تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)
کسی این فرشته کوچولو رو می شناسه؟

مانی در سه روزگی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:3  توسط شبنم  | 

آدم کوچولوی من سلام ؛

امروز درست هجده ماه تمام از حضورت می گذره ، آدم کوچولو تو که این اسم رو خاله گلناز برات گذاشت و همیشه با پاهای کوچولوت دنبال همه می دوی و همه رو غرق بوسه می کنی ،تو که اونقدر مهربونی که خیلی اوقات برای این همه عطوفتت گریه ام می گیره ، مامانی دیشب که باز به روال یک ماه اخیر پیش ما می خوابی باز هم رفتی زیر زیر ...منظورم اینه اونقدر خودتو پایین می کشی تا پاهات رو با پاهای ما میزون کنی ، بعد سرتو میاری بالا و می بینی از بالا میزون نیستی ،دوباره میایی بالا ،دوباره پایین - دوباره بالا و اونقدر ادامه میدی که همون وسطا خوابت میبره ، یه لحظه از خواب میپری ، میایی بالا و بابا حمید رو بغل می کنی و میبوسی و دلت تاب نمیاره ، برمی گردی سمت من و با دستهات سرمو بغل می کنی ....

اوایل می گفتم مانی باید تو اتاق خودش بخوابی همون طور که از عید امسال دیگه تو اتاق خودت می خوابیدی ،اما چند وقتی که دوست داری پیش ما باشی و بی تعارف منم همینو می خوام و بابا حمید هم دیشب بعد از یکماه اینو اعتراف کرد..اونقدر روزها ازت دورم که دوست ندارم شبها هم ازم دور باشی..شاید چند وقت دیگه دوباره رفتی تو اتاق خودت..تا اون زمان بهتره از کنار هم بودن لذت ببریم...

مانی من ، من خوشبختم ، خیلی خیلی خیلی ، گاهی حتی میترسم بگم که چقدر خوشبختم از بودن با تو مبادا کسی به ما حسد کنه.....دیشب دوباره دلم گرفت و گریه کردم،داشتی می رفتی پایین و من گفتم مانی جان نرو مامان...ناگهان انگار طنین صدام منو برد  به چند سال آینده..به روزی که میخوای ما رو ترک کنی و بری دنبال دانشگاه و درس و آشیانه خوشبختیت...مانی اون روز باید چیکار کنم تا اشکم نریزه...تا دلم راضی به رفتنت باشه...میدونم منم روزی از مادر و پدر جدا شدم ،آخ مامان ،چه جوری تاب آوردی دخترت ازت دور بشه؟

آدم کوچولوی من ، میدونی با اینکه خیلی ظریفی اما تمام خونه ما پر شده از مانی ؟میدونی دل مامان و بابا دیگه برای هیچی جا نداره؟بهت گفته بودم چقدر دوستت دارم ؟بهت گفته بودم وقتی میپرسم عزیز مامان کیه ؟دستتو بالا می بری و میگی من!میدونستی وقتی می پرسم اسمت چیه؟میگی مایی عوض مانی!عوض نخ میگی گخ...عوض جیش میگی تیش...

مانی ،مانی ،مانی تو شدی بهانه نوشتنها و گریه های خوشبختی من ،چرا یاد نمی گیرم وقتی که خیلی خوشحالم بخندم و مدام از ترس از دست دادنش گریه نکنم؟به نظرت من مادر خوبی بودم؟روزیکه این جا رو بخونی نمیدونم چه قضاوتی می کنی ،اما هر چی که باشه برای من قابل قبوله که هیچ آدمی بدون خطا و اشتباه نیست ولی میدونم هیچ کس تو دنیا نمیتونه اونطوری که من دوستت دارم دوستت داشته باشه،اینو مطمئنم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:0  توسط شبنم  | 

مانی جانم ؛

بهار نزدیک است ، بوی بهار و عید را حالا احساس می کنم ، در نم نمای سپیده دم و حالا در بارانی که زمینمان را رفت و روب می کند ، حالا همهمه و جنب و جوش عید نوروز را در مردم می بینم ، حالا چهچه گنجشکها را هر صبح می شنوم و با آن می خندم ، مانیکم ،حالا که از سلامت وجودت مطمئن شدم ، حالا که خدا باز هم ما را دید و صدایمان را شنید ، حالا انگار که با شنیدن خبر سلامتیت دوباره متولد شدم ، مانی جان انگار کوههای درد و غصه ای که پشتم لانه کرده بودند جایشان را به نسیمی دلنواز داده اند ، حالا دوباره بهشت را احساس می کنم.در خنده هایت ، در تلاشت برای ترک پوشک و نشستن روی لگن ، در استقلالت برای غذا خوردن و کفش  و لباس پوشیدن ، در مهربانیت برای نوازش مامان و بابا و در مانی بودنت.........

