تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

بابای من ،عاشق منه

بابای تو ، عاشق تو

بابای من،مهربونترینه

بابای تو ،هم همین طور

بابای من می خواد که من آدم خوبی باشم،دروغ نگم که بدترین خصلته،خیانت نکنم،مهربون باشم،نترسم،وقتی شکست می خورم دوباره بلند شم و وایستم ،همیشه بخندم ، همیشه سرم بالا باشه ، همیشه دنبال چیزهای جدید باشم،با انصاف باشم،برای آینده برنامه ریزی کنم ، از گذشته ها درس بگیرم اما واسشون غصه نخورم ،عاشق زندگیم باشم،به همه احترام بذارم،بدجنس نباشم،قضاوتم از روی عقل باشه ،با منطق تصمیم بگیرم و از فرزندم یک انسان بسازم ....

بابای تو هم عین همین چیزها رو از تو می خواد ؛مطمئنم پسر کوچولوی منم که بزرگ شد همین چیزها رو از فرزندش می خواد ؛مگه نه؟

من و تو بهترین باباها رو داریم چون بهترین چیزها رو برامون می خوان،پس باید قدرشون رو بدونیم و این حق رو بهشون بدیم که بخوان از ما راضی یا ناراضی باشن،

یه چیزی رو فراموش کردیم آقا مانی؛اینکه بهشون بگیم هر روز روز پدره و هر روزتون مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:32  توسط شبنم  | 

سلام مامانی

امروز یازده ماهت تموم شده.میدونی معناش چیه؟یعنی خیلی مرد شدی مامان.این چند روزه خیلی تغییر کردی.درست مثل پروانه ای که از پیله بیرون اومده - آسمون رو تازه دیده و تند تند بال میزنه، شدی .کابینت های آشپزخونه اولین گام تو بوده در کشف محیطی که مامان برات آشپزی می کنه.قابلمه ها رو بیرون می ریزی و حتی اگه در حال ظرف شستن باشم با صدای آب می رقصی.میدونی تا حالا کسی رو ندیدم که با هر صدایی به رقص در بیاد.تو یه استثنایی مامان.روز بعدش نوبت رسید به کشوهای پایین تخت خوابت که بیرون کشیدی و لباسهاتو بیرون ریختی و خودت رفتی تو کشوی نشستی.وقتی با صدای بلند منو صدا کردی که ماما ، ماما .دلم ریخت،دویدم تو اتاقت و تو با خوشحالی کشف تازه ات رو به رخم کشیدی.لباسها همه دور و برت بیرون ریخته و یه بلوز که رو سرت بود.مانی واقعا صحنه جالبی بود.مدتها بود که اینقدر از ته دلم نخندیده بودم.صبح روز بعد که داشتم حاضر می شدم تو رو به مهد ببرم خودت کنار تلوزیون وایستادی و تلویزیون رو روشن کردی و باز هم فریاد ماما ، ماما برای نشان دادن ابتکار تازه ات و امروز که یازده ماهت تموم شده...

مانی جان:چقدر دلم می خواد تا این لحظه ها رو طوری ثبت می کردم که تا سالیان سال همین طور تر و تازه باقی بمانند.این دقایق شاد با تو بودن-با تو خندیدن و از تو الهام گرفتن.چطور می شود اینها را همیشه همین طور داشته باشم.میدونم که تو هم بزرگ میشی و خیلی چیزها تغییر می کنند اما مانی جان ؛با این دل عاشقم چه کنم؟یه آرزو همیشه در قلبمه و فقط اینو برای تو می گم.دلم می خواد شرح وقایعی بنویسم از زندگیم.از آدمهای خوبی که ازشون الگو گرفتم و باهاشون زندگی کردم.حتی از آدمهای بدی که سر راهم بودند و حالا هم باهاشون کار می کنم.شاید به خودی خود واقعا بد نباشند و شرایط این طوریشون کرده.من در مسند قضاوت نیستم.قضاوت برای تو که بعدها این شرحها رو می خونی.فقط می خوام از روی احساسات قضاوتی نکنی.در مسند قضاوت عقل و منطق تصمیم می گیره نه احساس ما.

