مانی در حال بازی کردن و تلویزیون هم روشن...من روبروی تلویزیون و کتاب زبانم روی پاهایم باز و مانی در حال دویدن و بازی و شیطنت...زیر چشمی نگام میکنه و میدونم خیلی از کتاب خوندنم راضی نیست...این روزها بیشتر دلش می خواد باهاش بدوم و بازی کنم و جیغ بزنم..از ته دل بخندیم و در نهایت میگه:مامان شمم.غش کردم و من دست و پاهاش رو بگیرم و شکم خوری - بازی مخصوص ما - انجام بدم....
ناگهان می گه:مامان شمم...یه نی نی بخر...دورو برمو نگاه می کنم و توجهم به صفحه تلویزیون میره که در حال پخش تبلیغیه که توش یه نوزاد در حال شنا کردنه و مانی هم ادامه میده:مامان جونی،یه نی نی بخر...شمم جون،یه نی نی بخر...
میرم و از تو اتاقش عروسکش رو میارم تا کمی بازی کنه و یادش بره ولی انگار نه انگار..دوباره ادامه میده...این نه...نی نی از اونا...شنا میکنه مامان شمم...براش توضیح میدم که :مامان جون،اون نی نی واقعیه..درست مثل شما که کوچکتر بودین..همین اندازه بودی دیگه مامان..حالا بزرگ شدی و میتونی این همه بازی کنی و غذا بخوری..اون نی نی هم باید بزرگ بشه و باز هم مانی که:اون نی نی رو می خوام...بازی کنیم..
بهش می گم : مامان،اگه اون نی نی بیاد اسباب بازیهاتو میدی بهش؟(عجب سوالی..چون مانی بیش از اندازه سخاوتمنده و بارها برام ثابت شده)
- آره مامان شمم..میدم..یه نی نی بخر...
خنده ام گرفته ، نمیدونم باید چطوری باهاش برخورد کنم...
مامان:- بیا به بابا حمید زنگ بزنیم و از بابا بپرسیم..
مامان:- الو ، بابا حمید مانی میگه برام یه نی نی بخر نظر شما چیه؟
بابا:- واقعا؟چی میگی؟داره صدامو می شنوه؟
مامان:- آره...رو بلندگویه...
بابا:- مانی جان ،صبر کن بیام خونه باهم صحبت کنیم...
مانی:- باشه بابا حمید...پس یه نی نی بخر...
مامان:![]()
مانی:به مامان ایران بگم نی نی بخره؟
مامان:- الو ، مامان ایران ، سلام..مانی با شما کار داره...
مانی : مامان ایران..یه نی نی بخر..
مامان ایران:سلام مانی جان..چی بخرم؟
مانی : نی نی بخر...
مامان ایران : وا!چی میگه شبنم؟
مامان شمم : تو تلویزیون دیده هی میگه نی نی بخر...
مامان ایران با خنده :یه دفعه حرف بچه رو گوش نکنی ها!
مانی :
نه مامان ایران..نی نی می خوام...
و این صحبتها ادامه داشت تا اومدن بابا حمید و کلی صحبت پدرانه - پسرانه و انگاری که فراموش کرد....
امروز صبح ساعت ۶.۵ بیدار شدم و حاضر میشدم برای اداره که یک عدد مانی جلوی روم وایستاد و گفت :مامان شمم..سرکار میری؟
من:- آره مامان...زود میام.
مانی : باشه ...پس نی نی هم بخر...
من : ![]()
*یه مورد جالب دیگه که دیشب پیش اومد:
"موقعیت : رختخواب"
طبق معمول هر شب کتاب شیمو و درخت لیمو خونده شد..شنیدم که مانی در حال زمزمه کردنه...
من : مانی جان ..چی می خوای مامان؟
مانی:هیچی...
من : آب بیارم؟
مانی:مامان شمم...قصه بوخونم؟
من:برای من مامان؟بگو مامانی...
مانی:سه تا پیشی بود...(مانی عاشق عدد ۳ هست)
من:خوب...
مانی:شعر خوندن...
من:هر سه تا با هم؟
مانی:نه شمم...یکی شعر خوندن...(یکی شعر خونده)
من:چه شعری مامان جون؟
مانی:آقا پلیسه بیداره...
من:دیگه چی مامان؟
مانی:زنبور طلائی...
