تبليغاتX
مانی کوچولو و مامان
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)

سلام به همگی،مانی کوچولو حالش خوبه،الان تو خونه هست و داره با بابایی بازی می کنه و من سرکارم.چند روزه که علاقه ای به خوردن شیر خشک نداره و فقط شیر مامانش رو میخوره ، نمی دونم چرا.پستونکش رو هم سخت میگیره البته می دونم که شیر مادر خیلی بهتر از شیر خشکه اما بهر حال زمانی که من سرکارم باید شیر بخوره.حالا وقتی می رسم خونه مانی یه گرسنه تمام عیاره.دوستان میتونین بهم کمک کنین؟

راستی ، شنبه که مانی رو برای کنترل قد و وزن برده بودم آمار زیر به دست اومد:

قدش نسبت به ماه پیش ۳ سانت اضافه شد

وزنش نسبت به ماه پیش ۹۰۰ گرم اضافه شده

دور سرش نسبت به ماه قبل ۶ میلی متر اضافه شده

حالا کم کم موهاش داره در می آد و آگاه تر شده، روزها نسبت به قبل کمتر می خوابه در عوض شبها حسابی می خوابه.دوستت دارم مامانی و دلم یه دنیا برات تنگ شده.

مامان شبنم که عاشقته.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 14:54  توسط شبنم  | 

سلام به همگی ، دیروز مانی رو بردیم سد سنگر .جای قشنگیه.حوالی غروب اونجا بودیم و مانی غروب خورشید رو روی سد دید.با تعجب به اطرافش نگاهی انداخت بعد هم مشغول نگاه کردن به دستهاش شد.دیشب که براش کتابهای تمرینش رو نگه داشته بودم عکس العمل شدیدی به عکس آخر کتاب داشت.(کتابهای تقویت هوش نوزاد از ۳ ماهگی تا ۶ ماهگی.)مانی عاشق کتابهای نی نی کوچولویه.مخصوصا شعر نی نی کوچولو بی دندون افتاده توی قندون از کتاب شماره ۲.وقتی براش می خونیم دهنش رو صدا میده.

امروز صبح هم غرق شادی از خواب بیدار شدو کلی هم آواز خوند و سر و صدا کرد.دلم نمی اومد بیام سرکار اما چاره ای نبود.عزیز مامان امروز دقیقا ۴ ماهش تموم شد و قراره ببریمش دکتر برای کنترل قد و وزن.۵ دی هم باید واکسن بزنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 11:45  توسط شبنم  | 

 مانی پاستل مامان

امروز روز سختی بود .سر کار مشغله زیادی داشتم و در ثانی دیشب هم خوب نخوابیدم یعنی اصلا نخوابیدم ،اولین شبی بود که مانی تو اتاق خودش می خوابید.مرتب به اتاقش سرکشی می کردم ببینم چطوره؟الان هم سر کار هستم و دلم به شدت برای مانی تنگ شده.انگار همون طور که مامان بزرگ می گفت والدین بیشتر به فرزندشون وابسته می شن تا فرزند به والدینش.مانی الان پیش باباجونیش تو خونه هست و احتمالا تا حالا با حرفهاش سر باباش رو خورده شایدم بابایی مانی رو خورده باشه.

هر شب که برای مانی اسپند دود می کنم و حمد و قل و هو الله می خونم برای همه مادرها دعا می کنم که بچه هاشون سلامت باشن که جز سلامتی جسمی و سلامتی روح و روان بچه ها هیچ چیز برای پدر و مادرها مهمتر نیست.امیدواردم همه بچه ها سلامت باشن و دنبالش مانی من هم همین طور،آمین.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 16:20  توسط شبنم  | 

سلام

من مامان مانی هستم ، پسر کوچک من ۲۴ مرداد ماه هشتاد و شش به دنیا اومده.هفته دیگه ، روز شنبه ، پسر من چهار ماهش تموم میشه.متاسفم که تا حالا به دلیل مشغله کاری زیاد نتونستم وبلاگی برای مانی ایجاد کنم البته مانی یک دفتر داره که هر روز تمام کارهایی که میکنه ، عکس العملها و عکسهای روزانه اش رو توش می نویسم .مانی حالا با صدای بلند حرف می زنه ، موقع گرسنگی گریه نمی کنه اما دستش رو تا مچ تو دهنش فرو می کنه و عاشق جوجه کوچولوییه که هدیه گرفته.جوجه زرده با یک نوک بزرگ نارنجی که خیلی توجه مانی رو به خودش جلب می کنه.عصرها براش با عروسکها نمایش اجرا می کنم با جوجه و هاپوی بزرگش.ساعت ۸ شب هم براش کتابهاش رو می خونم.مانی از موقعی که تو شکم مامانش بود ، دقیقا از زمانی که ۳ هفته داشت - یعنی همون اولین روزی که متوجه حضورش شدم - هر شب برنامه کتابخوانی دارد.اولین کتابی که برایش خواندم در تاریخ ۲۱ دی ماه هشتاد و پنج بود روزی که ما سه نفر شدیم یکی مخفی و دو تا حاضر.اولین کتابش نی نی کوچولو بود نمی دونم چرا از اولین روز حس کردم که کوچولوی ما یه پسر ناز است.

بابای مانی هر روز وقتی از سرکار بر می گرده شروع می کنه به حرف زدن با مانی و کلی از وقایع روزانه رو براش توضیح می ده.من هم همین طور شاید به همین علته که مانی عاشق صحبت کردنه چون موقعی هم که تو شکمم بود مرتبا باهاش حرف می زدیم.مانی علاوه بر شیر مادر شیر خشک هم میخوره ، شیر خشک هومانا .الان ۷ کیلو هفتصد گرم وزن داره و ۶۰ سانت قدشه.

نوشتن برای مانی سرتاسر لذته.احساس امید و توانمندی بخاطر مادر بودن و اینکه شاهد بزرگ شدنش هستیم.فکر اون روزی رو می کنم  که مانی بتونه بخونه و احساس ما رو بفهمه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:27  توسط شبنم  |