تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)
آسمان مال من است

      پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

                 چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟

مانیکم ، نمی دانم چرا ؛ اما ناگهان آنقدر بی تاب تو گشتم که بغضی گلویم را قلقلک داد و راهش را به بیرون گشود.

فارغ از کارهای بیشمار روزانه - دیشب - که تو را آغوش گرفتم و بدن کوچکت را حس کردم ، حسی ناشناخته اما بزرگ و محکم در رگهایم جاری شد ؛ مانی جان، لحظه ای احساس کردم تمام مشکلات دنیا بی اهمیت و کوچک است ، قابل حل است و راهی برایشان پیدا خواهم کرد ، وقتی تو را دارم و بابا حمید را.وقتی پشت گرمی مثل بابا اصغر - مامانی ایران و مامان شپی داریم چه اهمیت دارد حتی دنیا دنیا پشت سر و جلوی روی مادرت بگویند که هیچ از کامپیوتر نمی داند، توطئه کنند ، یارگیری کنند  و خرابکاری که مرا ناکارآمد جلوه دهند و جایگزینی از بستگان خود معرفی کنند،حقوقم را حداقل بزنند و متلک بگویند.

گلکم :از اداره که بیرون می آیم همچون کتابی که می بندم تمام وقایع ناخوشایند ، بی انصافی ها و زیر آب زنیها را فراموش می کنم.فقط به این فکر می کنم که امروز چه کتابی برایت بخوانم ، چه بازی انجام دهیم و چه غذایی برایتان بپزم.چقدر وقت برای درس خواندن دارم و فرمولهای آمار را مرور می کنم.

می دانم هیچ جای این کره خاکی منزه از آدمهایی کوته فکر و کم بین نیست پس خطاهایشان را با بزرگواری می بخشم و به حساب نادانیشان می گذارم.چه اهمیت دارد ، آنها همان قارچهای غربت هستند که نمی توانند سبزه زار فکر ما را آلوده سازند.سبزه زار ما پر از شقایق و مهربانی است.

من - تو و بابا همیشه این سبزه زار را همین طور حفظ خواهیم کرد....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:26  توسط شبنم  | 

برای تو چه بنویسم که هیچ نمی توانم :سکوتم را با نه یکبار که هزاران خروش رودخانه ها و جویبارها ، نمی توان گسست ،چگونه قدردان تو باشم ،من از تو گل شدم و روئیدم ، با آبهای مهربانی تو راهم را به سوی آسمان انسان شدن گشودم که انوار درایتت من را به خورشید تو رهنمون کرد.

هر کسی مسئول گل خودش است و می دانم که همچنان پاسخگویی مسئولیتت خواهم بود.

       بابای نازنینم :تولدت مبارک

از طرف مانی - مامان شبنم و بابا حمید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:15  توسط شبنم 

من مادرم ....

مادر همه مهربانی ، همه عشق ، مسئولیت ، همه نعمت و برکت ورحمت ، از خود گذشتگی و فداکاری ، از خود تمام شدن ،همه تلاش برای انسانی نو ساختن ، برای تربیت ، تعهد و اخلاق ، مسئول و ستون خانه ...

مادر همه چیز است ؛

اما گاهی می شود که خسته شود ، گاهی می شود که دلش بگیرد و برای خودش گریه کند ، گاهی می شود که دلش بخواهد زمانی برای خودش باشد ، زمانی برای فکر کردن ، برنامه ریزی کردن ، برای ادامه دادن ، برای درس خواندن ، برای رقصیدن ، برای نخوابیدن و به ماه نگاه کردن ، برای خیالپردازی ، برای تلفنی به یک دوست قدیمی ، برای لحظه ای مزه مزه کردن طعم خوش یک لیوان شیر ، برای پرو لباس و چرخیدن مقابل آینه، برای ریبا شدن ،برای کتاب خواندن و رمان خواندن ، برای نوشتن مقاله ای برای کنفرانس مدیریت ، برای گوش کردن به اخبار ، برای جنگیدن و خود را اثبات کردن ، برای کار کردن و استقلال ، برای تلاش اینکه من زنده ام و توانا ...

