تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

سلام عزیز دلم

مانی کوچک من ، مانی باهوش و با پشتکار من اول آذر ماه با شیر خشک و  ۱۵ دیماه با پستانک خداحافظی کرد به میل خودش...

پسر عزیزتر از جانم:

دیشب وقتی دنبال چیزی زیر تختخواب می گشتم ، دستان کوچکی را حس کردم که سرم را در آغوش گرفت و روی پاهایش گذاشت ، خودم را رها کردم، انگار دوباره به کودکیم بازگشته بودم ، لحظه ای بغضم گرفت.مانی جان چقدر دلم برای این لحظات تنگ خواهد شد ، هنوز زمان نگذشته - شاید کسری از ثانیه - و من دلتنگت شدم.مانی جانم ، هفده ماه در کنار هم ،حتی سختیهایش هم دلچسب است.حالا دیگر وقتی به گریه هایم فکر می کنم باز هم لبخندی گوشه لبم می نشیند.می دانی حالا چقدر به تو وابسته شدیم؟هر روز دنبال بهانه ای هستم برای سرکار نرفتن ، برای کنار تو ماندن و تو را به مهد نبردن ، آنها چه می دانند پسرک شیرین من چه می خواهد؟

 هفته گذشته که بیماری روزولا را گرفته بودی و و در آن همه تب و درد ناگهان مرا مادر صدا کردی ، فکر کردم چه چیز در زندگی بیشتر از عشمان ارزش دارد که اگر خوب برنامه ریزی شود و هدایت گردد از تو انسانی والا خواهد ساخت.

قبلا یا ممنم بودم یا مامان یا آنا ، اما بین خودمان باشد هیچ کدامش بقدر مادر لذت نداشت.

فهمیدم در این شرایط سخت و با مرواریدهای سیاهی که در گرگ و میش سپیده دم می درخشید نه پستانک - که آن را با شدت بیرون انداختی - که آغوشم را می خواهی.با آن نگاه درخشانت صدایم زدی که " درمان من آغوش توست نه پستانک " و برای همیشه با پستانک خداحافظی کردی.

مانی جانم ، فرصتها را چنگ می زنم با تمام قوا برای کنار هم بودن...

می دانم روزی خاهد رسید که دوست داری تنها باشی ، مثل همه نوجوانها به اتاقت بروی و خلوت کنی و روزی هم به قصد سهیم کردن خوشبختیت خانه جدیدی را جایگزین خانه پدری کنی ، اما بدان هیچ وقت و هیچ کجا ذره ای از عشق ما به تو کاسته نخواهد شد ، تو همان مانی محبوب ما خواهی ماند ، تا ابد....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 8:57  توسط شبنم  | 

امشب تنگتر از هر زمان دیگر مانی را در آغوش گرفتم.....

- : حمید، آرمین الان داره به چی فکر می کنه؟

- : نمی دونم ....

- : حمید،دو تا خواهرش یادشون میمونه چه اتفاقی افتاده؟

- : نمی دونم- خدا کنه نه!

- : حمید ،فکر می کنی وقتی داشتند ماجرا رو نگاه می کردند خیلی گریه کردند؟

- : شاید ، شایدم بهتشون زده بود.

-: حمید،فکر می کنی آرمین فردا میره مدرسه؟

-:نمی دونم ، فکر نکنم.

- : حمید،فکر می کنی شام خوردند؟

- : نمی دونم.

- : حمید،امشب کی خواهر کوچولوی آرمین رو می خوابونه؟

-:نمی دونم.شاید خانم همسایه ، شایدم خود آرمین.

-:حمید ،فکر می کنی زنده موندند؟

-:چی بگم...

-:حمید،چکاری میشه براشون کرد؟

- : .......

-:حمید،مطمئنی شام خوردند؟

- : به خدا نمی دونم...

-: حمید ،فکر می کنی....

-: -:بسه دیگه ، تمام بالشت خیس شده...


