مانی من
زندگی میتونه گاهی خیلی بیرحم باشه ، اونقدر سریع آدمو غافلگیر کنه که حتی فرصت نداشته باشی فکر کنی چطور چنین اتفاقی ممکنه...کی؟چطور؟دیروز شنیدم که سارا - دخترخالم - مبتلا به ام اس شده...سارا فقط هفده سال سن داره و فرزند دوم خاله هست..باورت میشه؟نمیتونم درک کنم چطور؟شاید علت عمده اش از عدم آگاهی من راجع به این بیماری باشه..اینکه چیزی ازش نمیدونم و یه جورایی نمی خوام بدونم...مانی...من ترسیده ام..خیلی زیاد...از دیروز یه بغض لعنتی تو گلوم گیر کرده و نه پایین میاد نه بالا میره...به نظرت مادر ضعیفی هستم؟خوب!همیشه قرار نیست من قوی باشم..گاهی باید بتونم یه دل سیر اشک بریزم و به زمین و زمان بد و بیراه بگم...
جدیدا خیلی روزها می خوام برات بنویسم..نه اینجا که حتی تو دفتر یادداشتهای تو هم نمی تونم...یه حس بازدارنده برای نوشتن...دارم حلاجی می کنم که چرا؟گاهی هم می نویسم و پاره می کنم..شاید نگران قضاوت آینده تو هستم...اما ای کاش بدونی که من همیشه و همیشه به فکرت هستم و این درددلها در همون زمان محلی برای قضاوت هستند...اینکه در هر لحظه زمان درست ترین تصمیم رو گرفته باشیم.....
من این لحظات برای تو نوشتن رو خیلی دوست دارم..میدونی؟چون همون لحظاتی هستند که خیلی از غمهای بزرگ دنیا رو فراموش می کنم و فقط به تو فکر می کنم..به خنده های قشنگت...به وابستگیت که روز به روز بیشتر میشه .. ....به مسواک زدن جالبت و ترست از خمیر دندون...به رقصیدنهای مداومت...به قایم موشک بازیها و به شکایت کردنهات...به عشقت به دریا رفتن...به نقاشی کشیدن..و حتی به سرماخوردنهات...اینجور مواقع زندگی دوباره عین یه روز تابستونی گرم و دوست داشتنی میشه و چقدر میچسبه کنار هم می شینیم و بستنی می خوریم......
نمی خوام تلخ باشم ؛
نمی خوام مثل هوای این روزها دلگرفته باشم و از غم بنویسم، راستش کلافه ام ، از این همه خودخواهی و خودکامگی تو این محیط، محیط کارم یه جای واقعا بی نظم و بی برنامه ست ، ما یه شرکت د*و*ل*ت*ی هستیم و در حقیقت یکی از متولیان صنعت کشور ،اینجا از برنامه خبری نیست ، از نظم و ترتیب ، از مدیریت صحیح و عقلایی ، اینجا همه چی رابطه ست نه ضابطه ، مهم نیست پست سازمانی چیه ، مهم اینه که تو باید آچار فرانسه باشی و این یعنی هر موقع که اراده کردند :منشی ، نامه بر ، مسئول آموزش ، اپراتور برنامه ، مسئول فتوکپی ، ارسال کننده فایل برای سازمان مادر ، روابط عمومی ، نظافتچی اتاق خودت - چون آقای خدماتی وقت رسیدگی ندارند - چای ساز خودت ، تنظیم کننده برنامه کارشناسان و یا اپراتور اتاق کنفرانس و خیلی چیزهای دیگر ، و اضافه میشه عنوان اصلی خودت : مسئول انفورماتیک - البته مواقعی که یه نامه تهدید آمیز از تهران رسیده و تو باید جواب بدی - همه اینها رو میشه تحمل کرد...سخته ، خیلی سخته ولی دارم تحمل می کنم ، جای بدترش موقعی که یه کارشناس همتراز خودت با لحن دستوری ازت می خواد براش کاری انجام بدی و اول ، وسط یا آخر جمله اش خبری از لطفا یا خواهش می کنم نیست و بدتر از اون مدیری هست که هنوز نمیدونه سی دی رو از کدوم طرف تو جاش می ذارن و یا اصلا مفهوم سوییچ و سرور رو نمیدونه ، نمیدونه رک چیه و چیزی راجع به نقش یک مدیر شبکه نمیدونه و حتی نمی خواد هم بدونه...خدا جون ! خدا؟خدای من ؟ واقعا اینجا رو میبینی؟خدای من....پس کی؟چقدر دیگه مونده؟.........
