تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

پسر کوچکم سلام

حالا که از نعمت داشتن تو، شاهد رویش تو بودن و لبخندهای بیکرانت برخوردارم گمان برم که مامان ایران و بابایی اصغر نیز با تولد هر کدام از ما چقدر شاد شده اند.مانی جان، هر چند این وبلاگ متعلق به ما سه نفر است اما امروز می خواهم برای بزرگترین آموزگارانم بنویسم، برای کسانی که وجودم را مدیون آنانم و بی شک هیچ گاه نخواهم توانست سپاسگزار خوبی رایشان باشم. برای دو فرشته آسمانی : مامان و بابا

بابای گلم - مامان مهربانم:

با تولد مانی و هر روز رویش پیچک کوچکم  ،بیشتر و بیشتر به شما نزدیک می شوم .مامان جان، می خواهی بدانی اولین باری که واقعا درکت کردم کی بود؟نه زمانی که اولین بار او را دربدو تولدش در آغوش گرفتم،بلکه زمانیکه پسرکم را در بیمارستان بستری کردم- در اولین رنج مشترکمان، مامانم حالا درک می کنم چرا با هر کسالت کوچک و تب نیم درجه ای سراسیمه به سراغ دکتر می رفتیم.بزرگتر که شده بودم می گفتم مامان چند روز دیگر حالم خوب می شود و شما مصرانه می گفتی همین امروز ، همین حالا می ریم دکتر.راست می گفتی ، من نیز طاقت بیماری  دردانه ام را ندارم.

بابا جان، اولین کتابی که یادم هست و شما برایم خریدیدـ کتابهای قبلی را به یاد ندارم - یه شب مهتاب بود.یادتان هست؟یک کتاب سفید بلند با نقش یک درخت سر به فلک کشیده خاکستری که ترانه یه شب مهتاب اولین شعرش بود.برنامه هر شب یک کتاب را هنوز دوست دارم و برای مانی هر هفته هفت کتاب می خرم ،هر شب یک کتاب.کتابهای شما هنوز در خاطرم هست:حسنک کجایی؟ماهی سیاه کوچولو ، سیب سرخ خورشید و بزرگتر که شدم قصه های آذربایجان و ....

بابای نازنین ، روزهای جمعه برایم شادترین روزها بودند.پیاده رویهای عصر جمعه را هنوز در پاهایم حس می کنم.یک روز جمعه در پاییز که روی برگهای زرد و سرخ فرو ریخته قدم می زدیم و من شادمان برایتان حرف می زدم و بلند بلند می خندیدم به یادم آوردید که روزی منهم ازدواج خواهیم کرد و صاحب فرزندی خواهم شد.گفتید به یاد داشته باشم که فرزندم را به پیاده روی ببرم و برایش از امید و زندگی حرف بزنم.خوشحالم ، خوشحالم که حالا در کنار هم هستیم و مانیکم از لذت حضور پدر بزرگ و مادر بزرگ برخوردار.

آن قدر برای گفتن و نوشتن از شما حرف دارم که نمی دانم عمرم کفاف خواهد داد؟

یکی از بزرگترین آموزشهای شما نوشتن بود - برای پیدا کردن مشکلات و سپس راه حل آنها.تعداد سررسیدهایم آن قدر شده است که نمی دانم چند تا هستند و چندتای دیگر به آنها اضافه خواهند شد، اما به مانی یاد خواهم داد و روزی پسر کوچکم اجازه خواهد داشت آنها را بخواند و دریابد که مادرش چگونه رشد کرده و چه درسهایی از زندگی گرفته است.

مانی جان ، عزیزم

تو خیلی باهوشی، می دانستی ؟ باور دارم که یکی از نوابغ و مفاخر این سرزمین می شوی.آنقدر به این گفته ایمان دارم که هر روز به طلوع خورشید.

دیروز که برای اولین بار عدد باهم تمرین کردیم از شعر استفاده کردم.

یک ، دو ، سه  ، زنگ مدرسه                    جیبام پر از ، فندق و پسته

با هر انگشت یک عدد را برایت نشان دادم و هجی کردم.این تمرین را فقط دوبار انجام دادیم یکبار صبح و یک بار شب موقع خواب.

و مانی جان چه شد؟ساعت ۴ صبح که برای شیر خوردن بیدار شدی و دستهایت را در دستم گرفته بودم، درست همان حرکتی که برایت انجام داده بودم انجام دادی : یکی یکی انگشتانم را گرفتی و با لبان فروبسته و صدایی فرو خورده شمری.سپس روی انگشتان خودت نبوغت را به من نشان دادی ......

مانی جان ، برایت دعا می کنم، برای هر روزت و هر لحظه ات.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 10:36  توسط شبنم  | 

سلام

پسر کوچکم مردی بزرگ شده است.به مهد کودکش  عادت کرده است.هر چند روز اول و دوم کمی بی قراری می کرد.اما مربی اش - خاله لیلا - می گوید پسر قوی و مهربانی است.