زمانهای که مال تو هستند اما در کنارت نیستم ، زمان هایی که از مامان شبنم دورم و به خودم نزدیک تر ، مرا به مادر بودنم ببخش ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 14:6  توسط شبنم  | 

سی سالگیم را دوست دارم :

بچه که بودم نمی دانستم بزرگ شدن چه حسی دارد، همیشه دلم می خواست زودتر بزرگ شوم تا این حس را درک کنم ، غافل از اینکه در طی زمان و با تجربه هایمان بزرگ می شویم.

امروز که سی ساله شدم ناگهان پرده ای از جلوی چشمانم کنار رفت، حالا دیگر جایی برای افسوس گذشته ها باقی نمانده است.هر چند از هر چه در خلال سی سال گذشته کرده ام ، راضیم.چه درست و چه غلط تصمیم هایی بوده که خود آگاهانه گرفته ام.

در ده سال اول زندگیم که با تولدم آغاز شد زندگی را شیرین یافتم.در آغوش پر مهر مادر و دستهای گرم پدر زندگی عاشقانه و زیباست، یاد گرفتم که چگونه غذا بخورم ، چگونه لباس بپوشم ، چگونه راه بروم ، بدوم ، بازی کنم و چگونه دوست بدارم.

مدرسه رفتم و با بازی کلمات آشنا شدم ، با جمع و تفرق ،با ضرب و تقسیم ، با اعداد اعشاری ، با محور اعداد و با قرینه ها .موجودات جالبی هستند هر مثبتی یک قرینه منفی دارد و بالعکس، درست عین نشیب و فرازهای زندگی ، عین تصمیمهایمان...

دوستانی پیدا کردم که خاطره شیطنت هایمان را همیشه در ذهن دارم و معلمانی که هیچ گاه فراموش نشدند، معلم کلاس اول خانم ....که برای تنبیه مان از مداد لای انگشت گذاشتن و سر پا نگه داشتن کنار تابلو دریغ نمی کرد، من کلاس اولی فکر می کردم همه مدرسه ها شاگردان را از زیر زمین و هیولا می ترسانند و همه معلم ها همین طورند و باید معلم را دوست داشت چون به ما خواندن و نوشتن - ریاضیات و انشا یاد می دهند.چه اهمیت داشت گاهی اوقات به خاطر جابجا نوشتن اِ و اُ مدادی هم لای انگشتان برود و یا بخاطر تعریف کردن کارتون سندباد - برای دوستی که ندیده بود - تا آخر زنگ پای تابلو سرپا بایستیم.

ده سال دوم زندگی که با دوران سخت بلوغ - امتحانهای نهایی و استرس کنکور همراه بود پشت سر نهادم

بیست سالگیم با قبولی در کنکور شروع بسیار خوبی برای دهه سوم زندگی بود.دوران دانشگاه با دوستی بسیار خوب آغاز شد که با قبولی فاطمه در کنکور فوق لیسانس از هم گسسته شد و هنوز علتش را نمی دانم، اما دوستیمان پر از دانستنیها برایم بود.یاد گرفتم که از هر لحظه شب بیداری برای درس خواندن لذت ببرم.بتوانم ۳ صبح بیدار شوم و مرور کنم و بعد از امتحان با یک لیوان چای داغ از خودم پذیرایی کنم و آسوده بخوابم ...

کار کردن را دوست دارم ، تجربه کاریم با شرکت پدر آغاز شد که شیوه مدیریتی اش ژاپنی بود، اول با جاروکشی و کم کم با منشی گری و تدریس و تعمیر و سپس مدیر واحدی شدن

به این ترتیب غرور کاذبم ریخت و یاد گرفتم که کار عار نیست، هم چنان که حالا هم از تمیز کردن اتاقم در اداره عار ندارم، یاد گرفتم که علیرغم تمام ناملایمات و زیر آب زنیها عزت نفسم را حفظ کنم و روی وجدانم پا نگذارم ، به خود می بالم که هیچ وقت برای ترقی شغلی و حقوق بالاتر تملق کسی را نگفتم : چه خوشا سرو که از بار تعلق آزادست ...