خیلی روزها با خودم میگم امروز آخرین روزه و فرا دیگه نمیام ، اما خونه که میرسم و مانی رو میبینم دوباره - یه جوری که نمیدونم - تو دلم امید میاد که شاید فردا بهتر بشه ، شاید اوضاع تغییر کنه ، الکی دلمو خوش می کنم که فردا حتما بهتره و بازم روز از نو و روزی از نو ، برخلاف اون تبلیغ صا ایران : هر روز بدتر از دیروز!
مانی من ،چرا وقتی اون خنده های قشنگت رو میبینم بازم به تغییر فردامون امیدوار میشم، مگه این آدمها فرقی می کنند؟مگه میشه از مدیری که تو رو بدون هیچ رابطه ای پذیرفته، توقع داشت بدون سفارش کسی تغییری تو رفتارش بوجود بیاره؟مگه میشه؟مانی من ، منتی نیست ، خودم این شرایط رو ساخته ام و خودم تحمل می کنم ، نه تنها به خاطر تو ، به خاطر خودم که آرزوهای خوبی داشتم ، برای یک سازمان متولی صنعت که بتونه از تکنولوزیهای روز دنیا برای خدمت بهتر استفاده ببره..خدمت بهتر؟خدمت بیشتر به صنعتگران ؟ برای چی ؟ برای ایران بهتر ...همه جان و تنم ..وطنم، وطنم ، وطنم...
بقول دوستی:"چه فرقی میکنه تو کجا کار کنی ؟ هدف خدمت به ایرانه..."
چرا حالا به این جمله پوزخند می زنم؟چرا کسی نیست که بیاد و بگه شرایط بهتر میشه؟چرا این همه مدیر ناکارآمد تو سیستم ما کار می کنند که نه سوادی دارندو نه تجربه ای؟به کی بگم که مدیر من هنوز تفاوت فلاپی و سی دی رو نمیدونه و هنوزم نمیدونه برای اتصال به اینترنت لاقل به یه خط تلفن احتیاجه...بی کی بگم که آبدارچی ما از من بیشتر حقوق میگیره..پس این لیسانس لعنتی کجا باید خودشو نشون بده..این هشت سال سابقه کار مرتبط و تجربه و مدارک مختلف چی میشه؟
مانی من ، باورت میشه؟اما از جهتی خوشحالم ، خوشحالم که تو پسری !که شاید فردا این همه تفاوت بین کارشناس زن و مرد را نبینی!چقدر ناخوشاینده!برای من مادر چه فرقی می کرد که پسری داشته باشم یا دختری!مهم این بود که فرزندم یک انسان باشد ، اما واقعیت اینه که تو شرایط ما فرق میکنه،اگه زن باشی خودت باید برای خودت چایی بریزی چون میگن اینکارو که دیگه بلدین!!!!!!!اما اگه مرد باشی آبدارچی ساعتی یکبار برات چایی میرزه و میزت هم پاک میکنه.......
مانی ؛من کجام ؟اینجا همون ایران خودمونه؟همون جایی که یه روزی آرزو داشتم براش هرکاری بکنم؟همون کشوری که هربار پرچمش تو باد میرقصه لبخند میزدم و قلبم قیلی ویلی می رفت؟چقدر رویاهای کودکیمون با الان فرق میکنه، یادمه روزیکه خرمشهر آزاد شد...مامان منو حاضر کرد که با هم بریم بیرون...صدای گوینده رادیو هنوز یادمه و خودمو که از مامان پرسیدم :مامان چرا گریه میکنی؟و مامان که گفت:آخه همه کشورمون دست خودمونه و من که شاید اون موقع نفهمیدم....