راستی معلم شریفی رو میشناسم که برام راجع به طرح تراشه الماس صحبت کرد.تراشه الماس طرحی برای تقویت هوش و تعلیم کودکانه و از سن دو سالگی شروع میشه.به اعتراف خیلی از کسانی که ما رو میشناسن تو باهوشی و از سن خودت جلوتر.اما عزیزکم دو دلم.نمیدونم آیا این حق رو دارم که تو رو برای باهوشتر بودن تعلیم بدم و یا باید بذارم تا خودت به مرور تعلیمات لازم رو ببینی.این یکی از اون تصمیمهایی هست که من باید راجع به زندگی تو بگیرم و می خوام درستترین تصمیم باشه چون در آینده باید پاسخگوی تو باشم.ای کاش می تونستم ازت بپرسم که دوست داری این طرح رو برات انجام بدم یا نه؟بقول حافظ:از تو به یک اشارت                      از من به سر دویدن

هر چی که خودت دوست داشته باشی همون میشه،اینو مطمئنم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:29  توسط شبنم  | 

یک هفته گذشته اتفاقی در شهر ما افتاده که چند شبه حتی نمی تونم درست بخوابم ، استرس شدیدی دارم و این پست رو خیلی زود پاک می کنم....این هشداری برای همه پدر و مادرهاست...

آریا پسر کوچولوی ۲ ساله ؛ساکن شهر رشت و تنها فرزند خانواده

بعد از ظهر مامان آریا پسرک رو می خوابونه پیش پدرش و برای خرید نون از خونه میره بیرون.منزل اونها در طبقه چهارم یک آپارتمان ۵ طبقه هست که نانوایی هم روبروی همون آپارتمان هست.مادر در نانوایی انگار صدای گلدونی رو میشنوه و می بینه که داره از بالا پرت میشه و چند لحظه بعد پدره سراسیمه بیدار می شه و از پنجره بیرون رو نگاه میکنه.مادرش همون جا بیهوش شد....

آریا بیدار شده و بالای کاناپه میره و از پنجره باز به بیرون پرت میشه....

تا ساعتها مغازه دارها سطل سطل آب می ریختن تا خون رو از زمین پاک کنند  و حالا تمام خیابان سیاه پوشه.

حتی تصورش هم خارج از ظرفیت منه.نمی دونم چی دیگه باید بنویسم......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:5  توسط شبنم  | 

آراز گلم سلام

بابایی اصغر برای شما و خاله  لیلی کامنت گذاشته اند ،منتها در قسمت نظرات وبلاگ خودم .چون احتمال دادم آن را نبینید اینجا متنش را می گذارم:

"خاله لیلی همانطورکه مانی برای من عزیز است فرق ندارد پسرشما هم عزیز است. وبلاگ فاصله را کوتاه کرده و اگرچه نمی توانم برای پسرشما بستنی بگیرم ولی می توانم برایش بعنوان بازهم پدربزرگ هدیه ای بفرستم . دنیای آینده مال همین مانی و مزدک و امثال پسر شما می باشد. مطمئن باشید همانطور که یک لبخند مانی یا هریک از بچه هایم تمام خستگی کار روزانه را ازتنم بدر می نماید یک لبخند پسر شما هم همین اثر را خواهد داشت. فقط کافیست همه همدیگر را دوست بداریم تا خستگی های زندگی را بهتر تحمل نمائیم . اگر روزی به ایران آمدید خانواده شما مهمان من خواهد بود تا لبخند دو فرزند بطور همزمان شادی بخش همه خانواده امان باشد. از اظهار لطف شما به مانی و دخترم تشکر می نمایم . البته از همه ملاقات کنندگان این وبلاگ نیز متشکرم. لحظات شیرین رقص همه اعضای خانواده ما همراه با مانی نثار همه شما دوستان خوب باد."                               بابا بزرگ مانی

 

آراز جون ؛من و تو با هم برادریم ،برادری به همخون بودن نیست ،به عشق و محبت و دوست داشتن همدیگه هست.

