تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

تهران ، کرج ، قزوین ...

انتهای حوزه استحفاظی استان قزوین

 

به استان سرسبز گیلان خوش آمدید.

هر جا که باشم گیلان بهشت همیشگی من است همان طور که ایران همیشه وطنم.

مانی جانم :

ماموریت اینبار که از افتخار حضور تو و بابا حمید برخوردار بودم نه ماموریت که مسافرتی کوتاه و خوشایند بود.

میدانم لحظه لحظه مسیرمان را احساس کردی، چه زمانی که از گیلان خارج شدیم ، چه زمانی که وارد قزوین شدیم و نانهای خوشمزه قزوین را خوردیم و چه زمانیکه با آن همه دود و دم و هوای خشک به تهران وارد شدیم :متوجه شدی که جایمان تغییر کرده و مرتب بینی ات را کشیدی که حالا از آن رطوبت و خیسی خبری نبود.

و حالا که دوباره به بهشتمان بر می گردیم خوشحالیت را حس می کنم.بوی زمین نم خورده و بوی علف را که گلویم را قلقلکی میدهد و بی اختیار می خندم.من آمده ام، من اینجا هستم.کنار خاک قرمز لوشان ،پل خشتی لوشان و در راهم با برگهای زیتون رودبار و باد گرم منجیل.منجیل از ماشین پیدا شدم و نگاهی سرتاسر افتخار به اطرافم انداختم.به رشت که وارد می شوم و علامت باران را روی تابلوی خوشامدگویی می بینم دلم می لرزد.خدایا شکر..

می دانم ،می دانم نقصان و کاستیها چقدر زیاد است.می دانم درصد مرغوبیت آسفالتهای گیلان از خط صفر ایران هم پایین تر است ، می دانم درصد به انجام رساندن کارهای دولتی و خصوصی در گیلان چقدر از نرمال کشوری – که خود از دنیا بسیار عقب تر است – پایینتر است اما چه کنم.من زاده این خاکم.بقول عصار : وطن یعنی همه خاک و همه آب.من اینجا زاده شدم ، رشد کردم و روییدم.بالیدم و هر روز برگی نو به زندگیم آویختم.من اینجا عاشق شدم،اینجا مادر شدم....

میدانم روزی شاید به خاطر شرایط بهتر زندگی ، شاید به خاطر ادامه تحصیل یا شاید حتی به خاطر خدمت سربازی از زادگاه خود دور شوی ، اما گیلان همیشه خانه توست و همیشه درهایش بر روی تو باز خواهد بود، حتی روزی که دیگر من نباشم اما می خواهم همیشه – علیرغم تمام کم و کاستیها – به گیلانی بودن خود افتخار کنی...

پسرکم:حالا که پانزده ماهگیت را پشت سر گذاشتی روز به روز آگاهتر و بالغتر می شوی،.دیدن رویش نهال کوچکی که هر روز آبیاریش می کنم و برایش هم سایبانم و هم تکیه گاه چقدر شیرین است.مانی جانم ، تلاشت برای گفتن کلمات و خواندن کتاب برایم آنقدر ارزشمند است که گویا هر چه در دنیاست مال من است.انگار مالک همه چیز هستم و چه کمی که من تمام دنیا را دارم،سماجتت را دوست دارم ، دویدن و فریاد کشیدن و حتی نقاشی کشیدنت بر روی در یخچال که – چه خوب – دیگر پاک نمی شود.چه کسی گفته مونه زیباترین نقاشیهای طبیعت را کشیده که منحنی های معنی دار تو را بر روی دیوارهایمان ندیده.ندیده که تا به حال دو دفتر لبریز از نقاشیهای زیبای مانی من است.چه کسی گفته آکروپولیس زیباترین و ماندگارترین بنای تاریخی بوده که برجهای خانه سازی تو را ندیده است که مورد تحسین همگان است...مهربانیت را که زمانی در حال مطالعه هستم آرام کنارم می نشینی و کتابت را ورق می زنی ، زمانیکه آشپزی می کنم دامنم را می گیری و برایم در یخچال را می بندی و حالا که حرفهایم را خوب درک می کنی:مانی جان تلویزیون را روشن کن ، مانی جان اسباب بازیها را جمع کن ، مانی جان جورابت را بیار ، مانی جان در اتاق را ببند ، مانی جان در کابینت را باز کن ، مانی جان دستهایت را بشور (با کمک مامان) ،مانی جان بالشت را بیاور ، مانی جان بخواب و مانی جان.....