از تو چه پنهون ، هنوزم از دیدن مدالی که کسب میشه و سرود ملی رو میشنوم..آدمهایی که دستشون رو روی سینه شون میذارن و می ایستند بغضم میگیره....یه حس افتخار..اما تو بگو، باید چه کار کرد؟برای اصلاح این شرایط و ساختن ایرانی که همه آرزوی داشتنش رو داریم؟باید بمونم و بازم بگم فردا بهتر از امروزه؟
مانی من
همه آن چیزی که در دنیا برایم عزیز و ماندگارست ، فرشته من ، معلم شفیقم و یار مهربانم؛
روزی به این فکر می کردم که من باید انسان مهمی شوم ، آن روزها که آرزوی پزشک شدن داشتم و کتابهای آناتومی بدن را مشتاقانه ورق می زدم و بارها جریان خون را در پیچ و واپیچ رگها دنبال می کردم و یا آن زمان که با گروه ستاره شناسی عازم دیلمان شدیم و دو شب را بر بلند ترین مکانی که می شد ایستادیم ، تلسکوپها را اعلم کردیم و به آسمان خیره ماندیم....
مانی من حالا به چیز دیگری فکر می کنم ، اینکه مهم نیست حالا نه پزشکم و نه ستاره شناس ، نه استاد دانشگاهم و نه یک فناور عرصه تولید...مهمترین این است : من مادرم و این بالاتر از همه آنهاست ، مادر تو بودن افتخاری بس بزرگ و دیدنی ست در این دنیای وارونه که هر روز مشکلی نو سر بر می آورد و ما تو را داریم؛چه غم ، دیشب که باز هم در گیرو دار بالا رفتن فشار بودم و نگاهم روی تو خیره ماند، بر خودم نهیب زدم که :تا زمانیکه زنده ام باید استوار در کنار تو بمانم...
دیروز به امروزم فکر کردم ، به امروز که سالی نو در زندگیم دمیده و یکسال با تجربه تر شده ام ...به ۳۱ سالی که رفته و سالهایی که در پیش رو داریم ، به اینکه هنوز چقدر مانده ...چقدر باید به تو یاد بدهم ...و چقدر باید از مادربودنم یاد بگیرم...از بوسه های نازکت بر روی دستانم..از درک عمیقت .....
و امروز در آستانه ۳۱ سالگیم خوشحالم که موهبت داشتن تو و بابا حمید را دارم...
محبوبم : زمانی ...نه خیلی دور ..شاید ۵ سال آنطرفتر ....فکر می کردم که تا آخر عمر مجرد خواهم ماند و برایم آینده ای تصویر می کردم که با حال خیلی تفاوت داشت...اما خوشحالم...خوشحالم که امروزم آنطوری نشد که تصور کرده بودم و من در کنار تو و دردانه مان شادمانم.....بابت آن همه مهربانیت سپاسگزارم...
اسمت چیه؟مانی
مانی یا ماهی؟مانی
مانی کی هستی ؟ مانی!
مانی من
مدتیست که درگیرم ، کارهایم زیاد شده ، آنقدر که دوستانم شاکی اند و دلخور..می دانم ، اما فعلا راه دیگری نیست، گاهی زمان کمی سخت می گیرد و این ماییم که باید خود را با شرایط تطبیق دهیم ، منظورم تسلیم نیست ، نه ، منظورم تلاش و کوشش است تا جایی که بتوانیم اوضاع را به دلخواه تغییر و یا در صورتیکه امکانش نیست با لبخندی شرایط را بپذیریم...روزهاست که می نویسم ،می نویسم و می نویسم و خودم را و زندگیم را از منظری دیگر می بینم ،به پشت سرم نگاه می کنم که چه کرده ام و آیا راهی بود تا بهتر باشم؟به حال و کارهایی که باید انجام دهم و نقشه هایی که برای آینده دارم!مانی من ، هر انسانی در تفکر و اندیشه و روش زندگیش یکتاست و الزاما تمام کارهایی که انجام می دهم شاید برای تو و روش تو خوب نباشد اما در زمان و مکان مهم است که تصمیم درستی گرفته باشیم...