طعم خوش عاشق بودن را چشیدم ، عاشق شدم ، خندیدم ، گریستم و ازدواج کردم...

با هم یگانه شدیم ، ما شدیم ، با هم به سختیهای زندگی خندیدیم و در صف اتوبوس ایستادیم و با هم پدر و مادر شدیم ...

دردانه ام :هر روز کشفی می کنم از دنیای زیبای رویش تو ، من و حمیدم از یاد گرفته هایت شاد می شویم، می خندیم و به تو افتخار می کنیم :

دستان کوچکت یاد گرفته اند که زمان تعویض لباس چگونه لباس را از سر بیرون کنند ، یاد گرفته ای زمانی که میل غذا نداری نه بگویی ، نه گفتنت را دوست دارم ، تسلیم بی چون و چرا نمی شوی، مهربانیت بیکران است و با هر لبخندی به سویت شادمانه می خندی و قهقهه می زنی ، با پاهایت بازیهای جالبی می کنی و جورابهایت را در می آوری ، تازگیها زبان و بینی ات را پیدا کرده ایس و کنجکاوانه لمسشان می کنی، مانی جان نمی دانی چه لذتی می برم از اینکه تو را در حال شناسایی خودت و آموختن جهان پیرامونت می بینم.

گاهی اوقات که تو را نگاه می کنم و در تو دقیق می شوم ، لحظه ای با خود شک می کنم ، نسبت من و تو با هم چیست ،تو که بند بند تنت را از وجودم ساخته ام ، اما روحت چه؟در پس نگاههای کنجکاوت دنبال چه هستم ؟من را چقدر می شناسی ؟چگونه دوستم می داری و چگونه است که آغوشم امنگاه توست؟می دانی که چقدر دوستت دارم؟به نظرم هیچ فرزندی عمق علاقه پدر و مادرش را نمیداند ، نمی داند که والدینش چقدر و چطور دوستش دارند تا زمانیکه خود صاحب فرزندی شود.

سی سالگیم را با حضور عاشقانه تو و بابا حمید جشن گرفتم،

تولدم مبارک

            من انسانی نو شده ام ....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 14:41  توسط شبنم  | 

مانی جان سلام عزیزم

فردا صبح من و تو بابا حمید می ریم مسافرت ، همون مسافرتی که برای تو نذر کرده بودیم.ما می ریم مشهد.

خوشحالم ، بعد از مدتها کار و تلاش هر سه نفرمون به این مسافرت احتیاج داریم.یه چیزهایی تو تهران برات نوشتم ، برات تو وبلاگت می نویسم :می نویسم که اون شب چه قدر به من سخت گذشت.

آلان یه مقدار سرم شلوغه ، تو یه فرصت مناسب همه رو می نویسم.

برای همه دعا می کنم : برای مامان ، بابا ، گلبهار و گلناز ، برای دایی مزدک

برای دوست عزیزم لیلی و آراز کوچولو

برای مامان عادله و الهه جان

برای خاله آرزو و مریم و کوروش

برای مامان بزرگ شپی ، برای عمه لیلی ، عمه شراره ، برای یاسمن و آرین، برای آرمینا کوچولو، برای عمو امیر ، عمو مصطفی، برای عمو علی و عرشیا و خاله فرشته.

و در آخر از همه برای خودمان ،

       برای زیباترین هدیه خداوند : مانی کوچکم و حمیدرضای مهربان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:1  توسط شبنم  | 

امشب اولین شبی است که از تو جدا می شوم.نمی دانم تا شب چه احساسی خواهم داشت.پسر قشنگم ناچارم بعلت ماموریت اداری و شرکت در جلسه فردا صبح -راس ۸ - در تهران باشم.پس ناگزیرم بعد از ظهر حرکت کنم.

مانی و بابا مواظب همدیگر باشند تا مامان برگردد.

دوستتون دارم...