من:آفرین چه پیشیهایی بودند مامان...بعد چه کار کردند؟
مانی:جیش کردند...
من:آفرین...
مانی:بخواب مامان شمم...
من:تموم شد قصه؟
مانی :اوهوم...
و دیدم که چشمهام بسته شده..این اولین قصه ایی بود که پسرکم خالقش بود...
*مانی عاشق ماه و ستاره هاست،هر شب که از جایی به منزل بر میگردیم مانی کلی ماه و ستاره ها رو تماشا می کرد و همیشه هم میگه:مامان شمم،ماهو نیگا...مامان شمم...ستاره رو نیگا کن..
من:آره مامان...قشنگه؟
مانی:دوست دارم ستاره رو..
من:راست میگی مامان؟
مانی:خیلی گشنگه...(خیلی قشنگه)...می خوام...
من:ستاره رو می خوای؟
مانی:آره مامان شمم...بابا حمید ستاره رو بگیر....
بابا حمید:مانی جان..ستاره خیلی دوره..دستم نمیرسه بابا...
مانی:اوووم....پس ماهو بده من...
من و بابا:خندیدیم و بعد مستاصل بهم نگاه کردیم...
و این صحبتها ادامه داره تا وقتی به راه پله برسیم و باز مانی که بعد از ما از پله ها بالا میاد و تا مدتی می ایسته و آسمون رو نگاه می کنه و کلی هم برای خودش زمزمه میکنه و می خنده...
مانی من؛
دوست داشتن تو برام شده هوایی که هر لحظه نفس می کشم..که اگه نباشه مامان شبنمی هم نیست..عاشق دوست داشتن توام..عاشق دستهای کوچکی که دور گردنم حلقه میشه و هر روز بارها و بارها تو گوشم زمزمه میکنه:مامان دوستت دارم...من میگم:منم دوستت دارم مانی جان و تو میگی:من بیشتر...
مانی جانم..حالا که هر روز داری بزرگتر میشی به خودم میگم چه اتفاقی می افته..آینده تو چه شکلیه؟و اینکه آیا دارم زمینه یه آینده خوب رو برات فراهم می کنم؟عزیزکم..میدونم هر چقدر هم که سخت باشه اما ما تمام تلاشمون رو برای تو می کنیم..آما آیا این کافیه؟آیا خونواده به تنهایی میتونه یه بستر مناسب برای رشد تو فراهم کنه؟نگرانم مانی جان...این یک ماهی که مهد نرفتی..انگار که از مدرسه عقب افتادی..نمیدونم چرا این حسو دارم..فکر اینکه دوستای تو - پرهام و دینا و محمد و ... - حالا شعرهایی رو یاد گرفتند که تو نمیدونی،یه جورهایی اذیتم می کنه و از طرفی خوشحالم که این یه ماهه لااقل مریض هم نشدی....گیر افتادم بین یه دوراهی رفتن و نرفتنت به مهد کودک...
دلم برات تنگ شده مامانی...
۱: مانی استدلال گر
مانی همیشه از آقاهه می ترسید،منظور فروشندگان دوره گرد وانت سواری هستند که با بلندگو فریاد می کشند و گاهی یخچال می خرند و بخاری و لوله و شیر آب و ...و گاهی سبزی می فروشند و پسته رفسنجان...همیشه زمانی که صدایشون را می شنوه دوان دوان منو صدا می کند و با نگرانی می گه:مامان شمم...آقاهه اومد...علیرغم تمام صحبتها تا حالا نتیجه ای نگرفته بودم تا این ترس تموم بشه...پنجشنبه به ذهنم رسید که:
مانی:مامان....آقاهه...اومد...
مامان:مانی جان...آقاهه دوسته شماست ...اومده حال مانی رو به پرسه..داره میگه مانی حالش خوبه؟
مانی:- منتظر و با نگاهی متفکر...
مامان:هر وقت صدای آقاهه اومد بیا کنار پنجره و شما هم بگو آقاهه من حالم خوبه اونوقت آقاهه خداحافظی می کنه و میره...باشه مامان؟
مانی:سرشو تکون میده و بلند بلند میگه من حالم خوبه آقاهه....برو...
