاد می آوری چقدر از دیدن خنده های روزانه ات شاد می شدم؟چند نفر در دنیا زیر دو سال خود را به خاطر دارند؟می خواهم بدانی که چقدر با خنده هایت به ما انرژی می دهی،مانی من - پسرک محبوب و شیرینم - ای کاش ابزاری بود تا چشمهایم تمامی این لحظات خوش با تو بودن  را ثبت می کرد و هیچ زمان از خاطر نمی رفت که چقدر زندگیمان با تو معنا گرفته....بابت این لحظات خوش و حس خوب زندگی سپاس.

۱۹ امین ماهگرد تولدت مبارک!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 14:5  توسط شبنم  | 

مانی جانم،

عزیز تر از هر نفسم،دوباره سردرگمم ، زمان می خواهم زمان برای اثبات بودنم به خودم ، برای تلاشی دوباره ،برای هوایی تازه ، دوباره می خواهم درس بخوانم ، چه کنم که مادرت نمی تواند غیر این باشد!اگر نخوانم انگار هوا ندارم برای زنده بودن،باز هم تلاشی نو و صبوری پیشه کن برای زمانهایی که باید مرا در کتابها ببینی ،این فرصت دوباره را به من می دهی؟می خواهم دنبال چیزی بروم که مدتیست از آن دور شده، لازم است برای اثباتم به خودم....می خواهم دوباره به دنیای تدریس باز گردم و اینبار نه کامپیوتر که ریاضیات را انتخاب کرده ام،از آن لذت می برم ، میخواهم تا دانش آموزانمان اینقدر فراری نباشند از ریاضیات که تو نیز فردا دانش آموز خواهی شد...به من کمک کن...

مانی جانم ،نمی دانم آیا این حق را دارم که بخواهم تو را از آزمودن تجربه هایت منع کنم؟چه اشکالی دارد مانی من طعم پوست سیب زمینی را هم بچشد ،با چنگالی روکش مبل را سوراخ کند تا داخل آن را بکاود و هر چه در آن است از زیر فنرهایش بیرون بکشد!چه اشکالی دارد ؟خودش را بین دو مبل آویزان کند و جند باری هم سقوط کند!چه می شود اگر گاهی هم تاج پیاز را بجود و مزه مزه اش کند!یا لیوانی را محکم به زمین بکوبد و خرد شدنش را نظاره کند و زیر زیرکی مامان عصبانی خود را نگاه کند یا که گاهی قند بجود ،روی قورمه سبزی سس قرمز بریزد و انگشت بزند در ظرف سالاد مهمان!مانی جانم ،گاهی لحظه ای یادم می رود که تو فقط ۱۹ ماه داری و باید این همه کشف کنی که حالا برای ما فراموش شده با انگشت ماست خوردن چه طعم خوشی دارد!مامان را ببخش !تو اجازه داری تمام آزموده های مرا دوباره تجربه کنی که من نیز چنین کرده ام!گاهی باید خود آزمود تا طعم و لذت شکست و پیروزی برایمان عیان شود!اما هیچ وقت فراموش نکن تو را در همه حال حتی زمانی که دیوارهای خانه را با ماژیک خط کشی کردی و یا زمانی که لیوانها را شکستی بیشتر از هر زمان دیگر دوست دارم !از تجربه کردن نترس!ما همیشه با تو هستیم....

مانی زیر  کابینت خونه مامان ایران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مانی با کلاه دایی جون مزدک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مانی محو تماشای توپهای رنگی در پارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* عکسها توضیح دارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 13:28  توسط شبنم  | 

دیروز به مناسبت مراسم بله برون خاله گلناز آقا مانی همراه بابا حمید و مامان شبنم راهی آرایشگاه مردانه شد و خدا را شکر خیلی ساکت و آروم نشست و خیلی هم خوشگل شد،ببنید:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مانی در حال اصلاح

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:24  توسط شبنم  | 

در نزدیکی منزل ما پزشک عمومی مطب دارد که نزدیک به ده سال است به او مراجعه می کنیم ، آدم اهل مطالعه ای است و همیشه در زمان تجویز دارو ما را از مضرات و محاسن دارو آگاه می کند.یکسالی می شود که یک مرکز تخصصی و فوق تخصصی اطفال در شهرمان افتتاح شده و تمامی پزشکان آن متخصص یا فوق تخصص اطفال هستند،بنده خدا من - مادر - با خودم گمان کردم که خوب حتما پزشک متخصص از پزشک عمومی اطلاعات بیشتری دارد و روز گذشته که مانی کوچکم باز هم سرفه و آبریزش داشت و با توجه به تعطیلی پزشک عمومی نزدیک خانه مانی را به کلینیک بردیم....

۱ - آقای پزشک - دکتر محمد حسین قربانی - نزدیک به ۵۰ الی ۵۵ سال سن به استقبال ما آمد و من ساده گمان کردم از روی ادب این کار را انجام داده نگو که آقا بسیار عجله دارند و دیرشان شده است.

