پسر کوچکم ، سلام
در آرزوی روزی هستم که هیچ کودکی بیمار نشود و تمام تختهای بیمارستان به تخت های بازی مبدل گردد.می دانم چنین آرزویی محال و غیر ممکن است که اگر بیماری نباشد کسی قدر سلامتی اش را نمی داند.اما چه کنم؟این آرزوی دوران کودکیم است. خاله گلناز یکسال داشت به دلیل تب بالا و تشنج در بیمارستان بستری شد، سه روز تمام و این واقعه هیچ گاه از ذهنم پاک نشد.از بابا اصغر پرسیدم چرا آدمها مریض می شوند؟ پاسخ داد: از مریضی نمی توان فرار کرد اما پزشکان می توانند بیماریها را تشخیص دهند و درمان کنند.آن روز به خودم قول دادم که پزشک شوم.دو سال پشت کنکور پزشکی ماندم اما قبول نشدم .مطمئنم که اگر سعی ام را چند برابر می کردم موفق می شدم اما مانی جان بین خودمان باشد - هر کسی را بهر کاری ساخته اند - می دانم پزشک خوبی نمی شدم.این بود که در رشته کنونی پذیرفته شدم و به جرات در رشته خود یکی از بهترینها هستم.
مانی جان ، از تغییر مسیر نترس که زندگی همیشه در تغییر و تکاپوست و هر لحظه زندگی را هدفی باید.هیچ وقت بی هدف زندگی نکن.مهم نیست من چه شغلی را دوست دارم ، مهم این است که تو چه می خواهی ؟هر مسیری که انتخاب کنی من بتو کمک می کنم درست قدم برداری.پس قدمهایت را محکم بردار، سرت را بالا بگیر و از شکست نترس.
یادت باشد:
موجیم که آسودگی ما عدم ماست ما زنده از آنیم که آرام نگیریم.
سلام
راستش امروز میخوام راجع به دو تا مطلب بنویسم که هر دو از نظرم خیلی مهم هستند:
۱ - یکی از دوستای خوب وبلاگی در دفاع پایانه دوره فوق لیسانس موفق عمل کرد و با توجه به سختی های خاص خودش و دل مشغولیهای یه پسر ناز کوچولو اما، تونست با اراده ای که داره این مهم رو به انجام برسونه.این دوست یکی از الگوهای من در تحمل مسائل زمان درس خوندنه.با وجودیکه تا به حال ندیدمشون و دور را دور مطالبشون رو می خونم اما به نظرم یکی از انسانهای مصمم و با اراده می آین.برای موفقیتهای بعدی همیشه دوستم - لیلی مامان آراز قهرمان - دعا می کنم و صمیمانه بهش تبریک می گم.
۲ - فرض کنید در محیطی کار می کنید که مدیریت عالی سازمان از شما چندان خوشش نمی آید و تمام کارها و فعالیتهای شما از نظرش اشتباه است و مضافا اینکه شما جای یکی از بستگان نزدیک او را که تصادفا پست فعلی شما را قبلا بر عهده داشته استخدام شده اید.علیرغم حمایت و تاکید مدیر مستقیم از فعالیتهای شما اما جناب مدیر عالی بیشتر با شما دشمن می شود و در همه چیز حتی حقوق شما اعمال نظر می کند بطوریکه حقوق کارشناس مسئول را که شما باشید از حقوق فرد آبدارچی کمتر اعلام می کند.آیا در رده افراد متملق و چاپلوس و خبررسان قرار می گیرید تا نانتان در روغن شود یا عزت نفس خود را حفظ کرده و با همان صداقت همیشگی به کارتان ادامه می دهید؟شما چکار خواهید کرد؟
ممنون می شوم نظرات خود را برایم ارسال کنید.
مانی کوچکم، سلام

در آن هنگام که مرا می خوانی قلبم چنان به تپش در می آید که نمی دانم در کجای عالم ایستاده ام.مانی جان ، این چند روز آنقدر شادمان بوده ام که حتی نمی توانستم انگشتانم را بر روی صفحه کیبورد به حرکت درآورم و از شادمانه ام بنویسم.
تو مرا خواندی : ماما ، ماما
قبل از من بابا حمید را صدا کرده بودی : بابا ، بابا
حمیدجان چه حسی دارد صدا کردن پسر کوچکمان، در حسرت بودم که چرا مرا صدا نمی کند، غصه ام گرفته بود و چهار روز پیش که مرا صدا کردبا بهت و ناباوری به او خیره شدم.اما مانیکم آنقدر راحت و با نگاهی پر شیطنت مرا می خواند و به همراهش دست زدن را ادامه داد که گویی خود از کشف تازه اش لذت می برد، اما اینکار را قبلا بلد بوده و فقط خود را برای مامان شبنم به ناز گذاشته بوده است.
پسرکم،این چند روز چقدر بزرگ شده ای، با شادی تمام دست می زنی ، مرتب ما را صدا می کنی و با خوشحالی گاهی اوقات هم خودت را لوس می کنی.حالا دیگر می توانی بنشینی ، به راحتی چهار دست و پا می روی و سعی در بلند شده و ایستادن داری.خودت می خوابی ، این یکی از اولین گامهای استقلالت است، موقع خواب تو را در تختت می گذارم و پس از کش و قوس دادن بدنت و بازی با زرافه کوچک آبیت آرام آرام چشمان زیبایت بسته می شود.مانی جان، خوابیدنت هم بسیار دیدنیست، به روی شکم می خوابی، چند شب اول نگرانت مسیر تنفست بودم اما دیدم که چقدر آرام و راحت خوابیده ای و از آن پس من نیز به آرامش به خواب می روم.هر شب خدا را شاکرم که موهبت داشتن چنین فرزندی را به من اعطا کرد.بی شک خدا من و بابا حمید را بسیار دوست داشته که چنین نعمتی به ما ارزانی داشته است.
