مانی جانم
تو میدانی که عزیز تر از تو کسی برایمان نیست
تو میدانی که ما - یعنی من و بابا حمید - چقدر از داشتنت شادیم
تو میدانی که چقدر با لبخندهای تو برای ادامه راهمان نیرو می گیریم
تو میدانی که ما بی تو می شود هیچ
تو میدانی که چقدر زندگیمان با تو تغییر کرده و خدا چقدر به ما نظر لطف داشته
تو میدانی که اگر روزی تو را نببیند - مامان ایران و بابا اصغر - روزشان شب نمی شود
تو میدانی که اگر خاله گلبهار وخاله گلناز صدای غرغرهای قشنگت را نشنود حتما روزشان چیزی کم خواهد داشت
تو میدانی که دایی مزدک خبر قبولی اش در دانشگاه را اول برای تو آورد که در شادیش سهیم شوی
همه اینها را میدانی اما نگفتی ٬میدانی چقدر دوستت داریم؟
روزت مبارک
مانی جانم؛
آسمان من آبی ست
دریا آرام آرام و رنگین کمانم نیلگون،گلهایم همه آفتابگردان و دوستانم همه پر بهشت
تو بگو ،می شود با این همه احساس خوب به خاطر شکستی کوچک غمگین شوم؟
می شود صدای خنده تو در گوشم باشد - عین نسیم نمک آلود دریا که مرا قلقلکی می دهد - و خم به پیشانی بیاورم؟
می شود با تو آرام آرام گام بر دارم و نگاه کنجکاوت را ببینم و ناراحت باشم؟
می شود با تو بخندم و از ماست خوردنت قهقهه بزنم ، با گفتن هر کلام جدید دنیایم صورتی شود و برایت قصه بخوانم ، خروس زری - پیرهن پری را زمزمه کنم و غم به دل را بدهم؟
می شود لالایی گل پونه بخوانم و لولی را کنارت بگذارم و افسوس بخورم؟
می شود هر روز عصر ،دو تایی با هم خلوت کنیم و بستنی بخوریم و در دل از خود خودم گله کنم؟
نمی شود مانی جانم ،چقدر اهمیت دارد قبول نشدن در کنکور ارشد حال که من این همه خوشی دارم.
من دوباره می خوانم ،دوباره صبح ها بیدار می شوم و وقتی برایت شیر درست می کنم نگاهی هم به آمار می اندازم.زندگی را هر لحظه هدفی باید و تلاشی نو برای ادامه راه.
تا تو را دارم و بابا حمید را چه غم ،من دوباره سعی می کنم....
برای او :شنیدن کلام مهربانت از آن سوی سیم چقدر خوشایند و آرام بخش است،کلام مهربان و دل نگرانیت مثل طعم خوش یک لیوان آب سرد در تابستانی طاقت فرساست،دوست خوبم سپاس مرا به خاطر لطف بیکرانت پذیرا باش..
خدا هم چون من چشم انتظار سفر کرده ایست ،چند روزیست همه جا را آب پاشی می کند.
منتظر دیدن شما هستیم....