۲ - ایشان اجازه ندادند تا کاپشن بچه را دربیاوریم.مانی را بغل نموده و روی تخت گذاشتند و با خشونت دهان بچه را باز نموده بطوریکه در اثر تقلا و گریه سر مانی از تخت بیرون افتاد و اگر دستهای نگران من نبود حتما به زیر تخت سقوط می کرد.

۳ - با شدت گوش سمت چپ و راست و دمای بدن معاینه شد ، پشت میز رفت و شروع به نوشتن دارو کرد.

۴ - سوال کردم ریه اش را معاینه نمی کنید ، پاسخ دادند بچه همکاری نمی کند در صورتیکه همان زمان دست بچه شکلات دادند و او آرام نشسته بود، با سوال من زحمتی به خود داده و از روی لباس و در بغل پدرش معاینه کردند - در حد یک ثانیه گوش دادن به ریه و فقط از سمت جلو - و گفتند مشکلی ندارد.

۵ - داروهای تجویز شده توسط پزشک محترم از این قرار است : توسیان ، شربت گیاهی ضد سرفه - سفکسان - سالبوتامول - کتوتیفن و پزودوافدرین.

۶ - به عنوان مادر همیشه به بروشور داروها نگاهی می اندازم اما داروهای سالبوتامول و پزودوافدرین فقط شیشه بود و بروشور نداشت.

۷ - راستش به اون همه دارو شک کردم و با توجه به اینکه دیر وقت بود - ساعت ۱۰ شب - فقط آنتی بیوتیک سفکسان یا همون سفکسیم و شرت پزودوافدرین را به میزان ۲.۵ سی سی به مانی دادم.

۸ - ساعت ۲ شب مانی با گریه از خواب بیدار شد و آن قدر بی قرار بود که لحظه ای در بغل من و لحظه ای در بغل پدرش بود و یک جا بند نمی شد.نگران بودم و با خودم گفتم شاید زیاد غذا خورده و هزار فکری که به سرم رسید.ساعت ۵ صبح پسرکم خوابید و من هم مشکوک به شربت تجویز شده

۹ - ساعت ۸.۵ صبح مانی را که هنوز خواب بود در مهد گذاشتم و به اداره آمدم ، از همکارانم که آنها هم مثل من مادر هستند راجع به این شربت سوال کردم و پاسخ این بود که این دارو عوارض بی قراری و تپش قلب دارد و چطور پزشکی برای بچه زیر دو سال چنین داروی تجویز کرده است؟

به کلینیک زنگ زدم و پرستار از پزشک وقت صبح سوال کرد و ایشان هم امر کردند که دارو قطع شود چون عوارض نشان داده است.از همان پزشک عمومی خودمان سوال کردم ایشان نیز گفتند بطور معمول برای بچه های زیر شش سال چنین دارویی تجویز نمی شود و مخصوصا چطور پزشکی این همه داروی ضد احتقان را با هم تجویز نموده که جای سوال دارد...پرسیدم با توجه به یکبار مصرف دارو چقدر عوارض روی مانی می ماند پاسخ این بود که رفع شده و چیزی نمانده - با توجه به قطع دارو و میزان دوز مصرفی...

جالب اینکه پرستار کشیک کلینیک بسیار ناراحت شده و از من سوال کردند مگه تو پزشکی که میگی دارو عوارض داره؟دکتر ما کاملا تشخیص درست داده و فرزند شما نمونه نادر بوده....

خداوندا به همه ما که گرفتار چنین شرایط سختی هستیم و متخصصان ما پشیزی برای جان فرزندانمان ارزش قائل نیستند صبر عنایت بفرما....

پ . ن عصر همان روز:بعد از ظهر با مانی و بابا حمید که به شدت عصبانی بود رفتیم مطب دکتر نور صالحی مدیر مرکز کلینیک کودکان:بعد از اینکه صحبتهای ما را شنید از رفتار پزشک همکار متعجب شد و عذر خواهی کرد.اول گفت شاید من هم همان داروها را می دادم اما وقتی دفترچه رو دید تعجب کرد و در مورد کوتاهی دکتر قربانی در معاینه هم ناراحت شد،خیلی با حوصله مانی را معاینه کرد و یکسری داروی جدید نوشت +همان سالبوتامولی که پزشک قبلی داده بود ولی من کلا ته دلم به این پزشکها اطمینان ندارم و همان دکتر عمومی خودمان را بیشتر قبول دارم و اگر بحث مسافت تا تهران نبود ترجیح می دادم همیشه مانی را تا تهران ببرم،باعث شرمندگی ست که مرکز استان از وجود پزشکان خوب و مسئول کم بهره و یا در واقع بی بهره مانده است.

