مانی جانم
گاهی اوقات آن قدر به تو خیره می مانم که با صدای سرریز شدن شیر روی گاز و یا زنگ تلفنی به خود می آیم.گاهی آن قدر شیفته ات می شوم که به خودم می گویم :من چه کرده ام،من انسانی نو خلق کرده ام،احساسی خداگونه به من دست می دهد.زمانی که تنگ مرا در آغوش می گیری و تنها آغوش من مامنگاه گریه ها و بی تابیهایت است به خود می بالم.مانی جانم،گاهی می ترسم،من خود کامل نیستم که نه من، هیچ انسانی کامل نیست اما می ترسم که درجه نقصانم زیاد باشد برای هوش سرشار و عطش زندگی تو.می ترسم که نتوانم تو را آنگونه که شایسته توست تربیت کنم.دیروز که بعد از آزمایش خون مشخص شد که کمبود آهن داری چند دقیقه ای با برگه آزمایش در دستم در خیابان ایستادم و تو را از پشت شیشه ماشین در بغل بابا حمید شاد و خندان دیدم ؛ به خودم گفتم کوتاهی کرده ام.این قولی بود که به خودم داده بودم؟که خوب مواظب تو باشم؟اینگونه؟من را بابت سهل انگاریم ببخش،نمی دانستم که علیرغم خوردن دو وعده گوشت قرمز و یک وعده گوشت مرغ در روز و شیر خشک و قطره پدیا ویت باز هم ممکن است کودکی کمبود آهن بگیرد.مانی جانم،من قبلا مادر نبوده ام.با تو مادر شدم و چون هر اولین تجربه ای اشتباهی هم دارم.
اشتباه من تکیه بر تجربه و دانسته های پزشکی متخصص کودکان بود که گفت اگر در خوردن قطره فروس سولفات مشکل داری قطره پدیا ویت به تو بدهم.مانی جان،چرا از پزشک دیگری نپرسیدم؟و حالا سه ماه – دو بار در روز هر بار 15 قطره فروس سولفات – میهمان دندانهای سفید و براق پسرکم خواهد بود که نه طعمش و نه بویش را می پسندد و حتی در مخلوط آبمیوه بوی آهن را تشخیص می دهد و از خوردنش سرباز می زند.
مانی جانم ، همه چیز زندگی الزاما خوشایند ما نیست اما ممکن است لازم باشد برای تقویت جسم و روحمان.انسان قدرت تطبیق فوق العاده ای دارد ، گاهی لازم است خود را با چیزی عادت دهیم و گاهی نه،بلکه باید بجنگیم و عادتی نباشد.
مهمانی هفته گذشته یادت هست؟خانه که نه قصری بود و من به تو نگاه می کردم که چگونه نگاه کنجکاوت همه جا را می پایید.مانی جان؛هر کس برای خود عقیده ای دارد قابل احترام .از دیدگاه من و بابا حمید خانه ای با آن تجمل الهام بخش زندگی نیست.ما زندگیمان را با دستهایی خالی آغاز کردیم و تمام لذتمان در بدست آوردن چیزهایی بود که برای آرامشمان لازم بود.ما می خواستیم و می خواهیم زندگیمان روندی تکاملی – نه در مادیات که در معنویات – داشته باشد.اشتباه نکن،مادیات برای زندگی لازم است ولی هیچ زمان کافی نیست. ما هیچ گاه برای بدست آوردن مادیات اصول انسانی خانواده مان را زیر پا نگذاشته ایم.ما خانواده ای هستیم که با اصولی که به آن اعتقاد داریم زندگی می کنیم و هیچ چیز ارزش بر هم زدن آرامش ما در کنار یکدیگر را ندارد.