صبح جمعه مانی شاد و سرحال ساعت ۱۰ صبح از خواب بیدار شد،با اشتها کره و عسل و چای خورد و کفشهایش را آورد برای رفتن به خانه مامان ایران،صدای آژیر آمد،طبق معمول همیشه مواقع اینچنینی حمید نگران محل کارش می شود و مثل همیشه در انتها اضافه می کند :"خدا کنه چیزی نباشه و جون کسی در خطر نباشه"...

مانی را حمام می کنیم و کم کم حاضر می شود،کفشهایش را می پوشد و در را نشان می دهد برای رفتن..

نزدیک خانه مامان - یک کوچه پایین تر - سالهاست که یک خانه متروکه وجود دارد که گویا متعلق به ا*و*ق*ا*ف است و سالها خالی بود تا شد محلی برای معتادین.یک نفر معتاد به همراه دوستش خانواده خود را به آن محل می آورند و فارغ از کرایه خانه در آن جا مستقر می شوند.گاز ندارد و در سرما خانم را با یک پیت خالی می بینیم که می رود و هن هن کنان با پر شده اش بر می گردد.

این خانواده سه فرزند دارد:آرمین ، پسر ۸ ساله و دو خواهر کوچکتر یکی پنج ساله و یکی ۲.۵ ساله،اسم خواهران آرمین را نمی دانم ، این خانواده به خانواده آرمین شهرت دارند.همیشه آرمین با یک ۵۰۰ تومانی به مغازه ها می رود و گاهی نان ، گاهی کمی پنیر ،گاهی بیسکوئیت برای خواهران و گاهی هم بستنی می خرد.یکبار در تابستان که با حمید در یکی از سوپرها در حال خرید بودیم آرمین وارد شد و با یک ۵۰۰ تومانی درخواست ۳ تا کیم کرد.همان لحظه چشمش به خرید بستنی های پذیرایی ما افتاد.کمی نگاه کرد و فورا سرش را برگرداند.حمید ۵ بستنی پذیرایی ،۳ عدد کیک درنا،دو بسته چیپس و یک بسته شکلات خرید و به فروشنده گفت همه را به آرمین بدهید.آرمین نگاهی به بسته خرید و نگاهی به حمید کرد و گفت می شود شما را ببوسم؟حمید را بوسید و رفت...

هیچ کدام از همسایه ها به این خانواده پول نمی دهند چون پدر معتادشان همه را صرف خودش می کند، همیشه می توانی لباس بچه های همسن و سال آرمین را بعد از چند ماه در تن آرمین ببینی.مادرش هیچ وقت کفش نمی پوشد،همیشه بدون جوراب و فقط با یک دمپایی ، دختر کوچوکتر را بغل گرفته و دختر بزرگتر دامن مادر را گرفته ، آرمین را به مدرسه می برد.در راه برگشت هم همیشه در حال داد زدن روی سر دخترهاست که بهانه آرمین را می گیرند و می خواهند در مدرسه پیش آرمین بمانند.


ماشین آتش نشانی سر کوچه ایستاده است،با یک ماشین پلیس و مردم جمع شده اند،مانی را که شاد و خندان در حال راه رفتن بود بغل کردم.حمید از کسی پرسید چه خبر شده؟

- پدر آرمین روی خودش نفت ریخته و خودش را آتش زده..

- : زنش؟بچه ها؟

- زنش برای نجات دادن شوهر رفته و خودش هم سوخته.مثل اینکه در را روی بچه ها قفل کرده و بی میل هم نبوده برای خاتمه دادن به زندگیش..

-: بچه ها دیده اند؟

 - همه چیز رو، وقتی آتش نشانها رسیدند آرمین خواهرانش رو بغل کرده و با تمام قوا بر سرشان فریاد می زده که چشمهایتان را ببندید.

-: بچه ها کجا هستند؟

- : در خانه همسایه ها.


