مانی و پدر بزرگ؛
دو گوش شنوا،چشمانی که خسته است اما برقش هنوز هویدا ست و دستهایی که در گردن پدرش گره می خورد؛
- بابا حمید؟میشه امشب قصه بابا محمد( پدر بزرگ پدری) و یاتوزدا رو تعریف کنی؟همونی که شما کوچیک بودی و نمی خوابیدی و با عمو علی و عمو محمود زیر پتو شیطونی می کردی و بابا محمد می گفت یاتوزدا!!؟
- باشه مانی جان!چشماتو ببندد!
در لا به لای خنده هایش به شیطنت ها و خاطرات بابا حمید پرسید:
- چرا مامان شپی تنهاست؟چرا بابا محمد پیشش نیست؟
من و حمید به هم نگاه کردیم!
- بابا محمد رفته پیش خدا،تو بهشت!
- چرا؟چرا رفته؟
- چون بابا محمد فوت کرد!
- چی رو فووت کرده؟
- نه مامانی!بابا محمد دیگه نیست!
حمید توضیح داد که :بابا محمد مریض بود و چون خیلی خدا دوستش داشت بردش پیش خودش!
-بغضش ترکید،اشکهایش سرازیر شد برای بابا محمد و البته حمید مهربانش!
- بابا حمید،من خیلی بابا محمد رو دوست دارم،چرا رفته پیش خدا؟چرا شما بابا نداری؟چه جوری رفته پیش خدا؟منم می خوام برم تو آسمون..برم پیش خدا...برم پیش بابا محمد..تا به منم بگه مانی یاتوزدا!به خدا بگو دیگه دوستش ندارم...چرا خدا بابا محمد رو برده؟اصلا خدای بدیه!مامان شبنم؛بگو چه طوری بابا محمد رفته پیش خدا؟
اشکهای خودم هم سرازیر شد..در حالی که نمی دانستم چه طور باید توضیح بدم گفتم :
- اجازه میدی فردا راجع به این موضوع صحبت کنیم؟
- نه ، نمیشه..الان بهم بگو..به مامان شپی زنگ بزن..ازش بپرس...
- مامانی..الان مامان شپی خوابیده..می خوای به مامان ایران زنگ بزنیم؟
- آره..زنگ بزن...
خودش پرسید:
- مامان ایران ، چه جوری بابا محمد رفته پیش خدا؟
مامان شوکه شد!سعی کرد توضیح بده روال تولد و بزرگ شدن رو..اما پسرکم همچنان می پرسید چه طوری؟باز هم بغضش ترکید،به بابا حمید اشاره کردم تا بغلش کند و کمی در آغوش پدرش آرام بگیرد،با هم به سراغ اسباب بازیها رفتند..شنیدم که می گفت:
- بابا حمید،من دارم یه سفینه درس می کنم تا برم تو آسمون..پیش خدا..همون جا که بابا محمد هست...
پسرکم برای پدر بزرگ ندیده اش بغض می کند و اشک می ریزد..مانی من فقط 4 سال و سه ماه دارد!
پ . ن1 : بابا حمید مهربان دیشب هم شب کار بود...موقع خواب رو به من گفت:
- مامان شبنم ، بو کن،یه بویی میاد!
- چه بویی مامان؟من که بویی حس نمی کنم!
- چرا مامانی! تمام خونه بوی بابا حمید رو میده!
پ . ن2 : سوغات امروز مهد کودک:
- مامان شبنم، میدونی رو کره زمین 5 تا قاره وجود داره که ما تو اسیا زندگی می کنیم؟اسماشون رو بلدی؟تازه میدونی به کدوم قسمت پا میگن LEG به کدوم قسمتش میگن Foot ؟
- مامان شبنم ، من میخوام امیر حسین رو دعوت کنم خونمون..میشه؟
- مامان شبنم ، میدونی به استخون چی چسبیده؟اسمش ماهیچه ست!
- مامان شبنم ، میدونی تو فصل پاییز پرنده ها مهاجرت می کنن؟
و این هم دو عکس از تولد ۴ سالگی مانی جان:


یاتوزدا:به خوابین !(به ترکی...)
زندگی و مرگ از هم جدایی ناپذیرند..چیزی که زندگی رو زیبا می کنه دونستن اینه که هیچ چیز ابدی نیست ،جز یکی...عشق و محبتی که انسانها میتونن به هم داشته باشن و خاطره های خوبی که برای هم به جا میزارن...دیروز غافلگیر شدم، با سوال اینکه "باباجون داره میمیره؟من و باباجون خیلی با هم خوشحالیم!"