گاهی اوقات کتاب آمارم چنان کلافه ام می کند که گویی در دالانهایی تو در تو گیر افتاده ام، در این زمان است که کتابها را می بندم و با مانیکم شروع به میوه خوردن و بازی می کنیم.برای پسر کوچکم سیب پوست می کنم و آن قدر زیبا می خورد و گازهای ریز ریز به سیب می زند که مرا هم به اشتهای خوردن می اندازد.بعد از میوه خوردن ، اسباب بازی را فراهم می کنم.کمی بازی می کنیم ، عدد می شماریم - مانیکم تا عدد پنج را با انگشانش نشان می دهد ، شعر می خوانیم - مامان بیا ... از سری کتابهای شکوه قاسم نیا - و بعد از خستگی در کردن من بسوی کتابهایم بر می گردم و مانی با دوست عزیزش - زرافه - گرم صحبت می شود.
کتاب را که ورق می زنم انگار تمام درهای بسته باز شده اند و من راه حل را پیدا کرده ام.نگاهی به مانی می اندازم و در سکوت از این همه لطف او سپاسگزاری می کنم.مانی جان،تو چون معجزه ای هستی در دامان من....

امروز ۱۲ اردی بهشته، روز معلم.میدونی که مامان چند سالی تدریس کرده اما عزیز دلم تو در عین کوچکیت معلم بزرگی هستی که مامان خیلی چیزها پیشت یاد گرفته:
۱ - هیچ وقت لبخند یادم نره حتی وقتی از اتاق عمل میام بیرون یا ریه ام عفونت کرده باشه بازم باید به دنیا بخندم.
۲ - ریز بین باشم و به همه چیز با دقت نگاه کنم حتی یه تار مو روی زمین حتما نکات قابل کشفی داره.
۳ - برای رسیده به هدف تمام تلاشم رو انجام بدم ، حتی اگه این هدف خیلی بلند باشه و از زمین خوردن نترسم.
۴ - از تمام ابزارهای در دسترسم برای بهتر شده زندگیم و شاد بودن استفاده کنم حتی اگه این ابزار یه زرافه آبی پشمالو باشه.
۵ - از حضور یه ماهی قرمز کوچولو تو تنگ خونه که تو آب می رقصه لذت ببرم.
و ....
آره استاد عزیزم .... از اینکه مادر تو و شاگرد تو هستم به خودم می بالم، پس : روزت مبارک.
سلام به همگی
راستش تو این مدت خیلی سرم شلوغ بود.هم به خاطر درس و هم کارهای اداره خیلی زیاد بود.حالا که کمی اوضاع بهتر شده خودم و مانی جان مریض شدیم.مانی تقریبا مدت سه هفته آبریزش بینی داشت بعلاوه عطسه و سرفه.چهار تا دکتر متخصص و فوق تخصص بردیمش هر کدوم یکسری دارو دادند و گفتند که احتمالا آلرژی به فصل بهاره تا اینکه دو شب پیش ناگهانی تب کرد.سریعا رسوندیمش بیمارستان و کمی نگه داشتنش تا تبش کنترل بشه.دیروز هم که بردمش پیش یه متخصص دیگه ایشون تشخیص دادند که مانی لوزه سوم داره و به همین علت خر خر سینه داره و بینی اش کیپ میشه و مرتبا عطسه می کنه.شبها هم گاهی اوقات دهنش باز می مونه.دکترهای قبلی می گفتن آلرژی و هر چی داروی آلرژی خورد خوب نشد اضافه بر اینکه دو تا آنتی بیوتیک هم تو این مدت خورده.هم سفکسیم هم کو - آموکسی کلاو .این دکتر دیشبی یک آنتی بیوتیک خارجی به اسم زروماکس داده برای ۵ شب و دیفن هیدرامین کامپاند و استامینوفن هم که برای تبش.از دیروز تا به حال یک مقداری بهتر شده و امروز هم باید ببرمش تا عکس ریه و سینوس بگیره .چون دکترش گفت احتمالا سینوزیت خفیفی هم داره و به همین علت تب کرده و جالب اینکه من هم در کودکی سینوزیت داشتم.از مامانهایی که در زمینه لوزه سوم تجربه دارن و یا اطلاعاتی دارن خواهش می کنم به منهم بگن.ممنون میشم.یکی از همکارها پسرش همین مشکل رو داشت و عمل کرده از طرفی مانی که خیلی کوچکه و حالا حالا وقت عمش نیست و دکترش هم میگه احتیاجی به عمل نیست.عمل برای کسانی هست که راه گلوشون کاملا میگیره.نمی دونم.گاهی وقتها با خودم فکر می کنم کاشکی رشته ام پزشکی بود.اون موقع این قدر سردرگم نمی شدم.و از روی نشانه های بیماری می فهمیدم بعضی دکترها تشخیص اشتباه دادند و کلی داروی بیخودی به بچه ام دادند.اما خدا را شکر مانی وزن کم نکرده - یعنی رو وزنش ثابت مونده - دقیقا نه کیلو و پانصد گرم.در ظرف سه هفته! حتی صد گرم هم وزن گیری نکرده.با وجود این همه دارو چندان دور از انتظار نبود.
به امید روزیکه همه پزشکها اول تشخیص درست بدن و بعد دارو تجویز کنن.