پسرک من،حالا کلماتی که یاد گرفته ای شیرینتر شده و گاهی شاید ساعتی با ادای کلمه ای که با صدای مخملین کودکانه ات همه جای دنیا را بهار می کند خندیده ام..مثل کرخ بجای چرخ و یا ابس بجای اسب و یا چتر که درست ادا می شود،اما هیچ کدامش بقدر مانی شادم نکرد...در صحبتهای روزانه من و تو که پرسیدم اسمت چیه؟گفتی مانی...با خنده پرسیدم : مانی یا ماهی؟و تو گفتی مانی و کلامی که مرا به فکر فرو برد پاسخ بعدی تو بود در جواب مانی کی هستی؟مانی!

تو انسان مستقلی هستی و از این بابت مغرورم..کودکم می تواند...مانی من،این حس استقلالت به من این امید را می دهد که تا حالا کارم را خوب انجام داده ام..شاید می توانستم بهتر از این باشم ولی راضیم....مانی من حالا می تواند شلوارش را بپوشد ..جورابهایش را پا کند و تا کنون هیچ وقت کفش یا دمپایی اش را برعکس نپوشیده...چند روز پیش مربی مهد کودکش اصرار داشت که مانی را برای تست هوش ببرم...در صحبتهایش بر هوش مانی و اینکه از کودکان همسال خود جلوترست و در این کلاس حوصله اش سر میرود اشاره کرد..اینکه پسرک من با خانه سازیهای بازی می کند و تبحر دارد که مخصوص کودکان سه سال به بالاست و خیلی سریع با حیوانات و شخصیتهای کتاب ارتباط برقرا می کند....اینکه مانی من در حال تجربه اسباب بازیهای هفت ساله هاست.....اینکه به شدت مستقل است و اعداد و جمع اعداد را می داند..با این همه ترجیح شخصیم این است که تو کودکی نرمال باشی ...متناسب سنت و حالا در فکرم.....

مانی جانم ، دانایی درد است...می دانستی..آگاهی رنج به دنبال دارد..اینکه بدانی و دیگران ندانند..اینکه تو بتوانی و دیگران از روی نتوانستنشان مانع رشدت شوند...می خواهم کمکت کنم...سعی می کنم یادت دهم چطور رفتار کنی...چطور در عین دانا بودن زندگی کنی که صدمه نبینی...اما با هوش سرشارت چه کنم؟چطور بتو بگویم که این وسایل آموزش کودکان هفت ساله است نه مانی 22 ماهه من!چطور هدایتت کنم!به دنبال یک مشاور کودکانم، اگر کسی می شناسد راهنماییم کند!


برای لیلی:لیلی جانم ، خوشحالم در جایی سکونت داری که این همه می توانی برای رشد آراز مهربان تلاش کنی و فرصتهایی نو بسازی برای تجربه های زندگی...و مسلما هیچ کس چون مامان لیلی نمی تواند مادر و معلم کاملی برای آراز باشد..تو کاملی عزیزم!
برای عادله:می دانم مدتیست که کمتر جویای احوالت می شوم،به من زمان بده...همه چیز درست می شود ، مثل همیشه!
برای رکسانا : دوست عزیزم که تازه تو را یافته ام ...کلام آرامت مثل همیشه و علی الخصوص آن روز سختی که گذراندم آرامش بخشم بود ، ممنونم!
پ.ن۱:مانی من ،امروز ۲۲ ماهه شدی...مبارکه پسرم!
پ.ن۲:بابا ...میخوام مثل تو باشم!دانا و صبور....
