مانی من
به نظرم هر خصلت بدی در دنیا قابل اصلاح و بخشش هست بجز یک خصلت و متاسفانه مامان از اون دسته آدمهایی که نمیتونه کسی که اون خصلت رو داره ببخشه و بهش اعتماد کنه...
البته فکر کنم همه چنین نظری دارند ولی خوب مامان یه مقدار بیشتر
همه چیز قابل اصلاحه ، همه چیز رو میشه تغییر داد غیر از :آدمی که دروغ میگه...
این قانون خانواده ماست،میتونی هر چیزی رو با ما مطرح کنی ، راهنماییت می کنیم اما هیچ وقت برای درخواستی و یا انجام کاری دروغ نگو....
پ . ن :نمیدونم چرا الان و این موقع اینو برات نوشتم ولی این اصل مهم درست زندگی کردنه.درست زندگی کردن شاید سخت باشه اما می ارزه ،تا یک خواب خوب و راحت و وجدان آسوده داشته باشی.ما اینو ترجیح می دیم....
سلام مامانی
دیگه اونقدر کارهات مردونه و از روی فکره که من و بابا حمید متعجب موندیم پسر کوچولویی که هنوز رقص ترکی ندیده چطور اینقدر قشنگ رقص پا می کنه...مانی کوچولو چطور خودشو تو هر سوراخ سنبه ای قایم می کنه و در جواب سوال مانی من کجایی ،ریز ریز می خنده و آنا آنا صدام می کنه...مانی من،مدتیه دلم تنگه،نمیدونم چرا ولی احساس عجیبی دارم،روز به روز که بزرگتر می شی و کارهاتو می بینم یا تعریف و تمجیدها رو در وصف کارهات می شنوم دلم می لرزه.مانی من ، چقدر داری زود بزرگ میشی و چقدر مستقلتر شدی..مانی من یه مادرم و طبیعیه که گاهی هم دلم برای حس وابستگیت تنگ بشه و از نشانه های استقلالت بترسم..نمی خوام این احساسات من جلوی مسیر پیشرفت و بزرگ شدنتو بگیره ولی دلم بی تابته،میدونی مامان شاید هیچ وقت احساس منو نفهمی چون هیچ وقت مادر نمیشی اما می خوام بدونی تو لحظه لحظه روییدننت چقدر به ما حس زندگی دادی..هر لحظه :مثل بالاخره نیش زدن دندون کرسی که اینقدر اذیتت کرده بود ، مثل افتادن های مکررت که می دونم طاقتشو داری و بازم سر پا میشی و می خندی،مثل غذا خوردنت که خیلی خوب با قاشق غذا می خوری و مثل نگاه کردن به کتابها و قصه گوش کردنت ، مثل نقاشی کردنهات ، مثل مهربونیهات که منو نوازش می کنی و میدونی چقدر خوشحالم می کنی ، مثل حرف گوش کردنات ، مثل کمک به من تو جمع کردن سفره ، مثل جمع کردن جورابات و ریختنشون تو کشوی لباس و مثل گل آب دادنت ، مثل خندیدنت و مثل امید دادن به ادامه راه زندگی که چند وقتی به مامان سخت میگیره،مثل خود خودت که تمام امید من و بابا حمیدی...
هفده ماهگیت مبارک مامان...
همیشه خواهرم؛
حقیقت این است که با شنیدن خبر رفتن دوباره ات دلم گرفت.انگار سطل آبی درون دلم خالی شد و بغضی در گلویم پیچش گرفت و تقلا برای بیرون آمدن که نگذاشتمش...
می خواهم بدانی علیرغم اینکه هنوز یکدیگر را ندیده ایم و تمام تماسهایمان شاید به تعداد انگشتان دو دست هم نرسد اما تو را از خود می دانم و آنقدر به من نزدیکی که هر لحظه تو را یاد کرده ام همان دم تماست را دیده ام...یادش بخیر روزی که در اوج ناراحتی بودم ناگهان صدای گرم و مهربانت از آن سوی سیم نوازشگر روح خسته ام بود....یادت هست؟
می دانم هنوز برای تو هیچ نکرده ام و خیلی چیزها باقی مانده تا از تو فرا بگیرم که تو آنقدر صبور و مهربانی...