دیشب پو پو گفت که مانی نباید دلتنگی کند ، یادت هست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 14:8  توسط شبنم  | 

مانی جان، سلام

باز هم سرما خورده ای این بار سخت تر .ای کاش می توانستم بارهای سنگین درد را از شانه های کوچکت بردارم.حاضرم هر لحظه به جای تو درد بکشم اما نمی شود پسرکم.این را بدان که مامان همیشه در کنار توست.این مریضیها جز خیلی کوچکی - خیلی کوچک - از زندگی هر انسانی است، کم کم آبدیده می شوی و بدن کوچکت یاد می گیرد چطور مقاومت کند.کمی صبر و تحمل چاره اش است گلکم.

ای کاش تمام دردهای انسانها با شربت سرماخوردگی و آنتی بیوتیک سفکسیم درمان می شدند.ای کاش دردها فقط همین اندازه بودند.امروز که سرکار می آمدم چشمم به کتابفروشی افتاد که تعطیل شده و جایش را فروشگاهی گرفته است.مانی جان روزبروز کتابفروشی ها جمع می شوند جایشان یا خوراکی می آید یا لوازم آرایش و ...

نه اینکه به اینها احتیاجی نیست هست ، اما کتابها کجا می روند؟حالا دیگر تعداد کتابفروشی ها از تعداد انگشتان دو دست تجاوز نمی کنند.پس فرزندان ما چگونه رشد کنند؟چگونه بر درک و فهمشان افزوده شود؟

می دانی سرانه مطالعه کتاب در ایران چقدر است؟می دانی چند خانه در شهرمان کتابخانه دارند؟اتاقهای منازل دیگر جایی برای کتاب ندارند انگار کتاب جنسی است که دیگر تاریخ مصرفش گذشته و کمند خانه هایی که این اجناس را داشته باشند.در اتاق کودکان آنقدر اسباب بازیهای مختلف و رنگ و وارنگ است که دیگر جایی نمی ماند.

مانیکم،برای من اما در درجه اول نوع تفکر تو مهم است.می خواهم یاد بگیری که درست فکر کنی تا بتوانی درست تصمیم بگیری.تعداد کتابهای تو چند برابر اسباب بازیهایت است.مامان فقط اسباب بازیهای فکری می خرد تا به رشد فکریت کمک کند نه اساباب بازیهای تجملی برای نشان دادن به این و آن.باید یاد بگیری که از هر وسیله ای چطور درست استفاده کنی.درست مثل نمایش دیشب زرافه آبیت که او را پو پو می خوانیم.زرافه کوچولو دیشب برایت گفت که از درد مریضی نباید ترسید و باید به چیزهای خوب فکر کرد تا بیماری بترسد و از بدن کوچکت فرار کند.

ما با هم کمک می کنیم تا این مریضی هم از خانه ما و اتاق مانی جان بیرون فرار کند:مامان با سوپ ماهیچه و آب میوه و مانی جان با خوب غذا خوردن و به موقع دارو خوردن.

آفرین پسرم ....

راستی گفته ام چه کارهای جدیدی یاد گرفته ای ؟ حالا دیگر به راحتی می نشینی و با دستان کوچکت پایه های مبل و میز و .. را می گیری و می ایستی.موقع خوابیدن دست می زنی ، نمی دانم چرا ،گویی خود را تشویق می کنی به سبب کارهای خوبی که هر روز انجام می دهی و برای فردایی که دراه است.آفرین پسرم از هر لحظه زندگیت لذت ببر و خود شادی آفرین زندگیت باش.مانی جانم ، شاید من عجله کردم ، اما هوش تو برای ریاضیات فوق العاده است،عدد شش را هنوز نمی توانی نشان دهی.عدد پنج و عدد ۱ ساده ترین اعدادت هستند حالا که باید از دست دومت هر برای عدد شش استفاده کنیم چندان برایت مفهوم نیست.مهم نیست چند وقت دیگر ... اگر خودت دوست داشتی اعداد را ادامه خواهیم داد.رشد جسمی و حرکتی ات شتاب بیشتری گرفته و این به نوبه خود بسیار تحسین برانگیز است.آفرین پسرم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:10  توسط شبنم  |