پ.ن۳:وسطهای فصل ۲ هستم...کلماتم گاهی فرصت نوشتن نمی دند و گاهی روزهایی هیچی برای نوشتن ندارم....
پ.ن۴:دلم می خواد الان کنار دریا باشم..پاهام تو آب بذارم و یه لیوان آب طالبی بخورم..بعدشم حسابی بدوم تا خیس عرق بشم...فعلا که تو اداره ام!!!!!!!!!!!!!!!!شبنم خانم چشماتو باز کن!!!!!!!!!!
حالا دیگر هر لحظه حضورم در کنار تو مهمانی دستانم است ، مهمانانم آنقدر لطیف و نازکند که لحظه ای ترسم می گیرد چشمان تاب نیاورند این همه نرمی و لطافت را....
انگار خودم را در آینه آینده می بینم ، مانی من ؛چقدر دلم دلتنگ این لحظات است که هنوز نگذشته بی تابشان شده ام....
پسرک مهربان من به تازگی عاشق بازی با دستانم شده ، عاشق لمس آرنج و بازی با آن گویی ابزار جدیدی کشف کرده ، آرام آرام انگشتانش سر می خورد روی ساق دستم ، پشت انگشتانم را لمس می کند ، انگشتها را بالا و پایین می کند ، می بوسد و روی صورتش می کشد ، نگاهی به ناخنهایم می اندازد و بلند می شود - برایم ناخنگیر می آورد که ناخنهایت را بگیر...
حالا دیگر نمی خوابد تا زمانیکه دستانم را نداشته باشد ، بازی و موشکافی یک دست که تمام شود نوبت دست دیگر است و دوبازه از نو و اختتامیه اش بوسه های فراوان است و دستهایی که به دور گردنم حلقه می شود و گوشهایم را نوازش می کند و کم کمک چشمانش به رویا می رود...

مانی جانم ؛ جایمان عوض شده؟انگار ما دو کودک تو هستیم و این چنین از محبت تو لبریز !چه کیفی دارد در کنار تو بودن !مانی من حالا دیگر دوست ندارد روی زمین یا مبل بنشیند ، جایش روی پاهایم است و دستانش دور گردنم...شکایتی نیست که این اوج ارتباط مادر - فرزندیمان است..انگار تازه همدیگر را پیدا کرده ایم که قبلا کوچکتر بودی و وابستگیمان از نوعی دیگر بود..حالا بزرگ شده ایم ما و تو - با هم ...
هفته گذشته باز هم راهی تهران بودیم ، اینبار ماموریت مامان و چکاب پزشکی مانی باهم ،که در اینجا برای پسرکم تشخیص نرمی استخوان داشتند و پزشکان تهران متعجب از این تشخیص غلط، آزمایشها انجام شد و نتیجه این بود : پسرکم هیچ مشکلی ندارد!خدا را شکر !
مانی جان :گاهی ، نه شاید برای من و تو خیلی بیشتر از گاهی بود ، خیلی در معرض امتحان صبرمان بودیم ، باز هم شبها اشک بود که می ریختم و در دل بارها تو را از او خواستم ، خدایا !چه صبریست ...چقدر امتحانم می کنی که من این همه عیانم !و باز کلامهای مهربانی بود و گرمای دستانی که مرا به صبر دعوت می کردند و بهشت فردا که چه بیهوده !من بهشتم را دارم !بهشت من همین جاست ..در آغوشم ..در دستانی که دامانم را می کشد و چشمانی که برایم می خندد...در قدمهای کوچکی که پشت سرم ورزش می کند و از دیدن بادکنکی لبریز اشتیاق می شود..مرا چه حاجت به بهشتی دیگر؟من و تو باز همیم در کنار یکدیگر از این خارهای کوچکی که کف پاهایمان را کمی خراش داده می گذریم ، اما فردا تابستان است و گرمای لطیف شنهای ساحل منتظرمان ...دستانت را به من بده..فردا مال توست و من با تو به فردا سفر می کنم....