و یک نکته دیگر اینکه پزشک محترم - دکتر قربانی فقط همان عصر جمعه در کلینیک تشریف دارند و خودشان گویا مطب ندارند و برای بد و بیراه گفتن به ایشان باید تا روز جمعه صبر کنم...

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 15:4  توسط شبنم  | 

خانم فرحپور عزیز سلام

شاید درستتر این بود که نامی از شما به میان نمی آمد اما حقیقت این است که حالا زمان زیادی از آن دوران گذشته - چیزی نزدیک به ۲۳ یا ۲۴ سال - یادتان هست ؟ کلاس اول ابتدایی دبستان آزرم؟سال ۶۳ ؟من همان دختر کوچکی هستم که برای خجالتم از حرف زدن مداد لای انگشتانم گذاشتید و تنبیه ام کردید.یادتان هست ؟ یک روز شنبه بود.علیرغم اینکه چندان مدرسه را دوست نداشتم اما به خاطر دوستی که تازه پیدا کرده بودم - میهان - کم کمک داشتم علاقمند می شدم.آن روز من و میهان انگار دعوای کوچکی کردیم...با پایش پایم را لگد کرد و مدادهایم را پایین انداخت و من ناباورانه از این همه خباثت در کمال آرامش مدادم را برداشتم - تراشیدم و به پشت دستش فشار دادم.....تپشهای قلبم هنوز یادم هست،انگار تاپ تاپ را هنوز می شنوم ، اولین ترس کودکیم و شما حتی نپرسیدید که چگونه چنین اتفاقی اقتاده است...من تنبیه شدم به روال همیشه آن زمان - کنار تابلو سیاه ،دو دست بالا و یک پا هم بالا و شما گفتید بچه ها شبنم را هو کنید....یادتان هست؟من تنها دانش آموزی بودم که در مقابل توهین شما گریه نکردم،با بغضی در گلو و به شدت عصبانی فقط از پنجره بیرون را نگاه می کردم و تا عدد ۳ می شمردم ،فقط ۳ عدد را یاد گرفته بودیم،۱...۲...۳ دوباره ۱...۲...۳....تا زنگ تفریح زده شد...

یک هفته بعد از آن روز -سر صف در حیاط مدرسه خانم ناظم تمام بچه ها را از رازی آگاه کردند :یک راز ترسناک و آن هم اینکه پایین مدرسه زیز زمین هست و پنجره های سیاه و دود خورده کوچکی را که زیر جایگاه شیر آب بود نشانمان دادند و گفتند در این زیر زمین موشها هستند که اگر کسی درس نخواند و در حیاط بدو بدو کند در آن زیر زمین زندانی می شود...خانم شکریه یادتان هست؟ما بچه های تازه مدرسه دیده چقدر ترسیده بودیم و شاید مدتها - حتی در اوج تشنگی - گذرمان هم به جایگاه آبخوری نمی افتاد.....

۷ سال بعد که خاله گلناز هم شاگرد همان مدرسه شده بود و تصادفا شاگرد خانم فرحپور...هنوز آن جا بود و بسیار بی حوصله تر..گلناز کوچک مدرسه را دوست نداشت و تا چند هفته با نمره صفر به خانه برمیگشت و  از درس خواندن طفره می رفت..مامان، گلناز را پیش معلم خصوصی برد و در نهایت ناباوری همان روز در منزل معلم خصوصی نمره املا ۲۰ شد...صبح روز بعد مامان به مدرسه رفت و پرونده گلناز را گرفت و مدرسه جدید شد عشق گلناز کوچک و باز همان روز نمره املا ۲۰....سه سال بعد گلناز کوچک اعتراف کرد که خانم فرحپور او را زده ،صورت کوچکش را و پشت دستش را ،چون دوست نداشته کلمه انار را بخواند...گلنار انار دوست نداشت...امان از این غرور بچه ها...مامان هیچ وقت فراموش نمی کند  نه تنها او  که شبنم و گلناز هم هیچ وقت کلاس اول خود را دوست ندارند....

و من حالا مادرم ،مادر مانی کوچکی که شاید کلاس اول یکی از بزرگترین دلهره های چند سال آینده من باشد،خانم فرحپور !نمی دانم علت آن همه خشونت شما چه بود و چه انتظاری داشتید از بچه های ۶ - ۷ ساله ای که تا قبل از آن از خانه و مادر خود دور نبودند،اما ای کاش می گذاشتید کلاس اول برای ما قشنگترین خاطره می بود نه بدترین و ترسناکترین که شاید هنوز هم گاهی من و گلناز خواب آن کلاس شوم را می بینیم....

پ . ن :مانی جانم روحم سنگین شده ، باید بنویسم و بنویسم و بنویسم  تا کمی سبک شود،بعضی خاطره ها باید گفته شود تا کمی از درد آن بکاهد،می دانم فراموش نمی شود اما می خواهم ببخشمش....شاید کمی سبک شوم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:46  توسط شبنم  |