مانی جانم؛
عصر جمعه که پیشت نبودم سر جلسه امتحان بودم.میدونی مامان ،تو این مدت تو خیلی کمکم کردی و به من انرژی دادی تا خوب درس بخونم.صبحهایی که ساعت ۴ بیدار می شدی تا منم بیدار شم و بعد از شیر خوردن تو عزیز دلم برم سر درس خوندنم.مامانی ،امتحان بد نبود ولی خیلی عالی هم نبود.تو دو تا درس - یکی آمار و یکی هم اطلاعات برای مدیران - سوالات مشکلی مطرح شده بود..شایدم مطالعه من کم بوده ..بهر حال چیزی که مهمه اینه که این امتحان رو پشت سر گذاشتم.میدونی که مامان عادت نداره برای گذشته ها افسوس بخوره.چه خوب چه بد هر نتیجه ای که داشته باشه مامان سعی خودشو کرده و از این بابت کوچکترین ناراحتی ندارم...
عزیز دلم،مهم اینه که تمام مدت - سر جلسه کنکور - تو و بابا حمید پشت در منتظر من بودید و این بزرگترین عامل برای تشویق من بوده.
گلکم:یه مثلی هست که میگه :"هیچ وقت برای شیری که روی زمین ریخته شده نگران نباش".گذشته ما خوب یا بد دیگر گذشته و باید برای آینده مجددا برنامه ریزی کرد و تلاش تا به اهدافمون برسیم
محبوبم : میدونم تمام مدتی که پشت در با مانی کوچولو منتظر تمام شدن وقت جلسه بودید برایم دعا می کردی که نکند دچار استرس بشم و در امتحان قبول بشم،عزیزم ،خیالت راحت که من کارم رو خوب انجام دادم-فارغ از نتیجه ای که بگیرم بابت تمام لحظاتی که در تنهایی سپری کردی تا درسم رو بخونم و بابت تمام دلگرمیها از تو ممنونم.بابت تمام اوقاتی که قبول زحمت کردی از تو سپاسگزارم.....
پ.ن ۱:هیچ چیز بدتر از این نیست که متن روز تولدت در یک چشم بهم زدن غیب شود.نمیدونم کجا رفت.با وجودیکه من در یک پست جدید تایپ کردم.گل من متن تولدت را دوباره می نویسم....
مانی جانم؛
می شود که گاهی دلم بگیرد،نمی شود؟می شود که گاهی آنقدر زندگی برایم سخت شود تا کلامی نگویم تا تو و بابا حمید نفهمید.مانی جان،خسته ام مامان.از این همه دروغ،از این همه آدمهایی که می خواهند تا نباشم...
دلم نمی خواست تا در آستانه تولدت این قدر دل گرفته باشم،اما چه کنم.ظرف تحملم خیلی وقت است که سرریز شده.هر چقدر بیشتر مقاومت می کنم تا شرایط کاریم را طوری دیگر رقم بزنم اما گویا نمی شود.آدمهایی مثل من برای کار در محیط دولتی ساخته نشده ایم.مانی جان،گاهی با خودم می گویم ای کاش می توانستم لااقل هفته ای یکبار هم که شده دروغی بگویم.ای کاش می توانستم در ظاهر با همکار دوست باشم و در پشت سر....ای کاش می دانستی چقدر سخت است...
افسوس که به دلیل پستی که در سازمان دارم از کار در همین حوزه خارج از شرکت محرومم.چه سیاست مزخرفی - ببخشم بابت این کلمه زشت که ناگزیرم - می دانی گلم ،دیروز به صورت کاملا علنی و واضح به من پیشنهاد شیرینی دادند،می دانی یعنی چه؟یعنی تو سهم خودت را بگیر و در خرید تجهیزات و سیستمها نظر موافق بدهم سودهای کلانی نصیبشان شود،آخ که چقدر حالم به هم می خورد از این همه دورویی.راجع به من چه فکری کرده اند؟
مانیکم -ببخش مامان را - فقط دلم گرفته بود و خواستم با تو حرف بزنم....نمی خواهم پیش بابا حمید گله کنم...بقدر کافی فکرش درگیر هست....
مانی جان سلام،مرا می شناسی؟چقدر؟مرا دوست داری؟چطور؟من تو را می شناسم،تو را از وجودم ساخته ام ، نه با دستانم که با تمامی عشق یک موجود به موجودی از خود،با تمامی عشق یک انسان به خودش،همه انسانها خود را دوست دارند و فرزند نه جزئی ، نه شاید خیلی بیشتر از وجود خودمان است.مانی جان ، من و تو با هم بیگانه نیستیم،درست است که نزدیک به یکسال است از پیله ابریشمینی که برایت ساخته بودم چون پروانه ای زیبا خارج شدی و با اولین پروازت به گریه افتادی ،ولی عزیزکم تو هنوز لطافت همان پیله را در پیکرو وجودت داری ؛ مهربانیم را - بی هیچ عذر و بهانه ای تقدیم تو کردم.می دانی پسرم ، هر عشقی جز این در طلب چیزی است ،چون عشق دو همسر که باید بدهی و بگیری و دو کفه ترازو میزان شوند و تعادلی برقرار گردد.اما عشق مادر و فرزندی هیچ وقت ترازو را میزان نمی کند.نمی دانم ،دیروز دوستی می گفت:بیشتر از اینکه فرزندانمان به ما وابسته باشند ما به آنها وابسته ایم.
