تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

سلام

نمی دونم برای شما مامانها هم این مسئله پیش اومده یا نه؟جریان از این قراره که دیشب مامانم تعریف می کرد پسر کوچولوی یکی از دوستان که حدودا یک ماه از مانی کوچکتره هم دندون درآورده و هم چهار دست و پا می ره.من کمی تعجب کردم چون مانی هنوز نمی تونه چهار دستو پا بره البته می دونم که زود دندون درآوردن خوب نیست و معمولا این دندونها زود خراب میشن، اما مانی حالا می تونه به پشت برگرده و با خنده بهش گفتم : مامان جون ، یه خورده زرنگ باش، عرشیا داره چهار دست و پا میره.بابای مانی خیلی ناراحت شد و گفت انتظار دارم این آخرین باری باشه که مانی رو با بچه دیگری مقایسه می کنی .ناگهان متوجه شدم عجب حرفی زدم حق با بابایی هست و این مقایسه کردنها رو اگر الان جلوش رو نگیرم برای پسر قشنگم دردسر درست می کنم.چند بار از مانی عذرخواهی کردم هر چند که مطمئن نیستم حرف منو متوجه شده باشه چون نگاهی به من کرد و بعد با اشتیاق مشغول خوردن دندونیش شد.( منظور همون دندون گیره)

راستی هوا اینجا به شدت سرده اما امیدوارم همه کوچولوها روزهای پر از عشق و گرمی رو با ماماناشون داشته باشن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 9:12  توسط شبنم  | 

سلام به همگی

به خاطر تعطیلی ادارات و سازمانها بعلت برف شدید ما سه تا ،هفته خوبی رو گذروندیم، مانی خیلی خوشحال بود این رو با تمام وجودم حس کردم و تا می تونستیم باهاش بازی کردیم.حالا کارهای جدیدی یاد گرفته: به پشت برمیگرده و بالعکس،با صدای بلند جیغ میزنه البته بابایی میگن مانی داره تارهای صوتیش رو امتحان میکنه و اگه خدای نکرده دستمال کاغذی دوروبرش باشه فورا تو دهنش میکنه.

موقعی که داریم غذا می خوریم آب از دهن مانی سرازیر میشه،بابای مانی هم میگه اول مانی غذاش رو بخوره بعدا مامان و بابا غذا میخورن، ولی هیچ فرقی نکرده حتی اگه کاملا سیر باشه باز هم زبونش رو بیرون می آره و با آب و تاب و صدای زیاد ملچ ملوچ میکنه و کلی آب دهن میریزه.

راستی مانی دیروز ۵ ماهش تموم شده ولی به خاطر برف زیاد نتونستیم ببریمش کنترل قد و وزن.باورش سخته پسر کوچولوی ما اینقدر بزرگ شده.

یه بازی قدیمی که بچه ها کف دستشون رو باز میکنن و مامان براشون لی لی حوضک می خونه با مانی تمرین کردم، حالا وقتی بهش می گم مامان دستتو بده لی لی حوضی کنیم دستشو به سمتم دراز میکنه و وقتی می بینه کف دستم بازه اونهم کف دستشو باز میکنه؛ خیلی برامون جالب بود.

آخرین عکس های مانی رو چند روز دیگه می ذارم تا دوستهای کوچولوش ببینند

بای بای

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:41  توسط شبنم  | 

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

این شب یلدا با تمام شبهای یلدای گذشته فرق داشت ، حالا دیگه یه عضو جدید وارد خونواده ما شده  که کلی زندگی ما رو عوض کرده .مانی کوچولو سر تا سر شب بازی کرد ،با مادری و پدری کلی خنده و شیطنت کرد و وقتی داشتیم می اومدیم خونه از خستگی تو ماشین خوابش برد.

دیروز مقداری حالت سرماخوردگی داشت برای همین برای واکسن نبردشم حالا می خوام ببرمش هر چند با هزار تا دعا که خیلی دردش نگیره.

البته من و مانی سخت تر از اینها رو هم دیدیم، وقتی مانی ۴۹ روزه بود تحت عمل جراحی قرار گرفت ، جراحی فتق کشاله ران از هر دو سمت.فقط خدا می دونه که اون روزا چقدر به من و بابای مانی سخت گذشت ، وقتی بردیمش بیمارستان ، وقتی به دستش آنژوکت زدند ، وقتی لباس عمل تنش کردیم و با حمد و سوره تا در اتاق عمل بردیمش و به پرستار اتاق عمل تحویلش دادیم، وقتی تو ریکاوری بود و خیلی طول کشید که از اتاق ریکاوری بیرون اومد .... خدایا چقدر سخت بود.امیدوارم این لحظات رو هیچ پدر و مادری تجربه نکنند...

مانی در بیمارستان کودکان علی اصغر تهران عمل شد چون در سایر بیمارستانها گفتند به علت نوزادی ریسک بیهوشی بالاست و الحق که پزشک مانی خوب کارش رو انجام داد نام پزشکش دکتر فرهود بود ، بعد از چهار ماه - تو بهمن ماه - باید مانی رو برای چکاب دوباره به بیمارستان ببریم .

تو بیمارستان فکر می کردم خدایا چرا مانی من و اونجا بچه های کوچولویی رو دیدم که برای عمل های سنگینی اومده بودند  باز هم گفتم خدایا شکرت که مانی مشکل آنچنانی نداره.هر شب که برای سلامتی همه بچه ها  و مانی خودم دعا می کنم انتهاش می گم خدایا به مادر ها صبری هم بده تا اگه خدای نکرده چنین مشکلی برای مادری پیش اومد  بتونه با شهامت  تحمل کنه و روحیه اش رو حفظ کنه.آمین

راستی ، مطلع بالا فال حافظ بود که برای مانی باز کردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 8:51  توسط شبنم  |