کوچکم، سلام
امروز آخرین پست سال ۸۶ را برایت می نویسم...
امسال سال روشنی بود، سالی پر از لحظه هایی آنچنان شاد که گمان بردیم در بهشتیم،بله ، بهشت همین جاست در کنار تو و خانواده.که اولین آن تولد شادمانه تو بود،با تو به عرش آسمان رفتیم، با تو خندیدیم و با هر آموخته جدیدت همگی به وجد آمدیم.ما هشت نفر سالی پر از نیکویی داشتیم،من - تو ، بابا حمید ، مامانی ایران ، بابایی اصغر،خاله گلبهار ، خاله گلناز و دایی جون مزدک.
حضور تو آنچنان موثر بود که نیرویی شد برای شکستن سدها ، برای جلو رفتن ، برای به پیش حرکت کردن ، برای تلاش کردن ، برای زندگی کردن ...
اما همه اینها، فقط خنده نبودیم که بخاطر وجود نازت اشکها ریختیم.پشت در اتاق عمل چه بر سر من و پدرت آمد، هیچ کس نمی داند.مانی جان، بهت زده بودم که چطور هنوز پاهایم راه می رفتند که آنها را حس نمی کردم، در عجب بودم که خدا هنوز قدرت دستهایم را نگرفته بود که تو را روی دستهایم تا اتاق عمل بردم،فقط دستهای گرم مامانی ایران و شانه های بابا حمید و دعاهای بابایی اصغر و خاله ها و مزدکی بود که تکیه گاهم بودند.فقط تو را از او خواستم که نهال وجودت را در زندگی ما کاشته بود و چقدر خوب مقاومت کردی گلکم.تو قوی هستی، آنچنان که زمانی لبخندهای بیکرانت آرامش بخش من و بابا حمید است.سراسر شور زندگی هستی و نگاه نافذت و هوش سرشارت هر حصاری را از میان بر می دارد.
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند
برای سال نو و بهار نو برایت سالی پر از سلامتی و کامیابی می خواهم.سالی که بزرگتر می شوی و عاقل تر و هر روز چیزهای جدیدی یاد می گیری تا در زندگی آگاهانه ات از آنها استفاده کنی.عزیزم برای تمام خوبیهایت از تو سپاسگزارم ، برای تمام شیرینی که به زندگی ما دادی...
از خدا می خواهم : سالی پر از عشق و دوستی نه تنها برای تو ،بلکه برای همه انسانها و خدا را سپاس که فرصتی برای نو شدن در اختیار همگان قرار می دهد.
برای همه روشنی آرزو می کنم
و چشمی توانا به دیدار دوست
کمی نان شعر و کمی پنجره
یقین دارم این بهترین آرزوست
پ.ن:شعر آخر سروده استاد ناصری شاعر توانمندمی باشد.
سلام گلکم
میدونم این چند روزه کمی احساس ناراحتی داشتی و بیقرار بودی آخه عزیزم داری دندون درمیاری.دندون چیز خوبیه.یکی از قسمتهای بدنه که برای خوردن سیب لازمه که تو اینقدر سیب دوست داری.مانی جونم اما یادت باشه دندون برای این نیست که دندون تیز کنی برای یکسری چیزا.کم کم یادت می دم...

ا

اولین دندون کوچولوت از فک پایین داره درمیاد.چند روز دیگه - بعد از ۲۸ صفر - برات جشن دندان فشان می گیریم.یه جشن خوب برای اینکه طبق سنت قدیمیا دندون راحتتر در بیاد و خیلی هم جالبه مامان.
برنج و عدس خیس می کنن و بعد سرخ می کنن با دانه سویا و پسته و تخمه ریز مخلوط می کنن.بعد سفره ای رو پهن می کنن و تو رو وسط سفره مینشونن و رو سرت از این آجیل می ریزن.
انواع مختلفی از وسایل مثل کتاب ، قیچی ، خودکار و ... دوروبرت می ذارن و طبق حرف قدیمیا می گن دست به هر کدوم ببری در آینده همون شغل رو دنبال می کنی.