کودکم ، حالا که آرام آرام پا بر زمین می کوبی و با صلابت قدم بر می داری خوشحالم.خوشحالیمان نه به خاطر قدم بر داشتنت که برای احساس استقلالت است که روز به روز بیشتر می شود.اما گاهی می شود که دلم بگیرد.آن زمانی که صبحها دیر از آغوش من جدا می شوی تا به مهد کودکت بروی.مانی جانم گاهی خودم را سرزنش می کنم که چرا ساعتهایی از هم دوریم و نمی توانم در کنار تو باشم .این زمانها معمولا کوتاه است بخصوص حالا که تفاوت میان تو و بچه های همسن تو را می بینم که تمام مدت در کنار خانواده هستند.تو نسبت به همسالان خود اجتماعی تر هستی و در هر مجلسی نقل مجلس.قدرت یادگیری بالایی داری و کم کمک دایره لغاتت بیشتر می شود.
پسر کوچولوی من با این موهای کوتاه چقدر زیبا شده ای ،مانی من در روز سیزده ماهگی اش موهای سرش اصلاح شده است،مانی جان لازم است گاهی چیزهای زاید را دور بریزیم ،چیزهای زاید گاهی موی سرمان است و گاهی اخلاقی نامتعارف و نادرست.از ترک عادات نادرست نترس.
مانی جان هیچ وقت یادتت نرود من و بابا هر جا که باشیم و هر زمانی به تو و آینده تو فکر می کنیم.ما مسئول گل خویش هستیم.اولین روزی که بتوانی بخوانی کتاب شازده کوچولو را روبرویت خواهم گذاشت تا خود بخوانی هر چند زمان زیادی برای درک آن لازم است، نه تنها برای تو برای همه ما که گاهی یادمان می رود ما مسئول گلهای خویش هستیم......
پ .ن . ۱:مانی جانم ،هوا هوای مهر و مدرسه است.چند سال دیگه برات کیف مدرسه می خرم و دست تو دست هم میریم مدرسه.چقدر دلم برای تحصیل تنگ شده....
مانی جانم
این روزها دلم عین آسمان پاییز ابری ابریست.یک باران درست و حسابی می خواهد برای رنگ نو گرفتن،اما جایی ندارم تا بارانم ببارد.کجا ببارد؟در کنار تو تا با نگاه کنجکاوت مرا نظاره کنی؟در کنار بابا حمید تا دلش غمگین شود؟در کنار مامان ایران و بابا اصغر تا فکرشان درگیر شود؟نمی دانم...امروز صبح که ناگهان شماره دوستم عزیزم را روی گوشی همراهم دیدم و با او صحبت کردم کمی آرام شدم.میدانی گلم:دوستهای واقعی به بعد مسافت نیازی ندارند.همدیگر را بی هیچ سخنی درک می کنند و من سپاسگزار این موهبت خداوندم که در سی سالگی نعمت آشنایی با این دوست را به من ارزانی داشت.
مانی جانم؛زندگی سخت است که اگر آسان بود نام زندگی نمی داشت.کار سخت است که اگر جز این بود انسان نمی ساخت.من خسته از کار و زندگی نیستم.خسته ام از محیط های آلوده کاری در جامعه ما،خسته ام از این همه دورویی و تنبلی و بیکاری.خسته ام از .....
مانی جانم ،در فکر ایجاد شغلی برای خود هستم،نمی دانم در این جامعه و با این همه سنگ اندازی برای بخش خصوصی میتوان کاری کرد؟من سعی خودم را می کنم.....
پ.ن.۱:حرفهایم درددلی بود برای اینکه نمی توانم مستقیما حرف بزنم.می دانم تو مامان را درک می کنی ،با همه خستگیها و سختیها خدا را بابت تمام داشته ها و نداشته هایم شکر می گویم که چون تویی دارم و ندارم دروغ و ریا و کلک و دغل و دزدی و رشوه دهی و رشوه گیری و هر چیزی که مخالف اصول انسانیتی که به آن پایبندم،من هنوز انسان مانده ام و از این بابت به خود می بالم......