مانی جانم ، می دانی حالا تنها چیزی که از خدا می خواهم سلامتی و رویش آگاهانه توست که من همه چیز دارم....برای لحظه لحظه بودن در کنار تو خدا را سپاس و تمنای حضور در کنار تو تا آن زمان که نفس می کشم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:59  توسط شبنم  | 

یکی بود٬ یکی نبود

زیر گنبد کبود

غیر از خدا هیچ کی نبود

یه پسر کوچولو بود که اسمش آقا مانی بود

آقا مانی قصه ما٬یه روز.....

دیدن چشمان مشتاق و گوشهای شنوایی که دو تا نه - چهار تا شده اند برای شنیدن قصه های مانی و مامان شادی رقص پروانه ای ست از دیدن گلی که در باغچه می درخشد.برنامه قصه گویی هر روز عصرمان مرا به یاد روزهای کودکی ام می اندازد ٬ به یاد لالایی گل پامچال و نقشه کشیدن برای فرار از خواب نیمروزی و رفتن به حیاط برای بازی و شیطنت در ظهرهای نفس گیر تابستان و آن زمان که مامان ایران بارها قصه شبنم کوچولوی فراری را تعریف می کرد و من باز هم فرار می کردم وقتی می دیدم مامان ایران به خواب دل انگیزی بعد از آن همه کار فرو رفته و با گلبهار دزدکی راهی حیاط می شدیم....

یادش بخیر ٬ چند سال دیگر تو هم برای فرزندت داستانها تعریف می کنی و خاطراتی از قصه های مانی و مامان و من می مانم با دلی که امیدوارم آن زمان خوشنود باشم از آموزه هایی که تو را فرا داده ام....

مانی جانم ٬فقط و فقط خدا می داند چقدر به زندگی تو فکر می کنم ٬ به آینده تو و به حال تو ٬ به تو که با هر سرماخوردگی خس خس سینه ات آغاز می شود و بارها و بارها آنتی بیوتیک می گیری ٬ به تو که گاهی سلامتت بازیچه پزشکانی می شود که علیرغم تجربه بسیار و نامی معتبر هنوز در تشخیص بیماری ضعیفند و کم حوصله برای توضیح به مادری که نگران و منقلب است و می خواهد بداند...

مانیکم ٬مادر که باشی بارها خود را در موقعیت های مختلف آرزو می کنی : ای کاش پزشک بودم ٬ای کاش مربی مهد بودم ٬ای کاش ...ای کاش و ای کاش هایی که قطعا تمام نمی شوند :ای کاش معلم کلاس اول ٬ای کاش ناظم ٬ ای کاش مدیر.....

می دانم شاید در پیش نگاه دیگران وسواسی مادرانه باشد که کسی نمی تواند بهتر از من در کنار تو باشد ٬ اما چه کنم٬چه فرقی می کند که اگر پزشک بودم هر کودکی کودک من بود و من در برابر سلامتی اش متعهد که حالا سوگند نامه پزشکی را خیلی ها از یاد برده اند...گه اگر مربی مهد بودم دریغ نمی کردم از شستن دست و صورت ٬ از با حوصله غذا دادن و از بازی کردن و شاد کردن کودکان...

مانی جانم ٬چقدر دنیایمان زیباتر بود اگر همه می خواستیم که انسان بهتری باشیم و چقدر خوب می شد اگر همه می دانستیم مسئولیت یعنی چه؟!

بارها بتو گفته ام و در گوشت زمزمه ها کرده ام و خواهم کرد که تو انسانی و به خاطر انسان بودن باید آگاه باشی و مسئول هر شغل و سمتی که داری و خواهی داشت٬ حالا هم می گویم تو باید مسئول انسان بودن خود باشی که انسان بودن جز این معنا ندارد......

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:37  توسط شبنم  | 

سلام به همه دوستان عزیز

راستش فرصت چندانی برای نوشتن ندارم ، جریانش رو بعدا مفصلا می نویسم.

فعلا حالم بهتر شده...بعد از یک هفته مریضی مانی، سنگ کلیه ما دوباره خودشو نشون داد و یکی دو هفته درگیرش هستیم تا ببینم کی نزول اجلال می کنه و ما رو از این همه درد راحت...دیروز عصر هم که جناب دکتر اعلام کردند کیست کلیه هام خیلی زیاد و یکی خیلی بزرگ شده و اما فعلا نمیشه براش کاری کرد،تا ببینیم چی پیش می آد...

مرسی از همه دوستای عزیزی که بهم سر زدند و منو ببخشید که باعث نگرانیتون شدم...

به محض بهتر شدن دوباره می نویسم و باز هم مرسی بابت همه چیز....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:50  توسط شبنم  |