مانی من..ای کاش می شد فرصت ها را نگه داشت و از دست نداد...حالا به روزهای قدیم فکر می کنم...به اون عصر جمعه هایی که بابا منو بیرون می برد و با هم قدم می زدیم و برام حرف می زد..به اون سکوت که به خش خش برگها گوش کنیم یا فقط زیر شیرونی یه خونه بمونیم و بارون رو نگاه کنیم...چقدر همه چیز خوب بود و من چقدر به آینده امیدوار...میدونم که بیماری تو سن ۶۰ سالگی برای هر کسی پیش بیاد اما ...اما ...عجیب دلم گرفته...ترس از دست دادن کسی که دوستش داریم دیوانه کننده ست...خارج از تصوره...البته خدا رو شکر که هیچ اتفاقی نیفتاده و فقط در حد یه کسالت جزییه...اما از اونجایی که من همیشه بدترین چیز رو هم در نظر میگیرم این لحظات برام سخته...خیلی سخته....
و اما نکته هایی از روزهای رشد و تعالی مانی:
نقاشی:
در نقاشی پیشرفت فوق العاده ای داره...
گاو،جغد،اردک،جوجه،کرم،حلزون،پروانه،زرافه،گوسفند،خفاش،لاک پشت ... این حیوانات را تا به حال یاد گرفته..هر هفته یک حیوان برنامه مهد کودکه که با نقاشی اون آشنا می شن و از سایر خصوصیات مثل محل زندگی..نوع تغذیه...اهلی یا وحشی بودن..پستاندار یا تخم گذار بودن...و خیلی نکات دیگه اگاه میشن...
موسیقی:
همچنان بلز و ارگ کار می کنه و البته ساز دهنی کمتر و جاز بیشتر..کلا عاشق ضرب و ریتمه و با هر وسیله ای آهنگی ایجاد می کنه...
زبان:
خوشبختانه زبان انگلیسی در حال پیشرفت خیلی خوبی هست...منبع اصلی در مهد کودک کتاب تی پی آر هست و در کلاس زبان خارج از مهد کتب تاینی تالک یاد می گیره..راضیم و خودش هم خیلی علاقه داره...
ادبیات کلامی:
حرفهای جالب زیاد میزنه..معلومه که پسرکم بزرگ شده و اینقدر حرفهاش زیاده که متاسفانه همه رو ننوشتم تا یادم بمونه..اما به عادت بچگیش هنوز به جای نمیتونم میگه ممیتونم...و البته گاهی ما رو هم مواخذه می کنه"مامان شبنم ،رفتارت اصلا خوب نیست ها"یا " مامان شبنم،فکرشم نمی کردم با من اینجوری رفتار کنی" و اصولا این جملات مال زمانی هست که مطابق خواسته اش نباشیم...
یکبار که به خاطر بهم ریختگی اتاقش بهش تذکر دادم بهم گفت:مامان شبنم ،منو دعوا نکن..بخدا دعوا کار خوبی نیست ها!اینقدر همیشه لحن صحبت من باهاش آروم بوده که حالا طاقت یه خورده تندی لحن رو نداره و همین موضوع منو نگران می کنه...چه جوری قراره بره مدرسه؟!
زود بر می گردیم...

شب جمعه شروع مجدد شیفتهای بابا بود..اولین شبی که بابا حمید شب کار بود و پسرکی که تا به حال هیچ شبی دور از پدر نبود...توضیح نوع کار بابا فایده ای نداشت،گفتگوی من و مانی:
مانی:مامان شبنم ، هیچ فکرشو نمی کردم بابا حمید من و تو رو تنها بزاره...هیچ وقت...
من:مانی جان،بابا کارش تغییر کرده مادر..باید شب بره سر کار...بره اداره...
مانی:مامان شبنم..اداره ها شب تعطیلند...خودم میدونم...
من:آخه مامانی..بعضی اداره ها فرق می کنند..مثل آقا پلیسه..مثل آقای دکتر..مثل خانوم پرستار...اگه آقا پلیسه شب بخواد بره آقا دزده رو بگیره و ماشینش بنزین نداشته باشه چکار کنه..بابا باید بره اداره تا به پمپ بنزین ها بنزین برسه دیگه مامانی....
مانی:نخیرم...دیگه دوستش ندارم..باهاش حرفم نمیزنم..گوش گوشیش هم نمی کنم(هر شب باید گوشهای پدرشو نوازش کنه تا بخوابه)...
من:مانی گلم..بابا خیلی شما رو دوست داره ولی باید بره سرکار..می خوای به بابا زنگ بزنیم؟...