حالا که دلم جلایی دوباره یافته کم کمک آماده میشوم برای زدودن گرد و غبار از خانه کوچکمان ، برای خرید کردن و عیدی خریدن ، برای کادو کردن هدیه های عید ، برای طرحی برای سفره هفت سین امسال که می دانم با پارسال چقدر متفاوت است...

آری بهار نزدیک است.....

پ.ن :رکسانای عزیزم ، ممنون از لطف و مهربانیت ، گاهی شنیدن صدای کسی که در اوج نگرانی تسلایمان می دهد بیشتر از هر مرهمی بر دردمان دوا می کند ، می خواهم بدانی چقدر در آن روز سخت به من روحیه دادی،امید که روزی بتوانم در خوشی جبران لطفت را بکنم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:13  توسط شبنم  | 

مانی جانم ،

چند روزیست که دلم می گیرد ، نمی دانم به خاطر نزدیکی به ۱۴ بهمن است و یا خوابهای شبانه ات که نا منظم شده و هر شب چند بار از خواب میپری و تنها آغوش بابا حمید تو را آرام می کند، یا که شاید از دوری روزانه مان باشد که انگار تازه برایت عیان شده دوریمان را و هر بار که از مهد کودک بر می گردی دوست داری تمام مدت کنار هم باشیم و حتی چند دقیقه را تاب نمی آوری که در آشپزخانه باشم برای تدارک غذایی و آماده کردن آبمیوه ای برایت، آن قدر مرا میبوسی - صورتم و اگر ایستاده باشم پاهایم  و دستهایم را - که دلم عجیب می گیرد ، مانی کوچکم ، تو که می گویند - به اعتراف مربی و روانشناس مهد کودک - که باهوش و خلاقی ، تو هم می دانی چقدر سخت است؟تا زمان خواب که می رسد تو همچنان در حال بوسه دادن و نوازش کردن من و بابا حمیدی ، ساعت از ۸ شب که می گذرد با هر صدایی بابا را صدا می کنی و اصرار که به راه پله برویم تا نظاره گر آمدنش باشی ......

مانی جانم :بزرگ شده ای، می دانستی؟حالا وقتی مامان از یک فیلم ترسناک می ترسد پشت تو قایم می شود، تو میخندی و خودت را کنار می کشی و من باز دوباره پشتت قایم می شوم و سرم را به تو تکیه می دهم ، انگار قلقلکت می گیرد ...حالا وقتی خسته ام تو با شانه کوچکت سرم را شانه می کنی و در جواب مانی پشت مامان را می مالی ، بدو بدو خودت را به من میرسانی ، دستان کوچکت گرم و مهربان است و آرام نوازشم می کنی.....

مانی گلم ، ای کاش توانسته بودم  و روزهای خوب در کنار تو بودن را از دست نمی دادم ، خوشا به حال مادرانی که می توانند تمام مدت در کنار کودکانشان باشند.....

اما گاهی می شود که روزگار به کام دلمان نباشد ، گاهی بخواهد بر ما سخت بگیرد و ما خود را در این دشواریها محک بزنیم،تنها نگرانیم برای توست و اینکه نمی دانم دوریمان و مهد کودک چه اثری بر روان تو خواهد داشت که حالا برایم محسوس است وقتی آنچنان تنگ و محکم مرا بغل می کنی و نمی خواهی لحظه ای از من دور باشی و وقتی بابا حمید می آید بین من و بابا در رفت و آمد که مبادا لحظه ای را از دست بدهی....

مانی جانم ، می خواهم تلاش کنم تا خودم را ببخشم بابت قصوری که در حق تو کرده ام ،فکر می کنم گاهی بخشیدن خود راه را برای آینده هموار می کند،اجازه بده تا از این پس مادر بهتری باشم،می دانم که می توانم ..........

حمیدم : می دانم که می دانی : گاهی نگرانیهایم بیحد می شود و نا خوشایند ،ولی چه کنم تا روزیکه موعدش فرا رسد ،اجازه بده تا زمانش فرا رسد و کمی آرام شوم، آنگاه همه چیز دوباره به روال طبیعی اش بر می گردد،می دانم تا آن زمان دستهای تو گرمتر از هر زمان دیگر تکیه گاه من خواهد بود ، مثل همیشه....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 13:2  توسط شبنم  | 

ساعت ۹ شب

زنگ در خونه رو زدند و ما خوشحال از شنیدن صدای مامان ایران و خاله گلناز با مانی شروع کردیم اسباب بازیهای اضافه را جمع کردن و به استقبال مهمانها رفتن، خاله گلناز برای مانی کوچولو یک خرس خیلی بزرگ خریده بود و مانی که عاشق باز کردن کادو بود شاد و سرخوش می دوید و از دیدن خرسش خیلی خوشحال شد.اسمش شد هاپالو ، اسمی بود که مامان ایران روش گذاشت و مانی هم تاییدش کرد!