می دانم که می دانی چقدر آرزوی دیدنت و در آغوش کشیدن دردانه ات را در دل دارم و در انتظار روزی که آن دردانه را در کنار مانیکم در آغوش بگیرم....
می دانم که این هنوز آغاز راه است و پایانی بر دوستیمان نیست هر چند بار دیگر از یکدیگر دور می شویم فقط می ماند وعده کنار دریا رفتنمان و گشت و گذاری در گیلان که به تابستان آینده دلخوشم کردی...
راست گفتی : این هنوز آغاز راهمان است..
پ.ن:چیزی تا ۸ دی ماه نمانده - به آن روزی که دنیا با حضور تو زیبا و رنگین کمان شد- حیف که اینجا نیستی تا با هم بادکنک باد کنیم و برقصیم و بخندیم..جای ما خالی و تولدت مبارک دردانه بهشتی...
بعضی وقتها احساسی به انسان دست می دهد که انگار خدا فقط و فقط مرا روی زمین دیده است.
بعضی اتفاقها آنقدر خوشایند هستند که نمی دانی چطور حتی به زبان بیاوری.
بعضی وقتها احساسی به انسان دست می دهد که فکر می کنی هیچ وقت و در هیچ کجا شخص دیگری آن را تجربه نکرده است.
مانی جانم ٬ امروز - اول آذر ماه هشتاد و هفت - شاید یکی از پر خاطره ترین روزهای زندگیمان باشد .برای ما - من و بابا حمید - نشانه ای از بزرگ شدن تو....
میدانم سخت بود ٬با آن همه احساس درد و تب و اسهالی که به خاطر رویش دندان جدیدت بروز می کرد ٬ وقتی دامانم را کشیدی و مرا صدا کردی توجهم به پاهایت جلب شد که خودت شلوارت را در آورده بودی و از من می خواستی با هم به دستشویی برویم ٬آنقدر هیجان زده پاهای خالی از شلوارت شدم که یادم رفت اول تو را برای شست و شو ببرم و بعد به بابا حمید و مامان ایران و خاله ها خبر بدهم.خبر بزرگ شدن پسرک کوچکم که مردی بزرگ شده و از قدرت تشخیص این نیاز ابتدایی برخوردار...مانی کوچکی که روزی تمام قدش از نوک انگشتان حتی تا آرنج هایم نمی رسید امروز می تواند نیاز خود را بیان کند...
مانی جان ٬خدا را شکر که مادر شدم و خدایا شکر که می توانم رشد انسانی از خود را نظاره کنم و در تربیتش بکوشم....
مانی جانم ٬ گاهی ٬خیلی از مسائل که شاید جزئی ساده و مکرر در زندگی روزمره مان باشد می تواند شیرینی فراوانی همراه داشته باشد.خیلی چیزها ٬مثل رقص پسر کوچکم و حتی شیوه تکان دادن دستها و پاهایش ٬مثل نحوه غذا خوردنش که حالا یاد گرفته با قاشق غذا بخورد٬مثل جوراب پوشیدنش که حالا می تواند جورابها را تا نیمه به پا کند٬ مثل کفش پوشیدنش که انگشتانش را به زور در کفش جا می کند و با کوچکترین حرکتی کفشها جا می مانند و او متفکرانه نگاهی به پاها و نگاهی به کفشها می اندازد ...
مانی جان مزه شیرینی زندگی نه به اتفاقهای بزرگ است که گاهی حتی رخدادهایی این چنینی زندگی را لبریز از خوشبختی می کند.می خواهم یاد بگیری تا هر رخداد کوچکی در عین مفید بودنش می تواند شیرین و روحنواز باشد و هر اتفاق نامطلوب و بزرگی می تواند آنقدر کوچک شود تا مانعی بر سر خواستهایمان نباشد٬ما به جلو حرکت می کنیم همان طور که به آن فکر می کنیم....