عصر:با مانی عازم خونه مامان ایران هستیم...در راه باز هم صدای آقاهه شنیده می شود :
مانی:آقاهه...من حالم خوبه...
رو به مامان شمم:مامان من برم آقاهه رو بوس کنم...
مامان : خنده...چرا مامان؟
مانی:آقاهه منو دوست داره مامان شمم...
۲ :مانی امتحانگر
مانی عادت به پرسیدن زیاد داره اما گاهی این پرسیدن بیش از اندازه میشه...چند روز پیش احساس کردم در معرض قضاوت مانی هستم برای اینکه حوصله مامان رو امتحان کنه...
موقعیت " راه پله"
مانی:مامان این چیه؟
مامان:نرده مامان جون..
مانی:مامان این چیه؟
مامان:پله مانی جان..
مانی:مامان این چیه؟
مامان:دیواره مادر...
مانی:مامان این چیه؟
مامان:پشه مامان..
مانی:مامان این چیه؟
مامان:در خونه...
مانی:مامان این چیه؟
در خونه آقای اخوان ..مامان
مانی:مامان این چیه؟
زنگ خونه آقای اخوان...نزنی مامان..
مانی:مامان این چیه؟
مامان : کلید برقه...
مانی:آقا برقیه مامان ؟
مامان:آره مادر..الان نزنی..هوا روشنه...
مانی:مامان این چیه؟
مامان:گَله مامانی..
مانی:چه گلی مامان؟
مامان:حسن یوسفه مانی جان...
مانی:مامان این چیه؟
مامان:کفشه...
مانی:مامان کفشه کیه؟
مامان:کفش خانم دانشه...دست نزنی مامان کفش کثیفه...
مانی:مامان این چیه؟
مامان:پنجره...
مانی:مامان ببینم پنجره رو...
مامان:بیا بغلم...دیدی؟...
مانی:مامان اون چیه؟
مامان:کدومو میگی؟...پرنده ست مامان...
مانی:چیه مامان؟خاک لب پنجره رو نشون میده..
مامان:گرد و خاکه مامان دست نزنی...بیا بریم بالا ..دیگه رسیدیم مامان...این چند تا پله رو هم بیا مامان...
مانی:چرا ؟
مامان: خسته و کلافه و داغون- می خواستم کمی صدامو ببرم بالاتر و بگم بسه دیگه مانی جان که دیدم دارم زیرزیرکی نگام می کنه و یه لبخند نیم خورده رو لبش داره...با شیطنت پرسید :مامان چی شده؟خسته شدی؟
و من:نه مامان جون...بپرس مامانی....
و بالاخره رضایت داد بریم تو خونه...
۳ : مانی اصلاحگر:
مانی در حال دست به آب:
مانی:مامان این چیه؟
مامان:شلنگ آبه...
مانی:مامان این چیه؟
مامان:کاشی یه مامان...
مانی:نه مامان..دیواره...
مانی:مامان این چیه؟
مامان:سرامیکه مادر...
مانی:زمینه مامان شمم...زمینه...
۴ : مانی نقاش مهربان:
مامان در حال پاک کردن نقاشیهای مانی از روی کاشی آشپزخانه که با مداد شمعی کشیده....
مانی:مامان این چیه؟
مامان:تو نمیدونی مانی؟
مانی:نقاشی مانییه!...
مامان:مانی جان...روی دیوار نباید نقاشی بکشی...این همه دفتر داری مامان....
مانی:از پشت بغلم میکنه و میبوسه..تو گوشم میگه مامان دوست دارم...
مامان : سرخوش این بوسیدن و بغل کردن ...تو رویا میرم و آینده رو میبینم...
مانی: به پشتم میزنه و اون طرف دیواررو نشونم میده و من در دستهاش بازم مداد شمعی میبینم،بهم میگه مامان...قشنگه؟من کشیدم....
امروز طوری زندگی کنم تا فردا برای امروز نه عذاب وجدان داشته باشم نه حس پشیمونی....
میخوام مادر بهتری باشم..همسر بهتری...دختر بهتری ...کارمند بهتری...معلم بهتری...دانشجوی بهتری و آنسان بهتری....میشه...اینو میدونم...
