|
ما سه نفر(مانی - مامان و بابا)
|
بابایی اصغر برای شما و خاله لیلی کامنت گذاشته اند ،منتها در قسمت نظرات وبلاگ خودم .چون احتمال دادم آن را نبینید اینجا متنش را می گذارم:
"خاله لیلی همانطورکه مانی برای من عزیز است فرق ندارد پسرشما هم عزیز است. وبلاگ فاصله را کوتاه کرده و اگرچه نمی توانم برای پسرشما بستنی بگیرم ولی می توانم برایش بعنوان بازهم پدربزرگ هدیه ای بفرستم . دنیای آینده مال همین مانی و مزدک و امثال پسر شما می باشد. مطمئن باشید همانطور که یک لبخند مانی یا هریک از بچه هایم تمام خستگی کار روزانه را ازتنم بدر می نماید یک لبخند پسر شما هم همین اثر را خواهد داشت. فقط کافیست همه همدیگر را دوست بداریم تا خستگی های زندگی را بهتر تحمل نمائیم . اگر روزی به ایران آمدید خانواده شما مهمان من خواهد بود تا لبخند دو فرزند بطور همزمان شادی بخش همه خانواده امان باشد. از اظهار لطف شما به مانی و دخترم تشکر می نمایم . البته از همه ملاقات کنندگان این وبلاگ نیز متشکرم. لحظات شیرین رقص همه اعضای خانواده ما همراه با مانی نثار همه شما دوستان خوب باد." بابا بزرگ مانی
آراز جون ؛من و تو با هم برادریم ،برادری به همخون بودن نیست ،به عشق و محبت و دوست داشتن همدیگه هست.
منتظر برگشتنت به وطن هستم داداشی: مانی
مانی کوچکم ، دقیقا ده ماه و بیست و دو روز دارد.شش دندان - دو تا پایین و چهارتا بالا - وزن ده کیلوگرم و قد ۷۵ سانتی متر.عاشق آهنگ و موزیک و خنده.با هر خنده ای به خنده می افتد و اگر ادامه یابد خنده مانی هم بلند و بلندتر می شود.از برق چشمانش می شود فهمید که چقدر خانواده اش را دوست دارد ،بخصوص مامان ایران و بابا اصغر که فکر می کنم آنها را می پرستد.عاشق زنگ زدن و روشن -خاموش کردن کلیدهاست.هنوز هم هنگام خواب عادت به تکان دادن انگشتان دست راست و بغل کردن جوجه اش با دست چپ دارد.پاهای جوجه کوچولو را آنقدر نوازش می کند و نرم در آغوش می گیرد که هر لحظه دلم می خواهد جوجه اش باشم ...
مانی من حالا می تواند بایستد و با تکیه گاهی ،آرام آرام قدم بردارد.از مبل بالا میرود و نشسته و برای خودش دست می زند،از تخت خواب مامان شبنم هم بالا می رود و با روتختی بازی می کند.گاهی اوقات که بی حوصله می شود روسری به دستش می دهم:تا ساعتی با همان روسری بازی می کند و روی سرش امتحانش می کند.صدایش که می کنم دست می زند و می خندد.گاهی اوقات که به در بسته می رسد بلند بلند می گوید : آگو گوگو ، نمی دانم بقول خاله گلبهار فحش مانی ست یا نه؟
هر روز - یک بستنی مهمان بابا اصغر هست،علیرغم اعتراضهای مکرر من اما مهمانی نوه و پدر بزرگ همچنان ادامه دارد.فقط توانستم بابا را قانع کنم که خیلی کم - در حد چشیدن مزه آن - مهمانش را پذیرایی کند.
مانی من با چشمانش حرف می زند و با دستانش می رقصد.با پاهای کوچکش قدمهایش را بر زمین استوار می کند تا به همه بگوید انسانی شگرف در راه است.می دانم پسر کوچکم فارغ از شغل و مقام و ثروت ،همانی خواهد شد که از او انتظار دارم :مهربان ،انساندوست ،متفکر و خلاصه کلام مانیی که برازنده اسمش است...
مانی جان ؛گاهی می شود که مامان حالش خوب نباشد و نتواند با تو بازی کند،کتاب بخواند و یا حتی تو را بغل کند،در این لحظات می خواهم بدانی تو همان پسر کوچولوی ناز من هستی و مامان تو را فراموش نکرده است.درست مثل زمانیکه تو مریض می شوی -با پو پو غرغر می کنی و حوصله نداری مامان هم مریض شده است.باید کمی صبر کنی و اجازه دهی تا بابا حمید برایت کتاب بخواند و جایت را عوض کند،مامان هم قول می دهد تا زود زود خوب شود.
راستی مانی جان ؛پوپو هنوز دوست توست،دوست جدیدت نباید باعث فراموشی پوپو شود.
مامان که عاشق توست ....