مانی:زنگ بزن مامان...میخوام بدونم چرا من و تو رو تنها گذاشته..همه بابا ها پیش بچه هاشون هستند....
تماس با بابا ساعت ۱.۳۰ شب:
بابا حمید مانی می خواد با شما حرف بزنه...
- بابا حمید،کارتون خیلی بد بود..چرا من و مامان رو تنها گذاشتی...اداره مگه تعطیل نیست؟
- نه مانی جان..من باید می اومدم سر کار تا برای پمپ بنزین ها بنزین بفرستم وگرنه آقا دکتر چه جوری بره بیمارستان تا بچه های که مریضند ببینه...
-دیگه دوستت ندارم..نمی خوام باهات حرف بزنم..بغلت هم نمی کنم...
و صحبتها و توضیحاتی که ادامه داشت البته بدون نتیجه..تا ساعت ۳ صبح که بعد از غرغرهای زیاد خوابش برد و البته شب گذشته که دومین شب کاری بود باز هم این روال ادامه داشت..امیدوارم امشب کمی بهتر بشه....
دوشنبه جشن تولد مانی رو با حضور دوستانش برگزار می کنیم...جای همه دوستان خالی...خاله لیلی و آراز ..خاله هنا و سارا و بهار..خاله بهاره و امیر و اوا و خاله شایلی و شاینا ....
تا پایان چهار سالگی چیزی نمونده...امسال پسرکم ۴ شمع رو فوت می کنه...چند شبی هست که موقع خواب انگشتان ظریفش موهام رو نوازش می کنه..مگه:مامان تپل خوشگل من..مامان قشنگم..خوشگلتریم مامان دنیا...و دستهایی که مرتب سرمو نوازش می کنه..بهش می گم:مامانی چه بوی خوبی میدی شما...بوی چیه؟میگه:بوی خودمه مامان...بوی مانیه!
مانی من...مانی من...عاشق این نقاشیهای قشنگت هستم...خفاش..زرافه در چمنزار...مورچه زیر ذره بین...و حروف انگلیسی که همه رو میدونی و یکی یکی برام تو همه جا پیدا می کنی و مثالش رو میگی...مانی من...دوستت دارم...
مانی عزیز تر از جانم؛
گله و شکایتی نیست که اگر هم باشه فقط و فقط از خودمه...چقدر از اینجا دور شده بودم..بارها و بارها میومدم و دوباره بی هیچ کلامی می رفتم...نمیدونم..یا شاید هم نمی خوام...بهش فکر کنم..مهم اینه..روزهای قشنگی که مال تو هستند و من چیزی ننوشتم..در صفحه ذهن من تمامی لحظات تو هک شده هستند تا دم آخرم...منو ببخش مادر..منو ببخش که این مدت وقفه افتاد در دفتر یادداشتهای تو...علتش مهم نیست..حالا اینجا هستم و تو که همیشه با منی..پسرک قهرمان من...
مانی بزرگ شده به معنای واقعی کلمه...خوب درک می کنه و دریایی از احساساته...با دیدنش قلبم درد میگیره....از این همه مهربونی و نجابتش...خیلی خوب فکر می کنه و کارهای متنوع دیگه...پسرک شیرین من در آستانه اتمام ۴ سالگیه...کاردستی های بی نظیری درست می کنه و البته نقاشیهاش که مثل همیشه فوق العاده ست...کلاس بلز میره و همون ماه اول مربیش منو خواست و گفت اگر ما تو کشوری زندگی می کردیم که دبستان موسیقی داشت حتما می گفتم تا مانی رو در اون مدرسه بزارید اما حیف که برای استعدادهایی مثل مانی چنین امکانی وجود نداره...بهر حال...مانی فعلا زیر نظر همین خانم آموزش بلز و نت می بینه و مربی خصوصی هم برای ساز دهنی داره که خودش خیلی دوست داره...با توجه به سنش علاقه ای به تمرین نوشتن نت نداره و فقط با شنیدن و زدن ساز تواناییش رو نشون میده...هر چند که تمرین نت نویسی هم جز برنامه آموزش هست...برنامه های تابستونی مهد کودک هم خیلی جالب و خوبه که امسال به نظرم واقعا برای این برنامه فکر شده...هر روز با اسکوترش و البته دوچرخه مراسم تخلیه انرژی داریم..گاهی میگه مامان امروز دوچرخه تو پارک و گاهی اسکوتر تو حیاط...خودش انتخاب می کنه...
چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود...میام و بازم می نویسم...شاید فردا...