تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)
مانی جان، سلام مامان

چطوری ؟ خوبی ؟ من خوبم .تو خوبی؟خیلی دلم برات تنگ شده، برای خودت، برای کوچکیهات، برای لبخندهای قشنگت، برای اواو کردنت که لبهات رو غنچه می کردی و به این وسیله اعلام می کردی که جات باید عوض بشه.مانی جان، چقدر زود شش ماه گذشت.شش ماه از حضور بهشتی تو.شش ماه از رنگ جدید زندگی،شش ماه از کشف یه حس قشنگ که تا حالا تجربه نکرده بودیم.حس قشنگ مادر بودن و پدر بودن.حس خوب مادر تو بودن و تو رو در آغوش کشیدن که چقدر منتظرت بودیم.

مانی کوچکم بزرگ شو ، مرد شو، ازت نمی خوایم که حتما مدارج عالی رو طی کنی ، نمی خوایم که مشهور باشی و ثروتمند ، مانی جان فقط و فقط ازت می خوایم که انسان باشی که در آن صورت مایه سربلندی و افتخار ما هستی.بقول بابابزرگی که همیشه می گه:انسان بودن بالاتر از هر چیزی تو دنیاست.نمی گویم که مثل بابا حمید باش یا بابابزرگی که تو خود دنیایی یگانه هستی سرشار از سرزندگی و عقل و هوش و استعداد، اما می توانی در مهربانی و ادب- در عشق و راستی - در انسان بودن از این دو مرد بزرگ الگو بگیری.

و مانی گلم فردا شش ماهش تمام می شود.

یه بوس گنده از طرف مامان شبنم و بابا حمید: دوست داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:34  توسط شبنم  | 

سلام به همگی

مدت زیادی که ننوشتم.راستش سرم خیلی شلوغ بود.مانی کوچولو بزرگ شده، خیلی آگاهتر شده و کم کم افراد رو بخوبی میشناسه،چند شب پیش رفته بودیم مهمونی ، چون اولین باری بود که افراد رو می دید اول با همون لبخند همیشگیش اطراف رو نگاه کرد بعد از چند دقفیقه بغض کرد و شروع کرد به گریه.البته این حسن رو هم داره که تا فرد جدید بغلش کنه دوباره میخنده و باهاش دوست میشه.کاملا برمیگرده و تو روروک هم بدو بدو می کنه.عاشق فرنی هست.اما از پوره سبزیجات خوشش نمی آد.دکترش پیشنهاد کرد کمی کره تو پوره اش بریزم اما مطمئن نیستم.حس می کنم هنوز براش زوده.

نگاههاش پخته شده.زمانیکه بدون حتی یه صدای کوچولو به من میخنده  ،زمانیکه با روروک اش دنبالم می کنه و یا موقعی که کنارش دراز می کشم و از خستگی خوابم می بره آروم با دستهای کوچکش به من میزنه،فکر می کنم که خداجون شکرت.حتما همتون این لحظات رو تجربه کردید.بخصوص شبهایی که باباش نیست و سرکاره مانی بیشتر بیداره.نمیدونم واقعا می فهمه که پدرش نیست و هر وقت نگاش می کنم می بینم چشماش بازه و باز با همون لبخند کودکانه اش به من نگاه میکنه.

خلوت دونفرمان رو دوست دارم ، پدرش هم همین حس رو داره.گاهی اوقات که من سرکار هستم و مانی پیش پدرش ، حمیدرضا میگه که مانی متوجه عدم حضور تو میشه و کلی دو تا پدر و پسر باهم خلوت میکنن.

هفته گذشته - روز شنبه - روز خیلی خوبی بود، یه خبر خوب راجع به پسر کوچولوم بهم رسید که حالا باید نذرم رو ادا کنم و پنج روز روزه بگیرم.

امیدوارم همه کوچولوها سلامت باشن و هیچ پدر و مادری رنج بیماری فرزندشون رو تجربه نکنند.

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:14  توسط شبنم  | 

سلام به همه دوستان

امروز میخواستم وبلاگ کتاب کودک رو به همه معرفی کنم ، وبلاگ خیلی جالبی هست و اطلاعاتش برای همه مفیده ، به شرطی که همین طور بروز بشه و اطلاعات جدیدتر و کتابهای جدیدترو معرفی کنه ، یه سری به این وبلاگ بزنین .برای نویسنده اش خانم زهرا سادات نوری آرزوی موفقیت می کنم.آدرس وبلاگ رو میتونین از لیست پیوندهای وبلاگ بردارید.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:25  توسط شبنم  | 

به سايه نشين ترین چشمانی که خورشید شامگاهان من است :

به تو که مظهر پاکی و مهربانی خدواند بر روی زمین هستی ، به تو که عطوفت باران از عمق وجودت سرچشمه می گیرد ، به تو که زکاوتت با لطف و نرمی پیوندی جاودانه خورده است ، به تو که صبورانه و امیدوارانه رشد زیبای یگانه دردانه عشقمان ،مانی کوچکمان را نظاره گر هستی ، به تو که از تلاش مجدانه ات برای آسایش و آرامش مانی کوچک و من دست بر نمی داری،به تو که همه را دوست داری حتی آنانکه به تو بدی کردند ، به تو که شانه های ستبرت پناهگاه و مامن امن لحظه های دشوار زندگیست،به تو که هر نفست ترانه ای برای دوست داشتن است و هر لبخندت پروازیست تا مرا به اوج آسمان برساند

به همسر محبوبم : حمیدرضا - از تو متشکرم

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:21  توسط شبنم  | 

سلام به همگی

امروز روز خوبیه،وقتی آدم پسر خوبی مثل مانی داره که شب رو خیلی خوب خوابیده و تا صبح هم دو دفعه شیر مامانشو خورده حتما زندگی قشنگه.اما نمیدونم چرا مانی دیگه روزها علاقه ای به خوردن شیر مامانش نداره و فقط شبها وقتی تو خوابه شیر مامانش رو میخوره خیلی سعی کردم اما نشد.یه خبر جالب اینکه مانی در روز ۲۶ دی ماه اولین غذای غیر شیرش رو خورد.مامان یه تکه کوچک نون بربری بهش داد و اون اول خوب سر تا پای نون رو نگاه کرد ، بعد با اشتیاق تمام مشغول خوردن شد باور نمی کنین با چه اشتهایی نون رو آب دهنی کرده بود، وقتی دیدم خیلی نون نرم شده و ممکنه هر لحظه تو دهنش بره از دستش گرفتم.بغضش گرفته بود که چه چیز جالبی رو از دست داده در عوض من و باباش و مادری و خاله ها از خنده غش کردیم و کلی فیلم اازش گرفتیم ، خدایا شکر.

مطمئنا همه مادرها این لحظه قشنگ رو تجربه می کنن.کلا دنیای بچه ها همش قشنگه حتی شب بیداریهاش، حتی اگه قرار باشه دو روز ماموریت باشی و شبها نخوابیده باشی و حتی اگه خیلی مریضی و رو پاهات نتونی وایسی.خداجون شکر.

این عکس پاهای مانی کوچولویه ، بزرگ شده مگه نه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:33  توسط شبنم  |