امروز صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم :امروز یکی از روزهای خوبیه که هیچ چیز نمی تونه باعث ناراحتی ام بشه.راستش ناراحت که نه ولی تو فکر رفتم.جریان از این قرار بود:
وقتی با مانی سوار ماشین شدیم که هر کدوم سر کار خودمون بریم - در هنگام عبور از خیابان - چشمم به تابلوی یه مدرسه ابتدایی افتاد و بعد دیوار مدرسه که روش نوشته شده بود:
"مدرسه سنگر علم و ایمان است."
من با مفهوم جمله موافقم اما اگه یه بچه بپرسه سنگر یعنی چی ؟ چطور باید براش سنگر رو توضیح داد؟غیر از اینکه به نوعی باید جنگ و رودرویی با دشمن رو هم براش توضیح داد؟به نظر من هنوز برای بچه های ابتدایی خیلی زوده که مفهوم جنگ رو توضیح داد کمااینکه پسر کوچولویی رو می شناسم که اول ابتدایی هست و عینا همین سوال رو از مادرش پرسیده.شما چی فکر می کنین؟آیا این جمله درست بکار برده شده؟به نظر شما نمیشه جملات قشنگ تری برای بالا بردن شادابی بچه ها و ایجاد علاقه بیشترشون به مدرسه روی دیوار نوشت و آیا این نوع تبلیغ برای مدرسه مناسب هست؟
مانی جان سلام مامان
امروز فقط برای خودم یک بیت شعر می نویسم:
همت اگر سلسله جنبان شود
مور تواند که سلیمان شود
راستش این روزها گاهی اوقات دچار دلهره می شم،برای امتحانی که نزدیکه.۲۵ مرداد - درست فردای تولد یکسالگی مانی - امتحان ارشد دارم.
اما مانی جان ، نگران نباش ، مامان حتما موفق میشه و حتی اگه قبول هم نشه اما سعی خودش رو کرده.مهم تلاش ماست ، اگه تلاش کافی باشه حتما نتیجه ای هم داره.
میدونی مانی جان ؛یه جمله هست که من بهش معتقدم : اگر این قدر قوی نیستید که ببازید، مسلما توانایی برنده شدن را هم ندارید.
مامان مصمم تو ؛شبنم
مانی جان سلام عزیز دلم
امروز برایت از برنامه روزانه جدیدمان می نویسم، می دانی برنامه ما کمی تغییر کرده است:هر روز بعد از ظهر - حوالی ساعت ۴ عصر - تو را از مهد کودک می گیرم و دو نفری پیاده حرکت می کنیم ، تو که انگار در عرشی ، از دیدن آدمها و ماشینها ، از بادی که صورتت را نوازش می کند ، از لبخندی به کیوسک روزنامه فروشی که همیشه توقفی کوتاه جلوی آن داریم ، از نگاهی به بیسکوئیتهای مادر که می دانی یکی قسمت توست ، غرق شادی هستی.با تو حرف می زنم و تمام اجزا و اشیا را به تو نشان می دهم ، پمپ بنزین ، صندوق صدقات ، خط عابر پیاده ، خط سفید وسط خیابان ، درختان و گلهای کنار جدول ،ساختمانها و مغازه ها ، بیلبوردهای تبلیغاتی و دیوارها و ...
به خانه که می رسیم بعد از تمیزی و بهداشت دلی از عزا در می آوریم چند میوه و آب میوه و هر کدام به سراغ کار خود می رویم، مامان مرور درسها و مانی بازی با اسباب بازیها ، می دانی که ، آجرهای خانه سازیت را می گویم ..کم کمک درسم را کنار می گذارم و با هم خانه ای می سازیم ، هلی کوپتری یا باغچه ای با چند گل،رنگها را خوب می شناسی و بعد از بازی به مهیج ترین قسمت برنامه مان می رسیم ، کتابهای مامان که جمع شد اسباب بازیهای مانی هم جمع می شود و سی دی های آهنگ - چه کودکانه و چه بزرگسال - ردیف پشت هم قرار گرفته اند و در نوبت تا برای ما بخوانند.من می رقصم و تو ابتدا می نشینی و با شادی تمام می خندی و دست می زنی ، کم کم سرت را تکان می دهی و پاهایت به وجد می آیند ، کمی که خوشترمان می شود به سویم می آیی که : مرا هم بغل کن تا با هم برقصیم و با هم می رقصیم و می رقصیم و می رقصیم ...( مانی جان ، بزرگ که شدی حتما کتاب زوربای یونانی را بخوان ، از آن لذت می بری )،جالب اینکه با آهنگهای مختلف حرکات تو هم فرق می کند ، می دانی رقص اولین هنر از هنرهای هفت گانه است، بعدش ما با هم آهنگ می سازیم و می رقصیم، اما نه از ارگ کوچکت استفاده می کنیم نه از بلز و فلوت و طبل ، با زبانم و صدای دهانم برایت آهنگسازی می کنم ، برایت شعر می سازم و آهنگین می خوانم،و تو یاد گرفته ای که شادی خود را نشان دهی.مهم نیست ما تمام رقصها را نمی دانیم و یا ساز زدن بلد نیستیم ، مهم این است که با موسیقی شاد می شویم و می خندیم و روحمان را جلا می دهیم ، این مزیت هنر است....