در خودم جستجو کردم:چقدر به تو و زندگی تو فکر می کنم؛حالا دیگر در همه برنامه ریزیهایمان اسم مانی شکل می گیرد:
- ماهیچه برای مانی ،سنجد برای مانی ،کتاب برای مانی ،چکاب مانی،خندیدن مانی ،رقصیدن با مانی ،باطری برای ساعت اتاق مانی ،فروش آپارتمان و خرید ویلایی برای مانی ،تعویض ماشین برای مانی ،درس خواندن برای آینده بهتر مانی ،تاسیس شرکت به اسم و برای مانی و مانی و مانی و مانی ....
می بینی گلم ؛تو نه جزئی و نه بیشتر که حالا همه چیز ما شدی.از تو مخفی نمی کنم تا چند ماه پیش تفکراتم به شیوه ای دیگر بود و گفتنش مهم نیست - نه که به تو فکر نمی کردم نه - اما حالا که روز به روز بزرگتر می شوی و آگاهتر می بینم که چقدر بودن در کنار هم پس از هشت تا ده ساعت کار مداوم ، عین یک لیوان چای داغ در یک روز زمستانی ، به من می چسبد.مانی جان ، نمی دانی چقدر با خنده هایت شاد می شوم،چقدر همه چیز زیبا می شود.همه جا گرم می شود و خورشید من با خنده هایت طلوع می کند،گاهی اوقات به کسوف می رود و دوباره کم کمک خود را نمایان می سازد.خودت را برایم به ناز گذاشته ای؟من که از توام ، من که مشتاق توام.من که گاه و بیگاه ترانه های زندگیم فریادهایی گوشخراش می شوند و من به دامان تو پناه می آورم تا تو را در آغوش بگیرم و دوباره به یاد آورم که زندگی پر از فراز و نشیب است و من چون تویی دارم.
مانیکم ؛ چه لذتی دارد گاهی دنیا را وارونه دیدن ، از لای پاهای کوچکت و سری که به زمین تکیه می دهی همه چیز را نظاره می کنی ،سپس می نشینی و شادمانه می خندی ،حق با توست ،تصورش شیرین است ، چه لذتی دارد....
دنیای من که وارونه شود این طور می شود:
- اول صبح - هنگام رفتن به سرکار - در ایستگاه تاکسی ها راننده ها با هم دعوا نمی کنند و بر سر مسافر با چاقو به جان هم نمی افتند.
- راننده تاکسی با بداخلاقی جوابت را نمی دهد اگر بخواهی صدای رادیواش را کم کند و از اوج بران نرخ تورم و بیکاری نمی نالد.
- بر سر دو پاکت شیر در اداره ،همکاران با هم دعوا نمی کنند و حرفهای رکیک نمی زنند.
- دوبار در روز برق قطع نمی شود تا باطری ها تخلیه شوند و فریاد مدیران را بشنوم که : تو پس چکاره ای؟
- روز جمعه آب قطع نمی شود تابمانم که چطور پسرکم را تمیز کنم که به دستمال مرطوب حساسیت دارد.
- در مهد کودک خوب به پسرم سرویس می دهند تا خودم را سرزنش نکنم که چرا نمی توانم خو مراقب فرزندم باشم.
-....مانی جان ، دنیای وارونه گاهی خیلی شیرین است ، مثل طعم خوش خربزه مشهد ....
مشهد ، مشهد ، امسال دو روز دیگر پنجمین سالگرد فوت بابا بزرگ و سه هفته دیگر اولین سالگرد فوت مامان بزرگ است، فوت مامان مهین و ما مغذوریم به علت مشغله و دوری راه که حتی شاخه گلی بر مزارشان بگذاریم.چقدر دلم می خواست مامان مهین و مامان رخسار تو را می دیدند که هیچ کدام ندیدند.ندیدند که خدا چقدر مرا دوست داشته است.
مامان مهین ؛ای کاش بودی و پسرم را می دیدی ،فکر کن ماه است که به مهمانی من زمینی آمده.فکر کن شقایقی است که در باغچه دلم روئیده ، یادت هست چقدر باغچه و گلهای آن را دوست داشتی؟فکر کن همان کودک باهوشی ست که انسان نمونه ای می شود ، درست عین خودت که عاشق مردم بودی و همه دوستت داشتندو مشکل گشای مردم بودی.کاش بودی و می دیدیش ،موقع خواب که می شود انگشت سبابه اش را به گوش چپش می زند ، موهایش را درهم می کند و بالشی می خواهد تا رویش آرام گیرد،صورتش را به بالشش بمالد ، لولی را در دست راستش بگیرد و انگشتان دست چپش را تکان تکان بدهد و آرام آرام بخوابد ، بابا حمید پشتش را نوازش کند و برایش بخوانم : مای مانی مربا - عسل مامان مربا.