گل من
امروز خودم رو رها کردم،از هر چه نگرانی و تشویش و اضطراب،امروز خودمو رها کردم از هر چه که باهاش غم بیاد سراغم،آزاد شدم از تموم نفرینها و بدگوییها و کلک بازیها.مگه ما کی هستیم؟آیا این حق رو داریم با انواع دوز و کلکها نون بقیه رو ببریم؟این حق رو داریم به خاطر خوشایند نبودن کسی برای خودمون حق حیات اجتماعی رو ازش بگیریم.مانی جونم اسان خیلی چیزها رو تو سی سالگیش درک می کنه.درست عین ورودت به یکسالگی که خیلی تغییر کردی ؛منم خیلی تغییر کردم.امروز به خودم گفت اگه صلاح در موندن باشه هیچ کسی نمیتونه این حق رو از من بگیره و اگر صلاحم در رفتنه خدا خودش با عزت منو میبره بیرون....
یه شبه مهتاب
ماه می آد تو خواب
منو میبره از اینجا بیرون
مثل شب پره از اینجا بیرون
یه شب ماه می آد.......
یه شب ماه می آد.......
من منتظرم،منتظر اون شبی که با ماهش همه جا مثل روز خدا آفتابیه آفتابیه
من منتظرم......
پ.ن.۱:اول از همه این روزها منتظر تماس عزیز بازگشته به طن هستم.قرارمون یادت نره...
سلام گلکم
میدونی مامان ، روز به روز دارم بیشتر عاشقت میشم.عاشق خندیدنت ، عاشق قدمهای با احتیاطی که بر می داری ،عاشق دست زدنهای مداومت برای هر آهنگی؛راستی مامانی راه رفتن چه حسی داره؟حس می کنی که هر چی تو دنیا هست آمادست تا تو مثل یه سرو محکم و پر استقامت در برابرشون قد علم کنی و عین یه شاپرک مهربونیتو به همه هدیه کنی؟
گل من ،از دیروز تصمیم گرفتم حالا که امتحان ارشد تموم شده از همون وقتهایی که صبح برای درس خوندن استفاده می کردم ، استفاده مفید دیگه ای بکنم.از دیروز صبح با خاله گلناز می ریم پارک و حسابی می دویم.چه کیفی داره ،از راه رفتن ملایم شروع می کنیم و کم کم سرعتمون زیاد و زیاد ترر میشه و به پارک که می رسیم حسابی می دویم.دیروز که روز اول بود تمام سر انگشتام گرم گرم شده بود.اگه بدونی چه حالی داشتم.یه درد شیرینی رو تو ریه هام احساس می کردم.حس کردم زندگی فارغ از تمام مشکلاتش چقدر زیباست و ما می تونیم انسانهای واقعا توانمندی باشیم....
مانی جانم،سه شنبه نوبت واکسن یک سالگیته.البته با کمی تاخیر چون مرکز بهداشت فقط سه شنبه ها واکسن یک سالگی رو تزریق می کنه.می بینی چقدر بزرگ شدی؟حالا پسر کوچولوی من هشت تا دندون داره - ۴ تا بالا و ۴ تا پایین - عاشق خوراک ماکارونی با مرغ و عاشق هندوانه و خربزه.مانی جان خیلی دلم می خواست می دونستم تو ذهن کوچولوت چی می گذره وقتی به همه می خندی و برات فرقی نمی کنه که کی روبروته.ای کاش منم این قدرت رو داشتم.ای کاش می تونستم بدیهای افراد رو ندید بگیرم اما گلم تا کی؟میتونی موقعش رو بهم بگی.تا کی باید فکر کنم قارچهای غربت سهراب اندازه شون خیلی خیلی کمتر از گلهای شاداب رز هست؟تا کی باید به خودم بگم :
آسمان مال من است
پنجره ،فکر ،هوا ،عشق ،زمین مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟
مانی جان ،راستش به نظرم قارچها هم به اندازه خودشون مهمند اما نه به اون اندازه که اشتیاق زندگی رو از ما بگیرند.فکر می کنم شرایط کاریم داره کمی بهتر میشه.درسته خیلی کمه - شاید یه اپسیلون - اما برای من همین اندازه هم غنیمته.....
می خوام اینو بدونی که با وجود تو تو دنیا دیگه چیزی از خدا نمیخوام....مرسی بابت تمام حس زندگی که به ما میدی...