نیم ساعتی بودند و بعد رفتند!

ساعت ۳۰/۱۰ شب

زنگ تلفن  بلند شد ،حمید تلفنو جواب داد و من در حال شستن ظرفها بود که آه و آه حمید رو که شنیدم قلبم داشت از کار می افتاد ..

- حمید چی شده ؟

تلفنو گذاشت روی آیفون، صدای گلبهار بود که با خشم و ناراحتی و کمی بغض می شنیدم...

- مامان و گلناز که داشتند از پیش شما می اومدند دو نفر که سوار موتور بودند بهشون حمله کردند و کیف مامان رو زدند، مامان بدجوری دستش کشیده شده و دو نفری اونقدر جیغ زده بودند که تا همسایه ها بتونند کاری بکنند دزدها فرار کرده بودند....

- الان مامان کجاست ، گلناز طوریش نشده ؟

- مامان با بابا رفتند کلانتری برای صورتجلسه میدونی ۲۰ دقیقه طول کشید تا ۱۱۰ رسیده و اونقدر گلناز ترسیده بود که فکرشو نمی کنی....گلنار فقط ترسیده....

- میخواین ما بیاییم پیشتون؟

- نه ، نگران نباش ..مزدک خونه هست و مامان و بابا هم میان، کاری نیست که...نمیدونی وقتی مزدک صدای جیغ رو شنید و از پنجره بیرون رو نگاه کرد با چه سرعتی پابرهنه دوید تو خیابون ...ولی نتونست بگیردشون...

ساعت ۴۵/۱۱ شب

- الو مامان ...خوبی ؟ چیزیتون نشده ؟رفتی کلانتری ؟ کدوم کلانتری بود ؟ کاری میشه کرد؟کاری می کنن؟

- دستم خیلی درد می کنه...خیلی نامرد بودند..بدجوری کیفمو کشیدش ...آخرشم برگشت و یک قهقه  ای زد و در رفتند

- خدا ذلیلشون کنه ، چطوری میتون این پولها رو بخورن؟

- راحت ...خیلی راحتم میخورن...

- چی تو کیفتون بود؟

- ۷۰ هزار تومن پول بود...دفترچه بیمه حمید ..آلبوم کارهام و مهمتر از همه کارت ملی و دفترچه سفارشاتم که توش آدرس مشتریهام بود..

- گفتی تو کلانتری ؟که تو اون دفترچه اسم یه عالمه آدمه با شماره تلفن و آدرسشون؟

- آره گفتند شما نگران اونا نباشید ، مشتریهاتون همه پولدارن و چیزیشون نمیشه....

- مامان اشکالی نداره ..خودتو ناراحت نکن .اگه همراهشون چاقو بود یا چه میدونم اسید و از این حرفها چی می شد..تو گلوشون گیر می کنه..مطمئن باش...

- من که فکر نکنم، راحت پولو خرج می کنن و یکی یکی سراغ آدرس مشتریها هم میرن....

خونه ما تا خونه مامان فقط ۵ دقیقه راهه..البته برای من با مانی در بغل و برای بقیه خیلی کمتر، خونه هردومون هم در خیابان فرعی هست که تقریبا میشه گفت مثل خیابان اصلیه و یه اداره دولتی و یک بیمارستان تو راستای این خیابونه و تو کوچه نیستیم،حالا حساب کنید که ساعت ۳۰/۹ شب تو یه خیابون شلوغ و پر رفت و آمد چطور اینقدر راحت به دو تا خانم حمله میشه....

آقای دزد محترم ، ازت متشکریم که بلای بدتری سرما نیاوردی ازت متشکریم که تا صبح باعث کابوس دیدن خاله گلناز ما شدی ...ازت متشکریم که دست مامان ایران رو اونقدر کشیدی که لااقل تا یه هفته نمیتونه به کارهاش برسه...ازت متشکریم که با آرامش دو تا خونواده بازی کردی ....ازت متشکریم که این نون حلال رو برای زن و بچه و کس و کارت بردی و گشنه نموندی...ازت متشکریم که ما رو با کلانتری آشنا کردی....ازت متشکریم که ...... آره ما ازت ممنون و ومتشکریم!

امروز صبح ،تجمع مردم در جلوی یکی از ادارات عنوان تجمع : حمایت از مردم بی پناه ....

بر روی یکی از پلاکاردها نوشته شده : مردم ... در انتظار لحظه ای آرامش هستند،ما حمایتشان می کنیم!

خدایا بابت این همه آرامش ازت متشکریم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:36  توسط شبنم  |