گاهی که بیخواب می شود در گوشش زمزمه کنم : مانی مادر ، مانی مادر ، مانی مادر؛ مامان بزرگ این رمز من و مانی است از لحظه ای که در آغوشم گذاشتنش تا شیرش بدهم ، با این کلام آرام می شود.
مامان بزرگ مانی عاشق چای است ، عین خودت ، عین بابا اصغر و عین بابا حمید.
مامان بزرگ ؛بابا بزرگ را می بینی؟می دانم که می بینی،هنوز هم عصرها سماورت حاضر است و با هم چای می خورید و بابا بزرگ باز هم صدایت می کند:مهین جان.باز هم بر سر آب زیاد آبگوشت بحث می کنید و بابا بزرگ از خورشت قورمه سبزی مهین جان تعریف می کند.
چقدر سخت بود بی هم بودنتان ،بابا بزرگ می دانی سالهایی که نبودی چقدر مهین جان دلتنگت بود؟چقدر با لبان بی کلامش تو را می خواند و چگونه از خانه بیرون بردیمش تا نفهمد که تو دیگر نیستی؟هیچ کس مشکی نپوشید تا نفهمد که چه برسرمان آمده و بی تابت نشود.که تو خود پس از آن بیماری سخت که مامان مهین توان صحبت و حرکت را از دست داد چقدر بی تاب بودی.
می دانم :سال گذشته که مامان مهین به مهمانی ات آمد و همیشه ماندگار شد چقدر شاد شدی، که من دیشب خوابتان را دیده ام :در همان خانه ، کنار همان حوض و باغچه که با هم خربزه های غلتیده در آب حوض را برش می زدید و می خوردید.چقدر دیدن با هم بودنتان خوشحالم کرد.....
حالا احساس می کنم که سبک شده ام ،مانی جان باز هم سبب خیر شدی ، دلم با نوشتن برای تو آرام گرفت ،می بینی ،همان طور که گفتم : مانی ، مانی ، مانی .....
سلام پسرم
مانی می خوام باهات درد دل کنم.مانی جان به نظر من میشه آدمها همدیگرو دوست داشته باشند اما هم عقیده نباشند.دوست داشتن و دوست بودن الزامی برای یک عقیده بودن نیست.چرا مردم اصرار دارند که دوستانشون حتما باهاشون هم عقیده باشه.آدمها میتونن نظرات متقاوتی داشته باشند،به نظرات هم احترام بذارن و همدیگرو دوست داشته باشند.مانی جان چقدر از دوستیهای بی غل و غش دوران تحصیل فاصله گرفتیم....چقدر دلم برای روزهای دانشگاه ،خنده ها و اضطرابهای امتحانات تنگ شده،چقدر دلم برای اون مقاله ها و تحقیق ها تنگ شده،میدونی مامانی حسی خوبی که تحصیل به آدم میده در اینکه احساس زنده بودن می کنی.احساس اینکه هنوز آدم توانایی هستی...البته این احساس شخصی و هر کسی یه نظری داره.....
مانی جان،سه تا داستان رو برای اجازه چاپ بردم اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی ،نمیدونم نتیجه اش چی میشه و آیا تایید میشه یا نه،ولی من سعی ام رو می کنم.میدونی که مامان عقب نمی شینه...
راستی می خواستم بدونی من و بابا حمید خیلی چیزها رو با حضور تو یاد گرفتیم ،آدمها با تجربه هاشون به تکامل می رسند.مانی جان ؛من مادر تو نیستم فقط به خاطر اینکه تو رو بدنیا آوردم ، بهت شیر دادم و بهت رسیدگی کردم ،مادر تو نیستم فقط بخاطر اینکه خندیدن و شاد بودن - فکر کردن و سر پا ایستادن رو بهت یاد دادم.بابا حمید پدر تو نیست فقط بخاطر بازی کردن و آب دادن،بخاطر تشویقت در انجام هر کار جدید؛
ما پدر و مادر تو هستیم چون در قبال زندگی تو مسئولیم.ما تعهد داریم تا خانواده خوبی باشیم و روز به روز هم بهتر بشیم.زندگی سه نفری ما هر روز گامی به سوی جلو حرکت کنه- مامانتو میشناسی منظورم مالی و مادی نیست - مهم در درک متقابل - تفکری برای پیشرفت ،برنامه ریزی برای رسیدن به اهدافمونه.میخوام انسانی باشی بزرگ منش و فهیم،با وجدان و مهربان،انسانی متعهد در قبال خانواده و هیچ وقت نسبت به محیط اطرافت بی تفاوت نباشی.
الان تو اداره هستم و میخوام بدونی که چقدر دلم برای در آغوش کشیدنت پر می کشه.....
مانی در ۲۰ تیر ماه هشتاد و هفت

مانی و هدیه اش در روز پدر :یک شاخه گل رز و لولی -عروسک جدیدش

مانی و لولی محبوبش

مانی در حال کمک کردن به مامان ایران

مانی در ۲۵ روزگی - چقدر تغییر کردی مامانی