                                                                  منتظر برگشتنت به وطن هستم  داداشی: مانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:22  توسط شبنم  | 

مانی کوچکم ، دقیقا ده ماه و بیست و دو روز دارد.شش دندان - دو تا پایین و چهارتا بالا - وزن ده کیلوگرم و قد ۷۵ سانتی متر.عاشق آهنگ و موزیک و خنده.با هر خنده ای به خنده می افتد و اگر ادامه یابد خنده مانی هم بلند و بلندتر می شود.از برق چشمانش می شود فهمید که چقدر خانواده اش را دوست دارد ،بخصوص مامان ایران و بابا اصغر که فکر می کنم آنها را می پرستد.عاشق زنگ زدن و روشن -خاموش کردن کلیدهاست.هنوز هم هنگام خواب عادت به تکان دادن انگشتان دست راست و بغل کردن جوجه اش با دست چپ دارد.پاهای جوجه کوچولو را آنقدر نوازش می کند و نرم در آغوش می گیرد که هر لحظه دلم می خواهد جوجه اش باشم ...

مانی من حالا می تواند بایستد و با تکیه گاهی ،آرام آرام قدم بردارد.از مبل بالا میرود و نشسته و برای خودش دست می زند،از تخت خواب مامان شبنم هم بالا می رود و با روتختی بازی می کند.گاهی اوقات که بی حوصله می شود روسری به دستش می دهم:تا ساعتی با همان روسری بازی می کند و روی سرش امتحانش می کند.صدایش که می کنم دست می زند و می خندد.گاهی اوقات که به در بسته می رسد بلند بلند می گوید : آگو گوگو ، نمی دانم بقول خاله گلبهار فحش مانی ست یا نه؟ 

هر روز - یک بستنی مهمان بابا اصغر هست،علیرغم اعتراضهای مکرر من اما مهمانی نوه و پدر بزرگ همچنان ادامه دارد.فقط توانستم بابا را قانع کنم که خیلی کم - در حد چشیدن مزه آن - مهمانش را پذیرایی کند.

مانی من با چشمانش حرف می زند و با دستانش می رقصد.با پاهای کوچکش قدمهایش را بر زمین استوار می کند تا به همه بگوید انسانی شگرف در راه است.می دانم پسر کوچکم فارغ از شغل و مقام و ثروت ،همانی خواهد شد که از او انتظار دارم :مهربان ،انساندوست ،متفکر و خلاصه کلام مانیی که برازنده اسمش است...

مانی جان ؛گاهی می شود که مامان حالش خوب نباشد و نتواند با تو بازی کند،کتاب بخواند و یا حتی تو را بغل کند،در این لحظات می خواهم بدانی تو همان پسر کوچولوی ناز من هستی و مامان تو را فراموش نکرده است.درست مثل زمانیکه تو مریض می شوی -با پو پو غرغر می کنی و حوصله نداری مامان هم مریض شده است.باید کمی صبر کنی و اجازه دهی تا بابا حمید برایت کتاب بخواند و جایت را عوض کند،مامان هم قول می دهد تا زود زود خوب شود.

راستی مانی جان ؛پوپو هنوز دوست توست،دوست جدیدت نباید باعث فراموشی پوپو شود.

                            مامان که عاشق توست ....

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:20  توسط شبنم  | 

امروز صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم :امروز یکی از روزهای خوبیه که هیچ چیز نمی تونه باعث ناراحتی ام بشه.راستش ناراحت که نه ولی تو فکر رفتم.جریان از این قرار بود:

وقتی با مانی سوار ماشین شدیم که هر کدوم سر کار خودمون بریم - در هنگام عبور از خیابان - چشمم به تابلوی یه مدرسه ابتدایی افتاد و بعد دیوار مدرسه که روش نوشته شده بود:

"مدرسه سنگر علم و ایمان است."