دیشب وحشت کردم..مامان..وقتی اولین کلمه بد به زبونم اومد چیکار کردی؟...خشکم زده بود..زیرزیرکی نگاش کردم و موندم چه عکس العملی نشون بدم...همون طوری که تند تند لایه های ذهنمو ورق می زدم به خودم هم لعنت فرستادم برای بردن مانی به مهد کودک...گفتم تا جایی که یادمه بهترین روش بی تفاوتی و اینکه چیزی نشنیدم...دوباره مردد شدم...باید مشورت کنم با یکی...با کی؟خداجون...
مانی من دیشب - حین بازی و در حال کمی ناراحتی - کلمه پررو رو به زبون آورد!دارم فکر می کنم و مشورت تا راه حلی پیدا کنم...
میشه گفت دیروز بد بود؟نه...فکر نکنم..فقط جزیی از راه زندگی و مادر بودنم بود...
امروز با استرس اومدم سرکار...باید اینترانت رو راه اندازی می کردم...تنظیم روتر و تست ارتباط با تهران می کردم ،و در حین این همه کار فهمیدم مشکل کند شدن شبکه تو این مدت چی بوده...خدا رو شکر...بعد از مدتها احساس کردم که روز خوب هم میتونه وجود داشته باشه....
پ.ن:اینها رو نوشتم تا یادم نره که درست زمانیکه فکر می کردم همه چی اشتباه و خرابه اما یه حرکت سنجیده و با شهامت همه چی رو درست کرده و اینکه مانی کی اولین حرف زشتش رو بیان کرده...
مانی من،
میدونی...گاهی عجیب احساس ناتوانی دارم...احساس درماندگی...کلامم قاصر میشه..نمیتونم بگم...نمیتونم بنویسم...حتی گاهی فکر کردن به این هم برام سخته...به این لحظات..به بزرگ شدن تو...درمانده میشم از توصیفش...و اون وسطها گاهی آرزو می کنم که ای کاش قلم خاله لیلی مهربون رو داشتم برای نوشتن از تو...پسرک ۱۰۰ سانتی من...چطور بنویسم از این لحظه ها..از این ثانیه های رویش تو...از این کلامها و کارهای اعجاب آورت که انگشت بر دهان می مونم که تو، واقعا پسر منی؟!...چطور اینقدر بزرگی؟چطور این قدر مهربون و چطور این قدر دانا...چطوری میشه که حتی، اگه یه لحظه هم باشه و تو خودم باشم ،دستهای کوچولوت دور گردنم حلقه میشه و میگی:"مامان چی شده؟"
مانی من،ای کاش می تونستم بهت بگم...بگم چه فکری دارم و چه احساساتی در من شکل می گیره از این همه محبت تو...دیشب موقع خواب مردد بودی..به سمت بابا حمید می رفتی و سرشو نوازش می کردی،بعد دلت طاقت نمی آورد و برمی گشتی سمت من و منو بغل می کردی و در نهایت گفتی:"مامان،حمید هر دو بغل میشه؟"و سرهای من و حمید بود که مهمان شانه های کوچکت شدند...
مانی،من خوشبختم...خیلی...میدونی چرا؟نه به خاطر شغل و پست و مِلک ..به خاطر مادر بودنم....من خوشبختم، چون مادر توام و این همه کافیست برای بیان احساسم....همین!
پ.ن۱:پسرکم ۱۰۰ سانتی شده...۷۸۰ روزه و کماکان بدغذا...هنوز ماهی نمیخوره و عاشق سیب زمینیه و البته کاهش وزن داشته تقریبا ۸۰۰ گرم و حالا ۱۵ کیلو وزن داره...دیشب برای اوین بار به معنای واقعی کلمه توپ رو کشف کرد و باهاش تمام سالن رو دوید و شوت کرد،آخر شب خیس عرق بود و خسته اما هنوزم میدوید....
پ.ن۲:سری به وبلاگ دیرتش باد بزنید..وبلاگ سرباز معلم - آقای شعرانی - است در کوچکترین مدرسه دنیا در روستای کالو، برای منی که عاشق معلمی ام خیی جالب بود...
پ.ن۳:عاشق این جمله شدم در وبلاگ کامران نجف زاده"حقیقت ،آینه ای بود که از دستان خداوند به زمین افتاد و شکست .پس هر کس تکه ای برداشت و خودش را در آن دید و پنداشت حقیقت در دست اوست . حقیقت اما در میان مردمان پخش بود "