عسلکم ، مهم نیست چیکاره بشی ، از دید ما تنها اصل مهم اینه که یه انسان سالم باشی.چه جسمی چه روحی
پسر گلم : دندونیت مبارک
با هرچه رود ، نام تو را می توان سرود
بیم از حصار نیست، که هر قفل کهنه را
با دستهای روشن تو می توان گشود
عزیز دلم ، سلام
خوبی مامان؟مانی گلم ، روزها خوب می گذره تنها ناراحتی ام مریضی تویه.آخه یک هفته است که سرما خوردی و نفست در نمی آد.البته حالا خیلی بهتر شدی.یادته مامان، چند شب پیش نمیتونستی بخوابی و کلافه بودی، حتی نمی تونستی خوب شیر بخوری، اما عزیزکم، اخلاق خوبت مایه افتخار منه که حتی تو اوج مریضی هم لبخند قشنگت از لبات پاک نمیشه، حق با توئه گلم ، در اوج ناراحتی و سختی هم میشه خندید.پنج شنبه صبح که بره بودیمت کلینیک کودکان خیلی قوی بودی.قبول دارم که سوزن سرم درد داشت اما تو مرد بزرگی هستی و خیلی خوب تحمل کردی.
مانی جان،همه آدمها فراموش می کنن که تو شش ماهگی چه کارهایی بلد بودند، من برات می نویسم تا یادت باشه که در عین کوچکی ، خیلی بزرگی.
حالا وقتی سوار روروکت میشی با کنجکاوی تمام خونه رو می گردی و وقتی جلوی اسباب بازیهات می رسی شادمانه میخندی.همه جا ، تو اتاق خوابها ، تو سالن ، تو آشپزخونه..خوشحالم پسری دارم که وقتی به مانعی برخورد می کنه تسلیم نمیشه و تقلا می کنه.سعی می کنه تا راهی پیدا کنه.آفرین مامان، تو زندگی بر این عقیده باش که بن بست وجود نداره ، یا راهی پیدا کن یا راهی رو بساز.در این صورته که شکست معنا نداره که خودش اولین پله رسیدن به موفقیته.
سر کوچولوت رو همیشه بالا نگه می داری حتی وقتی رو زمین در حال قلت زدن هستی.با اشتهای تمام آب مرغ می خوری ، فرنی هم دوست داری و آب سیب.
خوشبختانه قطره آهن و مولتی ویتامین رو هم خوب می خوری هر چند خیلی دوست نداری.راستی مامان، پوره سیب زمینی این قدر بدمزست که روتو بر می گردنونی؟باید یاد بگیری که گاهی اوقات همه چیز باب دل آدم نیست اما لازمه.
حالا دیگه بازی لی لی حوضک رو خوب میشناسی و وقتی می گم مامان دستتو بده سریع دست چپتو جلو میاری.عاشق کتاب قصه های شیرین جنگل هستی ، مخصوصا ری ری راه راه که یکی از شخصیتهای کتابه.
آقا گاوی بیچاره و جوجو کوچولو هم که دیگه از دست تو تو امان نیستن.آقا گاوی یه عروسک آبی رنگه که نیمی شبیه گاو و نیمی شبیه زرافه هست.دیشب متوجه شدم که دم گاوی بیچاره تو دهنش بود ، اونو ازت گرفتم بعد از نیم ساعت دیدم پای جوجو تو دهنته.مامان جون عروسکها برای بازی هستن نه خوردن.
عزیزم، مامان چند روزیه که سرش خیلی شلوغه، هم تو خونه هم تو اداره.تو اداره مسئولیتها و کارهای جدید- تو خونه جابجایی عید و خونه تکونی.آخه مانی جونم عید نزدیکه مامان.
این اولین بهاریه که با حضور تو جشن می گیریم که بیشک یکی از قشنگترین و بیادموندنی ترین بهارهاست.این سنت خوب ایرانیهاست که با نو شدن طبیعت خونه تکونی می کنن.اما گلم، اصل خونه تکونی تو دل آدمهاست که تمام فکرهای بد و حوادث ناخوشایند رو از ذهنمون پاک کنیم و از یکسری ها شون درس بگیریم و به بهار لبخند بزنیم.
پسرکم، هر سال چهار تا فصل قشنگ داره، اول از همه بهار ، عین خودت که سراسر نرمی و لطف و مهربونی هستی،دوم تابستان که گل وجودت تو زندگی ما شکفته شد و میوه عشقمون هستی، سوم پاییز که می خواد یادمون باشه گاهی اوقات زندگی می خواد به ما درسهایی بده و آخر از همه زمستان که هر چند سخته اما لازمه تا همیشه روحمون رو پاک و سفید نگه داریم و به بهار جدیدی که در راهه امید ببندیم.
پسر قشنگم امروز باید واکسن می زدی ، اما خوب تا زمانیکه سرماخوردگیت کاملا خوب نشده از رفتن به مرکز بهداشت معافیم.
زود زود خوب شو،مامان.