من با مفهوم جمله موافقم اما اگه یه بچه بپرسه سنگر یعنی چی ؟ چطور باید براش سنگر رو توضیح داد؟غیر از اینکه به نوعی باید جنگ و رودرویی با دشمن رو هم براش توضیح داد؟به نظر من هنوز برای بچه های ابتدایی خیلی زوده که مفهوم جنگ رو توضیح داد کمااینکه پسر کوچولویی رو می شناسم که اول ابتدایی هست و عینا همین سوال رو از مادرش پرسیده.شما چی فکر می کنین؟آیا این جمله درست بکار برده شده؟به نظر شما نمیشه جملات قشنگ تری  برای بالا بردن شادابی بچه ها و ایجاد علاقه بیشترشون به مدرسه روی دیوار نوشت و آیا این نوع تبلیغ برای مدرسه مناسب هست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:12  توسط شبنم  | 

مانی جان سلام مامان

امروز فقط برای خودم یک بیت شعر می نویسم:

همت اگر سلسله جنبان شود

                          مور تواند که سلیمان شود

راستش این روزها گاهی اوقات دچار دلهره می شم،برای امتحانی که نزدیکه.۲۵ مرداد - درست فردای تولد یکسالگی مانی - امتحان ارشد دارم.

اما مانی جان ، نگران نباش ، مامان حتما موفق میشه و حتی اگه قبول هم نشه اما سعی خودش رو کرده.مهم تلاش ماست ، اگه تلاش کافی باشه حتما نتیجه ای هم داره.

میدونی مانی جان ؛یه جمله هست که من بهش معتقدم : اگر این قدر قوی نیستید که ببازید، مسلما توانایی برنده شدن را هم ندارید.

                                                                                         مامان مصمم تو ؛شبنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:31  توسط شبنم  | 

مانی جان سلام عزیز دلم

امروز برایت از برنامه روزانه جدیدمان می نویسم، می دانی برنامه ما کمی تغییر کرده است:هر روز بعد از ظهر - حوالی ساعت ۴ عصر - تو را از مهد کودک می گیرم و دو نفری پیاده حرکت می کنیم ، تو که انگار در عرشی ، از دیدن آدمها و ماشینها ، از بادی که صورتت را نوازش می کند ، از لبخندی به کیوسک روزنامه فروشی که همیشه توقفی کوتاه جلوی آن داریم ، از نگاهی به بیسکوئیتهای مادر که می دانی یکی قسمت توست ، غرق شادی هستی.با تو حرف می زنم و تمام اجزا و اشیا را به تو نشان می دهم ، پمپ بنزین ، صندوق صدقات ، خط عابر پیاده ، خط سفید وسط خیابان ، درختان و گلهای کنار جدول ،ساختمانها و مغازه ها ، بیلبوردهای تبلیغاتی و دیوارها و ...