۳۰ آذر ماه ، ساعت ۳ بعداز ظهر ، از اداره که بر میگردم پدر آرمین را می بینم که پشت ماشین درب و داغانش هندوانه بار زده و چند عدد بیشتر نمانده، در دلم می گویم خدا را شکر ، انگار وضعشان بهتر شده و آرمین کوچک را می بینم که کنار پدر - بدون کاپشن و لباس گرم ، در آن برف و باران و با دمپایی و بدون جوراب ایستاده و کجکی لبخند می زند.با خودم می گویم خدا کند شب یلدای خوبی داشته باشند،لااقل مطمئنم که هندوانه دارند.

کسی می داند آرمین آن روز به چه فکر می کرد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 23:51  توسط شبنم  | 

سادگیت را دوست دارم،

سادگی خندیدنت ، بی دلیل خندیدنت را دوست دارم ....و نشسته ام که به سویم می دوی و مرا در آغوش میگیری ،بی حوصلیگیت را زمانی که طلب شیر داری هر چند که غذا خورده ای ،لبخندهای زیر زیرکی که بابا حمید را نظاره می کنی و ناگهان به سویش می دوی و موهایش را نوازش می کنی - سرش را در آغوش میگیری و روی پاهای کوچکت می گذاری ،مانی چرا گاهی احساس می کنم که من فرزند توام نه تو فرزند ما- که این احساس در من و حمیدم مشترک است - مانی چگونه می شود که خدا تمام لطف و مهربانیش را فقط و فقط به من داده در وجود تو !مانی چه می شود که خدا باز هم نگاهش به ما باشد؟مانیکم بی تابم...بی تاب ۱۴ بهمن که من می دانم و تو و چند جفت چشمی که نگران ماست...مانی از خدا صبر می خواهم و تحمل...تحمل برای آنچه باید بشنوم...مانی به خدا بگو باز هم نظر لطفش به من و بابا حمید باشد و از این آزمون سربلند بیرون آییم...مانی ....مانی .....مانی برای همه ما دعا کن که خدا تو را آنقدر دوست دارد....و بیشتر از همه برای دل بیتاب من...چه کسی می داند برای من که مادرم چه روز سختی خواهد بود و چه ها بر من گذشته......

بقول خاله گلبهار:

هی می خندم

و مشکلات

این مهمانهای ناخوانده از سر می رسند

امان از این مهمان نوازی شمالی!

مانیکم ،چه شد که این همه زندگی را برایم سخت کردم ، برای خودم ،خودت و بابا حمید؟چه شد که فکر کردم من تنها هستم و تنها باید قله قله مشکلات را فتح کنم،چه شد که شما را فراموش کردم ؟چرا تصور کردم که تنها می توانم؟مگر ما خانواده نیستیم؟که من خود معنای خانواده و باهم بودن را فراموش کردم....چرا از ترس ناراحت کردن بابا حمید غصه هایم را پنهان کردم؟چرا یادم رفت که کاری که "من" نتواند حتما "ما " می تواند...

ممنونم از خصلت همیشه مهربانی و صبر و تحملتان و ممنونم از فرصتی که به مادر خانه دادید برای کنکاش در افکار و احوالش...ممنون از فرصتی که برای مادر بهتر و انسان بهتر بودن به من دادید....

..........

در اتاقم نشسته ام ، قطرات اشک است که کلیدهای کیبورد را خیس کرده و من فقط لبریزم ، لبریز از نوازش شقایق کوچکی  که دوستش دارم....

باورت می شود؟قانون را نقض کرده ام ...آهنگ صیاد را از روی گوشی گذاشته ام و به فردا فکر می کنم..به فردای قشنگی که با هم خواهیم داشت..به روزیکه مانی من در خانه را خواهد زد و شیرینی اولین دسترنجش را برایمان می آورد!چه شیرین....

چه اهمیت دارد؟مانی من کفاش باشد یا پزشک !نجار باشد یا دانشمند!من می خواهم خودت باشی:مانی .فقط از تو می خواهم توانایی هایت را کشف کنی و در آن موفق باشی...مانی جانم شغل مهم نیست ،مهم در کشف قابلیتها و سعی در افزودن آنها برای حرکت در یک راستاست:در انسان بهتری بودن که من جز این هیچ نمی خواهم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:13  توسط شبنم  |