مانی جان ،چهره خندان تو و چشمان زیبایت در من آتشی بر پا می کند که چرا از نعمت حضور تو - صبح ها و گاهی از صبح تا عصر - محروم هستم.مانیکم مرا ببخش، اما حتما در کنار دوستان جدیدی که پیدا کرده ای چیزهای جدیدی یاد می گیری، همان دوستانی که تو را مانی توتولو می خوانندآخر تو کوچکترین عضو مهد کودکت هستی.

سر تا سر جمعه مانی چنان خوش و شاد بود که از قهقه هایش می شد فهمید او هم شادی روزهای جمعه را درک کرده است.شادی در کنار هم بودن و با هم غذا خوردن.با هم خندیدیم - بازی کردیم - نمایش اجرا کردیم ، گل من آب میوه خورد،سوپ خوشمزه مرغ با کمی کره و برای صبحانه هم فرنی.برایش آن چنان آشنا گشته ام که تمام مدت با روروکش به دنبالم می آید و دامن مرا می گیرد.زمانیکه بر می گردم و نگاهش می کنم با شیطنتی نهفته در وجودش لبخند می زند و فرار می کند تا دنبالش کنم.دندانهای زیبایش که اکنون دو تا شده اند به سفیدی مرواریدند هر چند امیدوارم قطه آهن سفیدیشان را خراب نکند و به همین خاطر با کمی آب جوشیده مخلوط می کنم - البته با تجویز پزشکش.

در دوره کارشناسی ارشد ثبت نام کرده ام، رشته مدیریت فناوری اطلاعات و تنها زمانیکه برای مطالعه دارم وقتهایی است که مانی کوچکم خوابیده است.از این رو قبل از سپیده دم - که مانی برای شیر بیدار می شود -( مانی جان بخاطر بیدار کردنم سپاسگزارم ) - حوالی ۵/۳ صبح شروع به مطالعه می کنم تا ۷ صبح که مانی را بیدار می کنم ، شیر می خورد و جایش را تعویض می کنم و هر دو از منزل بیرون می رویم.من و او مسیرمان یکی است چون مهد مانی درست ساختمان پشت اداره است.در تمام مدتی که مانی بیدار است جهت بازی و آموزش خودش وقت صرف می کنم ، مبادا در آینده پشیمانی بماند که چرا برایش وقت نگذاشته ام.

مانی جان،دیشب خواب بدی دیده بودی؟خیلی بد و ترسناک بود؟فریاد و فغانی به راه انداخته بودی که برایم جای تعجب داشت که تو همیشه چنان آرامی که تحسین همگان را بدنبال داری.

پسر گلم می دانم در ذهن کوچکت چه گذشته است.برایم یادآور خواب ترسناکی است که در سه سالگی دیده بودم و هنوز در خاطرم هست.پسر گلم این را بدان که بابا حمید و من همیشه - تا روزیکه نفس باقیست - در کنار تو هستیم و گلم هیچ وقت نترس.درست مثل دیشب، آغوش من همواره جایگاه توست.

مانی جان ، میدانی که یکی از قویترین انگیزه های من برای ادامه تحصیل هستی؟ به تو گفته بودم،یادت هست؟و تو با لبخندت تصمیم مرا تایید کردی.

حمید جان، ممنون که با کمکهای بی دریغت راه را برای من هموار می سازی و مشوق صادقی هستی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:48  توسط شبنم  | 

سلام به همه

عید همگی مبارک و برای همه سالی پر از سلامتی و خوشی آرزو می کنم.

مانی کوچولو امسال اولین عیدشو تجربه کرد.با مامان شبنم و بابا حمید کنار سفره هفت سین - روبروی آینه - قرآن در دست - نشستیم ، دعای سال تحویل خوندیم و برای همه روشنی آرزو کردیم.مانی تعجب زده بود که چرا اینطور بی حرکت روبروی آینه نشسته ایم و خودشو که توی آینه می دید می خندید و دستو پاشو تکون می داد.کوچولوی مامان بزرگ شده، دیشب براش جشن دندونی گرفتیم .یه عالمه هم مهمون داشتیم ، کلی گفتند و خندیدند و رقصیدند و ما هم از خوشی مانی شاد بودیم ، از اخلاق خوبش که با همه اخت می شود و مهربان است.

از فردا مانی به مهد کودک می رود راستش با بغضی در گلو و اشکی در چشم روز آخر سال گذشته ثبت نامش کردم .قرار بود امروز اولین روزش باشد اما دلم نیامد- یعنی راستش از دست خودم شاکی بودم و امروز را فاکتور گرفتم به بهانه اینکه دیرم می شود و وسایل مهدش را حاضر نکرده ام- اما فردا چه؟بالاخره باید ببرمش.

برایم دعا کنید تا دلم کمی آرام شود و این قدر خودم را سرزنش نکنم که چه مادر بدی هستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 7:38  توسط شبنم  |