به خانه که می رسیم بعد از تمیزی و بهداشت دلی از عزا در می آوریم چند میوه و آب میوه و هر کدام به سراغ کار خود می رویم، مامان مرور درسها و مانی بازی با اسباب بازیها ، می دانی که ، آجرهای خانه سازیت را می گویم ..کم کمک درسم را کنار می گذارم و با هم خانه ای می سازیم ، هلی کوپتری یا باغچه ای با چند گل،رنگها را خوب می شناسی و بعد از بازی به مهیج ترین قسمت برنامه مان می رسیم ، کتابهای مامان که جمع شد اسباب بازیهای مانی هم جمع می شود و سی دی های آهنگ - چه کودکانه و چه بزرگسال - ردیف پشت هم قرار گرفته اند و در نوبت تا برای ما بخوانند.من می رقصم و تو ابتدا می نشینی و با شادی تمام می خندی و دست می زنی ، کم کم سرت را تکان می دهی و پاهایت به وجد می آیند ، کمی که خوشترمان می شود به سویم می آیی که : مرا هم بغل کن تا با هم برقصیم و با هم می رقصیم و می رقصیم و می رقصیم ...( مانی جان ، بزرگ که شدی حتما کتاب زوربای یونانی را بخوان ، از آن لذت می بری )،جالب اینکه با آهنگهای مختلف حرکات تو هم فرق می کند ، می دانی رقص اولین هنر از هنرهای هفت گانه است، بعدش ما با هم آهنگ می سازیم  و می رقصیم، اما نه از ارگ کوچکت استفاده می کنیم نه از بلز و فلوت و طبل ، با زبانم و صدای دهانم برایت آهنگسازی می کنم ، برایت شعر می سازم و آهنگین می خوانم،و تو یاد گرفته ای که شادی خود را نشان دهی.مهم نیست ما تمام رقصها را نمی دانیم و یا ساز زدن بلد نیستیم ، مهم این است که با موسیقی شاد می شویم و می خندیم و روحمان را جلا می دهیم ، این مزیت هنر است....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:22  توسط شبنم  | 

گل من ، امروز برخلاف تمام صبح های پیشین خواب ماندم ، هر دویمان خواب ماندیم.خسته از دیروز شادمان که پیش مامان ایران و بابا اصغر بودیم و تو آنجا آنقدر خوشحال .از دیدن قهقهه هایت ، فرار کردنهایت و زیرزیرکی نگاه کردنهایت، دسته مبل و دیوار و هر چیزی را گرفتن و ایستادن و چند قدم با احتیاط برداشتن سراسر لذت می شوم.مانی جان چقدر سریع پله های رشدت را طی می کنی ، انگار همین دیروز تو را در آغوشم گذاشتند و من به خودم قول دادم تا از تو انسانی شریف بسازم و راهنمای خوبی برایت باشم.مانی جان ، معلمی شریفترین و و قشنگترین شغل روی زمین است و تمام مادران معلمند.هر کس به نویی و من تو را آنچنان رشد می دهم که از انسان بودن خود لذت ببری و به خود افتخار کنی.همان طور که من به خود می بالم ...چون معلم شریفی داشتم ، مادر یگانه ام ، مامان ایران که همتایی ندارد..

مامان جان شانه های تو ، لبخندها و لب گزیدنهایت را دوست دارم ، نمی دانم که چگونه باید قدردانی تو را کنم ، چگونه برایت بنویسم و بخوانم و حرف بزنم که سپاس بیکرانم را به تو نشان دهم ، بگویم که در لحظات سخت و تنهایی اولین انسانی که به او فکر می کنم تو هستی ، لحظاتی که دلم می گیرد ، چرا مادر ؟ چرا همیشه در دشواریها بیاد مادران می افتیم اما در شادیها کمتر ..چرا زمانی مانی تب می کند فقط به فکر تو می افتم ، چرا زمانی که مانیکم دستش را برید فقط اسم تو را به زبان آوردم ، چرا هر حرکت جدید و هر آموزه جالبش را اول به تو خبر می دهم و زنگ تلفن خانه ات هر روز بارها و بارها به صدا در می آید.چرا؟گاهی اوقات فکر می کنم آیا کار مثبتی برایت انجام داده ام؟آیا دختر خوبی برایت بوده ام؟

و حالا ، امسال که اولین سال روز مادربودنم را در روز مادر جشن می گیرم با خودم می گویم : مگر من از پسرکم چه می خواهم؟جز اینکه سلامت باشد و خوشحال ؟جز اینکه انسان باشد و با وجدان؟

می دانم که در  سی امین سالروز مادر بودنت چیزی جز این از من نمی خواهی همان طور که من از پسرم نمی خواهم.

پس روزت مبارک و دیگر هیچ نتوانم گفت.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:5  توسط شبنم  |